ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

A Close up !
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳  


حسین
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

مرز در عقل و جنون باریـــک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم

 
گیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است


من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم ســیاه


دین دیوانه به دین عشق تو شـــد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد

 
مستم از جام تهی ، حیرانی
باده نوشیده شده پنـــــــهانی



ماهگرد
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  

طعم تلخ دوریهامون سختی و صبوری هامون

همه هیچن پیش پای

                      عشق پاک و بی ریامون

وقتی از ستاره دوریم حتی وقتی سوت و کوریم

وقتی از تو خاطرات عاشقی هم بی عبوریم


گره گرم نگامون ، نرمی لبخندهامون

لحن عاشق صدامون ،

                    لحظه لحظه قصه هامون

سوسوی ستاره هامون ، چشم از دوری جدامون

                                یادمون میاره روز ،

                                                          ماهگرد حلقه هامون


می دونم تلخم وتندم ............  می دونم بدیم زیاده

اما اینو هم می دونم 

                      که خدا تو رو یه هدیه به من دیوونه داده

می دونم لجباز و غدم ...........گاهی هم بی حس و چوبی  

اما اینو هم می دونم

                              با تموم این بدیها....... که چقدر عزیز و خوبی


می خوام این رسم قشنگ ناب عاشقانه هامون

تا ابد تا لحظه ی مرگ ..........، تا سکوت قصه هامون

بمونه بین من و  تو

                          حک بشه تو لحظه هامون

                      رسم زیبا و عزیز..........ماهگرد حلقه هامون



میخوام تورو که باشی
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠  

 

میخوام تورو که باشی

جون بدی تا نمیرم

عزیزم هم ترانه

تو واژه هات اسیرم

میخوام تورو که باشی

تو دم دم نفس هام

توی لحظه های دردم

محکم بگیری دستام

میخوام تورو که باشی

حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویا

خیال رفته باشم

میخوام تورو که باشی

گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی

من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم ، کم نیارم تو دستات

پر پر بشم  تو حس ناز لیطف چشمات

از من بخواه که باشم ، بودنی رنگ موندن

حست کنم توی رگهام ، عین ترانه خوندن

از تو میخوام که باشی ، باشی و باشه یاور

تو لحظه هام بمونی ، تا دم دم های آخر

از تو میخوام که باشی ، تا که ترانه باشه

اگه یک روز بمیرم ، اگه یک روز بمیرم

...........................

...........................

رو شونه ی  تو باشه .....


"یک" "ما"
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  

................

سالهاست که توی چنین روزی، هوای ساحل به سرم میزند...سالهاست که توی چنین روزی ، بازهم از افق تا افق ساحل زندگیم را نگاه میکنم .. سالهاست که توی چنین روزی ، حال و هوای دلم ، حال و هوای شرجیه یه ساحل دور هست ... امسال ،  پانزدهم آذر، وقتی قدم روی شن های گرم ساحلم گذاشتم ، توی سرمای همیشگیه شبهای آذر ، دلم گرم و شرجی بود ... امسال ، پانزدهم آذر ،  خورشید ساحل در حال طلوع بود ... امسال ، پانزدهم آذر ، روی شن های ساحلم ، که تک تک ثانیه های عمر من است ، ردپایی کوچک را کنار پاهایم دیدم....رد پاهایی که سرتاسر ساحلم را پوشانده ، ردپاهایی که گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ ، اما همیشه روی شن های این ساحل بوده و هست ..  ردپاهایی که از این ساحل نرفت و دیگر هرگز نخواهد رفت ... امسال ، پانزدهم آذرماه ، روی آسمان آبی ساحلم فقط یک ابرسفید سایه انداخته است... امسال ، پانزدهم آذر ماه ، همه ی ساحلم "یک" بود..
"یک" ساحل ...
"یک" خورشید ...
"یک" ابر...
"یک" دریا...
"یک" عمر..
"یک" زندگی ...
 "یک" راه ..
"یک" ما ..
.
امسال ، پانزدهم آذرماه ، "ما" متولد شدیم ...



