ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

پسرک کبريت فروش
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳  

سلام دوستان .. باز هم منم ..اینبار محرم اومدم کنار ساحل ...محرم امسال هم از راه رسید .. باز هم همه جا صدای حسین حسین میاد .. باز هم ذکر لب همه ی حاجتمندان و عاشقان یا حسین (ع) هست ... این ماه رو به همه ی عزیزانم تسلیت میگم .. امیدوارم که صدای ناله ی یاحسین ما مسلمان ها فقط برای این ده روز محرم نباشه .. امسال محرم واقعا محرم هست .. امسال واقعا باید حسین بود .. امسال باید فقط برای غریبی حسین گریه کرد ... التماس دعا ...یا حق .!

پسرک کبريت فروش

یکی بود یکی نبود

توی یک سرزمین دورافتاده ؛ جایی که روی نقشه های این دنیا اثری ازش نیست ، یه پسرک بود .. پسری که کارش کبریت فروشی بود ...پسرک برای فروش کبریت هاش از این شهر به اون شهر میرفت .. پسرک کبریت هاش رو خیلی دوست داشت و خیلی هم دلش میخواست بفروششون ... روز به روز بزرگتر می شد و روز به روز هم هوا سردتر میشد .. اما هیچ کس ازش کبریت نمی خرید ...پسرک سرما رو خیلی خوب حس میکرد ..توی کوچه ها راه می رفت و می گفت : آهای مردم ؛ کبریت دارم .. کبریت برای قلب های یخ زدتون ..کبریت دارم برای دل های تاریک .. اما همه مردم با بی اعتنایی و تمسخر از کنارش رد می شدن .. پسرک کبریت فروش توی چشمای مردم هیچ چیز نمیدید ... همه جا یخ زده بود و گرمای حقیقی وجود نداشت ... اما پسرک کبریت فروش هم چنان توی کوچه ها راه میرفت و حرف میزد ... معرکه می گرفت .. پسرک میگفت : آهای مردم ؛ چرا به خورشید پشت کردید ؟ نمی بینین که وقتی به خورشید پشت میکنین سایه ی شما جلوی پای خودتون میافته ؟... چرا توی خونه های تاریکتون گل می کارید ؟ مگه نمیدونین همه ی گل ها آفتابگردون هستند ؟ .. چرا گل ها رو فقط به بهانه ی چیدن می کارید ؟ چرا همتون تبر به دست به جان جنگل های احساس هم می افتید ؟ چرا باغبانی فراموش شده ؟ آهای مردم چرا عادت کردید که برای حرکت ؛ جلوی پایتون یک دل قربانی کنید ؟ .. مردم می ایستادند و از کنار خیابان به حرف های پسرک کبریت فروش گوش می کردند .. ولی وقتی توی قلبهای هر کدوم نگاه می کردی قفلهای بزرگ و سیاهی دیده میشد که هیچ حرفی ازش عبور نمی کرد .. پسرک دیگه عادت کرده بود .. می دونست آخر و عاقبت این مردم چی میشه .. می دونست که همشون به درد بی دردی مبتلا میشن ... پسرک همچنان شهر به شهر می گشت ... کم کم داشت کبریت هایی که برای فروش داشت فراموش می کرد ... تا اینکه یه روز ؛ یا یه شب ؛ توی یه شهر ؛ یا یه روستا ؛ نمی دونم کجا ؛ یکی اومد جلو ..کبریت می خواست ...پسرک کبریت فروش نگاهی بهش انداخت .. بوی خورشید و عطر آفتاب میداد ..از جنس نور بود.. احتیاجی به کبریت نداشت ..ولی کبریت برای چی میخواست ؟ .. نمی دونم .. شاید میخواست کبریت فروشی کنه .. دلم میخواست بهش بگم کبریت فروشی چقدر سخته ... با خوشحالی تمام همه ی کبریت هام رو بهش دادم ... هیچ کس نمی دونه چقدر خوشحال بودم که بلاخره کبریت هام یه دونه مشتری پیدا کرده بود ... پولی هم بابتش نمی خواستم اما اونقدر بزرگوار بود که به جای پول یه نشان طلایی بهم داد ... نشانی که هرکسی توی این دنیا لیاقت گرفتنش رو پیدا نمی کنه ...و رفت و کبریت های منو با خودش برد ...