هستم
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  

7 خرداد 1389  جمعه

چقدر خوابم میاد . کله صبح باز سروصدا ؟ یکهو که نمیتونم پاشم ، عمرا ، دوتا پاهامو مثل آدمهای فلج از تخت بندازم پائین ، چند دقیقه اینطوری باشم بعدش نیمه بالائی رو از تخت جدا کنم. چی میشد بازم میخوابیدم. اصلا چی میشد کلا میخوابیدم. نمیشه. باید پاشم. مثل اینکه امروز خبرائی هست. رفتم زیر دوش. با اینکه همیشه دوش آب از بچگی نفسم میگیره اما با آب رابطه خوبی دارم. لطافتشو هیچکی و هیچی نداره. اومدم توی آیینه چشمامو نگاه کردم. وای قرمزه. به خاطر کم خوابیه. امروز دیگه نباید قرمز میشد. نمیدونم چکار کنم. شاید درست بشه. وای موهام هم که سیخ شده. همیشه وقتی استرس زیاد بگیرم شونه نمیشه. حالا ولش کن شاید اینم خودش درست بشه. لباس بپوشم برم. داره دیره میشه.

 مسیر که همون مسیره. توی ماشین همه با هم حرف میزنن. منم با خودم توی خودم حرف میزنم. خوبیش اینه که کسی نمیشنوه. آفتاب اونچنان از پشت شیشه ، مثل ذره بین توی ماشین افتاده که انگار دارم به سمت خورشید میرم. واقعا هم شاید دارم به سمت خورشید میرم. گرماشو خیلی وقته حس میکنم . یک لحظه عینک دودی رو براشتم و چشمامو  توی آئینه نگاه کردم. هنوزم قرمزه. اه.  چقدر زود رسیدیم . احساس خستگی میکنم . این ماه شبها و روزهای خیلی خسته کننده ای داشتم . تنم هنوز هم درد میکنه. انگاری یه میله آهنی توی ستون فقراتم کار گذاشتن که دیگه خم نشه . واقعا هوا گرمه. اینجا دیگه کجاست. هیچوقت اینقدر گرم نبود. خیابون هاش چقدر واسم آشناست. اصلا عادت ندارم توی خیابوناش مثل آدمیزاد راه برم. انگار همش باید توی این خیابونها قایم موشک بازی کنم و از دست کسایی که ندیدمشون قائم بشم. انگار این خیابونها هنوزم بهم استرس وارد میکنن. با اینکه خیلی آشنا هستن واسم. خودمم نمیدونم توی این خیابونها ازکی قائم میشدم. و شاید از چی قایم میشدم. شاید از حرف مردم. شاید امروز بتونم استرس و قائم موشک بازهای چند ساله رو از خیابونهای این شهر جارو کنم و توی خاطراتم بایگانی کنم. شاید.

وای گشنمه. صبحانه هم مثل همیشه عادت ندارم و نخوردم. معدم میسوزه بدجور. آخرش هم زخم معده میگیرم میره پی کارش. چند تا پیتزا و ساندویچ خریدم واسه خودم و بقیه. راستی اینا چرا اینقدر خوشحالن ؟ خیلی وقت بود اینقدر خوشحال ندیده بودمشون. ظهر شده دیگه. بعداز ناهار باید بخوابم. اگر بخوابم شاید قرمزی چشمام بره.  آره حتما میره. هروقت میخوابم و کم خوابیم برطرف میشه قرمزیش میره . البته نمیره. کم میشه. چند سالی هست که رنگ قرمز ، مهمون چشمامه. امکانات واسه درست حسابی خوابیدن اینجا نیست. چندتا پتو  بالشت و غیره هست. یه کولر هم که داره جون میکنه و کار میکنه. خوب هم کار میکنه.  توی حال روی زمین دراز کشیدم و ژست گرفتم که بخوابم. اما مگه صدای این آدمی که بی صدا از درون باهاهم حرف میزنه میذاره بخوابم. نمیذاره که . چندساعتی بیشتر وقت ندارم. دوست داشتم خونه مامان بزرگم بودم. اونجا ظهرها خوابیدن خیلی بهم میچسبه. توی همین تفکرات بود که حس کردم داره خوابم میبره. وای چه حالی میده. آخ جون. داشت چشمام گرم میشد که صدای گوشیم در اومد. اس ام اس بود. یکهو  از خواب پریدم. البته از خوابی که هنوز نرفته بودم.  ( دارم سالاد ماکارونی درست میکنم ! ) . بله. تشکر !

ساعت 5 شده دیگه. باید پاشم کم کم حاضر بشم. باز رفتم جلو آئینه. چشمام هنوز رگه های قرمز داره. دیگه کاریش نمیشه کرد. این خستگی همیشه باهامه. بذار باشه. خودمم نمیدونم الان باید چکار کنم. گیجم یه کم. با اینکه بقیه خوب میدونن چکار کنن و مشغولن. اما من ایستادم و اونهارو نگاه میکنم.  منم یواش یواش لباس تن کردم و اومدم بیرون. چرا همه منو نگاه میکنن ؟ شاید هم من یه جوری نگاهشون میکنم که اونها نگاهم میکنن. شاید هم اصلا نگاهم نمیکنن و من فکر میکنم که نگاهم میکنن.  هنوز هوا گرمه. تمام پیشونیم پر از عرق شده. وای یکی دستمال کاغذی بهم بده. از درون هم داغم. ولی دیگه عرق قلبم رو با دستمال کاغذی نمیتونم پاک کنم.

از سر کوچه پیاده راه افتادم. اون آدم بی صدای درون هنوز داره یه بند حرف میزنه. میگه بینخبنقه نلمخیح ملنهبلیخ جحمخلن ملنلن مشنهب حجمخلبتن ممحجیشن لللتبه ن حبفه تبیم جس تنلهب مخبی مبینخهبخ مح . مبخیسحبیخن ؟؟؟ مگه نه ؟؟  گفتم آره بابا تو راست میگی. الان دیگه وقت این حرفها نیست. استرس دارم ولم کن شب با هم قبل خواب حرف میزنیم. الان یه کم بخواب . همه با هم سلام علیک و احوالپرسی میکنن و منم وارد شدم.  همه رو نگاه کردم. یه چهره آشنا از اون دور دیدم. باز خدارو شکر یکی اینجا آشناست.  نشستم. همه باهم حرف میزنن. کسی با من البته حرف نمیزنه . من بقیه رو نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم. گاهی سرمو بالا میارم میبینم بعضی ها دارن زیرزیرکی  نگام میکنن. سنگینی نگاه همیشه احساس میشه. ای بابا یکی هم با من حرف بزنه. منم آدمم ها . باز خدا رو شکر تلویزیون روشنه من نگاه کنم حوصلم سر نره. اما نه. کاش خاموش بود. ثانیه ها هم که انگار باهم مسابقه گذاشتن. چه زود هوا تاریک شد. آخ این چایی چقدر چسبید. با اینکه آدمهای این خونه رو تاحالا ندیده بودم، اما انگار سالهاست میشناسمشون. هرچند همه به من چشم یه غریبه نگاه میکردن جز یک نفر. همون یه نگاه آشنا. ای بابا یکی بیاد جلو یه کم حرف بزنیم بگیم بخندیم صدای منم در بیاد دیگه. نگاه های همه رو وقتی گاهی از روی من رد میشد ترجمه میکردم. ترجمه رو دوست دارم. نه فقط متن. اصلا بهتره با بغل دستیم حرف بزنم. هرچند فارسی خوب بلد نیست حرف بزنه. سر به سرش بذارم دوتا لبخند بزنیم که عضله های صورتم از انجماد در بیاد. اونقدر کسی باهام حرف نزد تا باز این صدای بی صدای درون صداش در اومد. گفت : بیمسبمی سبحخیسظطصظحها ؟؟ بهش گفتم بذار یه چیزی بهت بگم.  آدم ها توی بعضی چیزها مشترکن. داشتن رویا. خیلی ها میتونن رویا داشته باشن. رویا بسازن. اما بدست آوردنش چی؟ اما فکر میکنی چندتا آدم میتونن اینجا جای من اینجا بشینن ؟ گفت : سشیبمبیح مبیمبی خیبنیخ مبیخح . گفتم آره میدنم. شاید هنوز اول راهم ، اما تا همینجاش اومدن هم کار هر کسی نبود. خودت بودی و دیدی که این مسیر چندساله ، از چه دره هایی رد شدو رسید به اینجا. جایی که گاهی توی خواب میدیدمش. محکم ایستادم و حالا اینجام. نمیدونم بعدش چی میشه. اما الان خوشحالم. با تمام دغدغه هایی که از همین الان حضورشونو بیشتر احساس میکنم ، اما از اینکه موندم و رسیدم خوشحالم. حالا روتو کم کن بذار یه کم از این سالاد ماکارانی بخورم که نذاشت بخوابم.

دیگه وقت خداحافظی بود، دلم میخواست بیشتر بمونم. محیط یه جورایی واسم آشنا بود. هرچند رسما نا آشنا بود. نگاه ها موقع رفتن هم ترجمه های خاص خودشونو داشتن. مثل کلماتی که گاهی توی متن ، معنایی کاملا متفاوت با نقش خودشون رو میدن.  منم به سادگی هر چه تمام خداحافظی کردم. کسی که باهام حرفی نزد، حداقل یه خداحافظی بکنیم که معلوم بشه لال نیستم.  توی ماشین همه ساکت بودن. نگاه های آدم های توی ماشین رو  برانداز می کردم. یکی با موبایلش ور میرفت ، یکی خواب بود، یکی بیرون رو نگاه میکرد ، و یک جفت چشم که 28 سال هست عاشقانه بهم نگاه میکنه ، نگران بود. عاشقانه نگران بود.

از نیمه شب گذشته بود که تونستم لباسامو در بیارم. انگار به تنم چسبیده بودن. رفتم جلو آئینه. رگه های قرمز هنوز توی چشمام بود. ولی دیگه واسم مهم نبود.





 


و اما بیست و ششم
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

/

دلم واست تنگ شده ساحلم.. دیدی چی شد ؟ دیدی کجاها رفتم و چی ها دیدم ؟ خدارو شکر ، وقتی همه چشماشونو بستن ، تو بودی و شاهد من بودی .. واسه همه چیز.. بعد از مدت ها برگشتم پیشت..صبرکردم تا همه برن..زمانی چه شلوغ بود اینجا و من توی سکوت شاهد رفتن همه بودم..رفتنی ها رفتن..من و شن های گرمت موندیم....شن های گرم و خورشید مهربونت..تویی که فقط با آرامش میشینی و حرفهامو بی مزد و منت میشنوی .. و در جواب ، صدای امواجت و آغوش دریای خودت رو به روم باز میکنی..تویی که موندی ساحل من...

.

یادته ؟ نهالی که سالها پیش همینجا کاشتم ؟؟ چطور ازش مراقبت میکردم.. روی همین شن های تو ، یادته که مجسمه ایی بلوری از یک مفهوم میساختم...به زحمت.. با رنج دوری..با سختی..با شنیدن خیلی از حرفها ..نیش ها..کنایه ها..اما وقتی چشمم به این نهال و این مجسمه بلوری می افتاد  و صدای امواجت توی گوشم می پیچید ، به همه بی اعتنا میشدم.. فقط به این فکر میکردم که به همه ثابت کنم توی دنیای سنگ و آهن و تبر ، میتونم یه مجسمه بلوری و یه نهال سرسبز داشته باشم.. جز تو یه شاهد دیگه هم اینجاداشتم..کسی که از جنس ابر بود ، و هست .. گاهی  میومد و توی ساختن این مجسمه کمکم میکرد.. دستم رو میگرفت..توی آبیاری نهالم کمک میکرد..یادته ؟؟ چه روزهای خوبی بود... من و تو و ابرم....

.

ساحل گرمم ، اونقدرحرف برای نزدن دارم که باورت نمیشه...توی کار این مردم وا موندم..توی افق چشمهاشون متعجبم...از وقتی اون اتفاق افتاد؛ منم یه رنگ خاکستری به سر تا پام زدم ، یه ماسک لبخند به صورتم..و رفتم وسط مرداب..تا گردن..فقط چشمهام ازدور به تو خیره هست..حالا هم که این شب همیشگی، بهانه ایی شد تا بیام و توی صفحه ی قدیمیت بنویسم.. صفحه ایی که هرگز ، بی هیچ ادعایی ، هرگز تنهام نذاشت..حرفهامو خوب تحمل میکنی..بدی هامو خوب تحمل میکنی ..الان ماهها گذشته ... اون روز که از زیر یه آسمون یا یک ابر ، خیلی عاشقانه گذشتم و اومدم پیشت تا باز نهالم رو آب بدم و مجسمه بلوری قشنگم که دیگه داشت تکمیل میشد رو ببینم ، توی ساحلم یه قبر یک نفره دیدم که کندن..بهش توجه نکردم..چون دلم چنان پرواز کرده بود که فقط به آسمون و ابر فکر میکرد...نه زمین .. شب شد..سرد شد.. ابری که همیشه انتظار اومدنش و نم نم بارونش رو داشتم باز هم اومد ، و آغوشم رو بروش باز کردم..اما .. یادته اون شب رو ؟اون شب ها رو ؟ صاعقه ایی که خورد و مجسمه بلوریم رو شکست..نهالی که قطره قطره بهش آب داده بودم شکست و افتاد.. و جسم نیمه جان منو یادته که توی همون قبر ، توی ساحلم افتاد.. چه شبهایی بود .. چه شبهایی بود ساحلم ... التماسهایی که میکردم..که آخه چرا؟؟ چرا مجسمه بلوری منو شکستین ؟؟ نهالم چه گناهی کرده بود ؟؟ و زخم پشت زخم ... هرچند شب ها تا سحر بیدار می موندم و تکه تکه مجسمه بلوریم رو جمع میکردم و میچسبوندم کنارهم..و زیر شاخه های نهالم رو بلند کردم و به خودم تکیه دادم و شبها با اشک آبیاری کردم تا باز جون بگیره..و مجسمه بلوری هم تمام تکه هاشو چسبوندم.. اما شکافهای بین این تکه های شکسته بود ببین ؟ وقتی سوز سرد میاد ، سرماش تا عمق استخون هام نفوذ میکنه.. و ازاون شب ها و روزها  ، تنها دردی برام باقی مونده که گاهی شب ها مثل همین الان، میاد سراغم و یه قلب خسته رو در آغوش میگیره و زود رها میکنه و میره...شاید هم یک روز قلبم در آغوش این درد برای همیشه بمونه و ....

.

ساحل گرم من ..بیست و ششمین شب سرد پاییزی هم تمام شد ... تو فکر میکنی چیزی عوض شده ؟؟.. جز نهالی که جای تبر کنار ریشه اش خورده و مجسمه ایی که ترک های شکستگی هنوز روی تنش هست.. تو بگو که میدونی ، هرآنچه همه نمیدونن..

.

.

.روز وصل دوستداران یاد باد ........ یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخیه غم چون زهر گشت .....بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من ... از من ایشان را هزاران یاد باد

راز حافظ بعد ازاین ناگفته ماند...ای دریغا رازداران یاد باد...

 


صبح سپید..من وبارون ونسیم
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  

 به مناسبت بیست و نهم بهمن

 

ساعت 6 صدای زنگ موبایلم در اومد..بیدار شدم.. صدای باریدن بارون میومد..چه حالی میده آدم توی رختخواب گرم دراز بکشه و صدای باریدن بارون رو گوش کنه..مثل گوش دادن به یک کنسرت سمفونی زنده می مونه...امتحان کردی تا حالا ؟؟ اما خوب باید برم.. زود حرکت کنم و از شهر بزنم بیرون تا دیر به مقصد نرسم..از دیررسیدن اصلا خوشم نمیاد..سوار ماشین شدم و راه افتادم..هوا هنوز تاریکه...هرچند خورشید هم داره تلاش خودشو میکنه اما هنوز زورش به این ابرهای پر از بارون نرسیده...اومدم سمت خارج شهر..وای عجیبه ها...این وقت صبح اتوبان بسیج دیگه چرا ترافیک داره..چرا هروقت بارون میگیره تعداد ماشین ها چند برابر میشه..اصلا فکر نمیکردم به ترافیک بخورم..وای دیر نشه..چه بارونی میاد..عجب روزی هست..

 

توی جاده هنوزم بارون میباره..بخاری ماشین هم داخل ماشین رو خیلی باحال گرم کرده..کاش یکی بود واسم رانندگی میکرد من صندلی رو میخوابوندم و آهنگ گوش میکردم و بارون رو نگاه میکردم..امتحان کردی چه حالی میده ؟ ..ولی خوب من به رانندگی هیچکس توی این جاده های لیز جز خودم اعتماد ندارم.. گرمای داخل ماشین انگار داره چشمهای منو هم گرم میکنه...جاده اونقدر صاف هست که شاید تا 10کیلومتر جلوتر دیده میشه که هیچ جنبنده ایی توش نیست..سرم رو به صندلی تکیه میدم و جلورو نگاه میکنم..مثل همیشه توی سفر آلبومGYPSY PASSION رو گوش میدم..شاید واسه اینکه زیاد تند نرم...فکر میکنم به امروز..حس میکنم با همه روزها فرق میکنه..روزی که سالها توی زندگیم نبوده..روزی های قشنگ بوده..اما شاید روزی به قشنگی امروز نبوده.. خودمم نمیدونم چرا..اما یه چیزی هست که نمیدونم چیه...همینطور فکر میکردم و گوش میکردم..وای یه لحظه چشمم رفت رو هم..امان از این اخلاق خابالویی من که ترک نمیشه..بخاری رو خاموش کردم..شیشه رو دادم پایین تا باد خنک همراه با قطرات ریز بارون بخوره به صورتم...امتحان کردی چه حالی میده ؟؟...وای  چه هوای خوبیه ... من و بارون ونسیم... توی این دقیقه ها..به سپیده می رسیم.. تو همین دقیقه ها..توی پاییز و بهار..عاقبت تموم میشه..لحظه های انتظار...معجزه کن خدای من..به قلب من نفس بده..ثانیه های رفته رو..به این ترانه پس بده..صبح سپیده میرسه..دلم جوونه میزنه..آهای شب ستاره سوز..دوباره وقت رفتنه...اما این هوای خوب..مژده شعر منه..یه نفر تو لحظه هام..داره پرسه میزنه..

 

.یه لحظه چشمم افتاد به ساعت روی داشبورد ماشین...ساعت از سه و پنجاه دقیقه بعدازظهر بیست بهمن گذشته بود..و من دیگه من نبودم..شاید حالا قشنگی امروز رو میتونستم بهتر بفهمم..شاید حالا لطافت قطره های بارون رو بهتر درک میکردم..حالا میتونستم اون کسی باشم که سالها نخواستم باشم...حالا تفاوت بین فریاد روغین وسکوتی حقیقتی رو بهتر درک کنم...ساعت از چهار و نیم عصر گذشته بود..باید راه رفته رو بر میگشتم...صبح که میومدم طلوع خورشید رو روبروم میدیدم و هرچی جلوتر میرفتم انگار دارم به خورشید نزدیک میشم..انگار دارم به سمت طلوع حرکت میکنم...حالا که دارم برمیگردم بازهم خورشید روبروم توی جاده هست..اما داره غروب میکنه و من به سمت غروب حرکت میکنم..اما خورشیدی که امروز طلوع کرد دیگه غروب نمیکنه...به سمت غروب حرکت کردم...توی هوایی صاف و غمگین...جاده صاف و بی انتها ؛ با یه خورشید کمرنگ و درحال غروب در انتهای جاده...امتحان کردی چه حالی میده ؟؟....

میشه خدا رو حس کرد..تو لحظه های ساده..

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده..

بی عشق عمر آدم..بی اعتقاد میره..

هفتاد سال عبادت..یک شب به باد میره...

وقتی که عشق آخر.. تصمیمشو بگیره..

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره...

ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه..

هر چی محال میشد با عشق داده میشه...

عاشق نباشه آدم..حتی خدا غریب است.

.ازلحظه های حوا..هوا میمونه و بس..

نترس اگه دل تو..از خواب کهنه پاشه..

شاید خدا قصه ات رو..از نو نوشته باشه...

 پ.ن : ازهمه دوستانی که واسه پست پیش نظر دادن ممنون.هرچند تایید نشد


کلمات کلیدی: تو ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: من ،کلمات کلیدی: ساحل
یک روز مهم - تغییری نیست
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧  

یک روز مهم...چیزی تغییر نکرده..

.

از بالا که نگاه میکنم یه سیاره سرد و خاکی و آبی هست که هنوز چیزی توش عوض نشده...هنوز آدم هاش دنبال دیو و فرشته ، توی داستان ها میگردن...هنوز اونی که دیو تره ،زورش بیشتره...هنوز دیو های این سیاره خیلی راحت مراسم فرشته کشی راه میندازن...هنوز هم مثل هزاران سال پیش ، یکی هست که بی بهانه بکشه و یکی که بی بهانه کشته بشه...چیزی تغییر نکرده...هنوز همه جای این سیاره ؛ کسی نتونسته برداشتی از کلمات آزادی،حق،عدالت و غیره بکنه...هنوز وحشیانه همدیگر رو میکشن تا بگویند ما بیشتر میفهمیم....هنوز چیزی تغییر نکرده...

.

همین سیاره رو از نزدیک تر که نگاه میکنم ؛ سرزمین طلایی خودم رو میبینم...اینجا هم چیزی تغییر نکرده...از شمال به جنوب و شرق به غرب این سرزمین قطاری پرسروصدا و مغرور به نام عدالت ، برروی ریل هایی ناموازن حرکت میکنه و چه خالی و بی سرنشین هست این قطار ظالم عدالت..چیزی تغییر نکرده..هنوز چند ده میلیون انسان تاوان زندگی چند ده هزار نفر رو پرداخت میکنن..هنوز قرآن بر سر نیزه کردن،نیرنگی صدها ساله است...چیزی تغییر نکرده...هنوز کاخ ها بزرگ تر و کوخ ها ویران تر میشود...هنوزهم آب ، بابا ، نان ... بابا نان ندارد...…سارا و دارا دارد اما نان ندارد ...سارا تو یک دفتر پر نان نوشته:داریم... ولی بابای تو ، آن هم ندارد…سارا بگو یک جمله که نان داشته باشد،..خانم معلم سفره ما نان ندارد...هر چند هر شب مشق من نان است و بابا..باور کنید بابای سارا نان ندارد ...بابای سارا زیر باران پای پیاده ،آمد... ولی در کوله بارش نان ندارد؛سارا شکم خالی ولی دفتر پر از نان ،خوابید زیر سفره ای که نان ندارد... هنوز چیزی تغییر نکرده..

.

همین سرزمین طلایی رو که از نزدیک تر نگاه میکنم یه اتاق، با سقفی کوتاه،رو به خیابانی شلوغ میبینم.. توی این روز مهم ؛ اینجا هم چیزی تغییر نکرده..هنوز هم وقتی به چشمهات نگاه میکنم رنگی از دروغ وفریب و نیرنگ نمیبینم...هنوز هم رنگِ بی رنگ ِ مادیات رو توی چشمهات نمیبینم..هنوز هم احساس درون چشمهات به قیمت شش دانگ آپارتمان نیست ...هنوز هم دلی هست که تنگ شود و فاصله هایی بی رحم...هنوز هم فروغ شاید برای ما میگوید...آن کلاغی که پرید...از فراز سر ما .... و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد....وصدایش همچون نیزه کوتاهی،پهنای افق را پیمود...خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...همه میدانند...همه میدانند...که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس...باغ را دیدیم....و از آن شاخه بازیگر دور از دست...سیب را چیدیم...همه میترسند...همه میترسند از من و تو...به چراغ و آب و آیینه پیوستیم...و نترسیدیم...

.

پ.ن : وقتی کسی چندین سال رو با یک آدم دروغگو بگذرونه، راحت میفهمه داستانی که میشنوه چقدردروغه

پ.ن: دیشب که خوابیدی...ابرهای آسمانِ کوتاه اتاقم باریدند..بی صدا

 

 


کلمات کلیدی: تو
جشن تولد...بدون شمع..با یک ماه..
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  

..

..هرچی از دور بهت نزدیک میشم گرماتو بیشتر حس میکنم.. خودت صدا زدی که بیام وقتی دیدی دلم میخواد که بیام..نمیدونم از کجا میدونی که من دلم چی میخواد..ولی میدونم که میدونی... اینبار که میومدم مثل اولین باری که اومدم پیشت اصلا احساس غربت نمیکردم...انگار که سالهاست میشناسمت..انگار که اصلا من از اولش کنارت بودم و حالا یه کم ازت دور شده بودم...هیچ احساس غریبی باهات نمیکردم..مثل همیشه..با اینکه خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم اما اصلا عوض نشده بودی..مثل همیشه آروم و زیبا از دور منو نگاه میکردی.. هنوز هم مثل اولین باری که دیدمت بزرگ و بی نهایت بودی.. هنوزم تو هستی که وقتی بهت نگاه میکنم ، یک افق بی کران رو جلوی چشمام باز میکنی و باصدای قشنگت که هیچوقت تکراری نمیشه باهام حرف میزنی...هنوزم وقتی کنارت میشینم ؛ دستمو با دستات میگیری و گرمایی تا عمق وجودم جاری میکنی..توی دنیایی که حرف از سردی و سیاهی است ، دنیایی که همه رنگ زرد و خاکستری رو توی نقاشی زندگیشون میکشن ؛ تو هنوز هم رنگهای قشنگی چون آبی و ارغوانی و سبز داری..اینبار هم همه چیز رو طوری پیش بردی که منو غافل گیر کنی.. اصلا فکرشو نمیکردم شبی مثل امشب منو پیش خودت دعوت کنی..شاید میخوای بهم بفهمونی که هرجا که برم بازهم توی این شب باید به اصل خودم برگردم..شاید میخوای بفهمونی که توی این شب باید سعی کنم مثل تو عمیق و بی نهایت باشم ؛ میدونم میخوای بهم یاد بدی که آبی بیکران یعنی چی ؟ واسه همینه که بازهم منو دعوت کردی بیام پیشت..خودمم فکرشو نمیکردم امشب پیش تو باشم..ولی میخوام بهت بگم هنوزم نمیدونم متولد شدم یا نه...اصلا هنوزم نفهمیدم تولد چی هست..بیست و چند شب تولد گذشت و من هنوز حس میکنم واقعا متولد نشدم..امشب حسابی با هم درد دل میکنم...خیالمم جمع هست که هیچ کس پیشم نیست..تنهای تنها..مثل روز اول...یه جشن تولد واقعی...یه جشن تولد بدون کیک ؛ بدون شمع ؛ بدون مهمون و کادو ؛ فقط با یک ماه پانزده روزه و نیمه توی آسمون ... بالای سرمن و تو ...بالای سر ساحل گرم و دریای بیکران ... راستی ساحل قشنگم..میدونستی امشب جای یه رد پا توی ساحل خیلی خالیه ؟؟؟....

.

چاره ایی نمونده جز رفتن و رفتن... انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن..

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه..ما همینیم جنگل بدون ریشه...

.

پ. ن : طلوع من ... من در ثانیه ی حضور همیشگیه تو متولد میشم ... طلوع من...

 

 


کلمات کلیدی: ماه ،کلمات کلیدی: دریا ،کلمات کلیدی: تو ،کلمات کلیدی: ساحل