پسرک کبریت فروش که هنوزم کبریت فروشی رو دوست داشت همچنان توی خیابان ها با مردم یخ زده حرف می زد .. ازشون هزارتا سوال می کرد که هیچ کدوم هیچ وقت جوابی نداشتند ... پسرک وقتی دید حرف زدن فایده ای نداره یه قلم خرید و روی دیوارهای شهر شعر می نوشت .. شعر می نوشت و شعر می نوشت ... همه روزه مردم بی اعتنا به خطوطی که کنارشون روی دیوارهای سنگی شهر حک شده بود از کنار هم عبور می کردن ... پسرک از همه نا امید شده بود .. فقط خوشحال بود که کبریت هاش رو یکی ازش خریده ...روزگار همچنان سرد و یخی برای همه ی مردم و پسرک می گذشت ... چند مدتی بود که پسرک سرما رو خیلی زیاد حس میکرد ...حس میکرد که جوهر قلم اش توی این سرما منجمد میشه ... پس شروع به نوشتن کرد .. برای مردم شهر داستان می نوشت .. از پرستو و نی گفت .. از زمستانی که نی رو فدا کرد گفت .. از دریا نوشت .. از شهر بی پرنده و دریای بی کران گفت .. از پسری با قایق های کاغذی گفت .. از قایق ها بر روی امواج گفت .. در نهایت از انسانی با بالهایی رویایی گفت .. از دیواری بی انتها گفت .. از سرزمین سرد غربت گفت .. پسرک کبریت فروش درست حس می کرد ...اینبار زمستان نه فقط برای مردم شهر بلکه فقط برای پسرک کبریت فروش آمده بود .. زمستانی که از جنس زمستان های دنیا نبود .. زمستانی که مثل گرمای آتش می سوزوند ...یه روز؛ یا یه شب ؛ توی شهر یا روستا ؛ نمی دونم کجا ، پسرک گوشه ایی مشغول نوشتن بود .. همون کسی که ازش کبریت خریده بود اومده بود ... میخواست کبریت ها رو پس بده .. اما پسرک کبریت فروش با نگاهش گفت که پس نمی گیره ..اون گفت کبریت هات خیلی سنگینه .. نمی تونم توی راه زندگی ام حمل کنم .. کبریت های تو نه تنها بهم روشنی نمی ده حتی نمی ذاره حرکت کنم ...پسرک کبریت فروش نگاهی به دستای اون کرد .. پر از کبریت های روشن نشده بود .. حتی یکی از اونها رو هم روشن نکرده بود ..پسرک نمی تونست خواسته اش رو قبول کنه ..اما بلاخره کبریت ها رو جلوی پای پسرک انداخت ..پسرک برخورد زانوهاش به زمین رو احساس کرد... دستش رو جلو آورد و نشانه ی طلایی که به پسرک کبریت فروش داده بود ازش گرفت ... و همانطور که اومده بود رفت ... پسرک کبریت هاش رو از روی زمین جمع کرد . خیلی از اونها لگد مال شده بودن ولی پسرک کبریت فروش همه رو جمع کرد .. دیگه نای حرکت کردن و کبریت فروختن هم نداشت .. همون جا نشسته بود.. فکر میکرد .. حس میکرد .. سرما خیلی زیاد شده بود .. اونقدر زیاد که یک حس گرم برای پسرک مثل رویایی دست نیافتنی شده بود .. پسرک کبریت فروش به گذشته هاش فکر میکرد .. یادش می اومد که قدیم ها ؛ وقتی بچه بود کتاب دخترک کبریت فروش رو می خوند ..اون کتاب رو خیلی دوست داشت .. احساس میکرد حالا جای همون دخترک کبریت فروش هست .. پیش خودش گفت برای اینکه کمی بیشتر توی این سرما دوام بیارم کبریت هام رو روشن میکنم ... چند تا کبریت رو به دیوارهای سنگی و مغرور شهر کشید اما روشن نشد .. این کبریت ها مثل همه کبریت ها عادی نبودند .. مثل بقیه روشن نمی شدن .. پسرک کبریت فروش ؛ کبریت ها رو آروم به صورتش کشید .. اولی روشن شد ... چه گرمایی مطبوعی داشت .. پسرک به همه ی آدم های دنیا حسودی میکرد که حتی یکی از این کبریت ها رو هم روشن نکردن ... توی شعله ی کبریت قشنگ ترین آرزوهاش رو دید .. آروزهایی که هیچ کس هیچ وقت ازش مطلع نشدند ... پسرک هم چنان کبریت ها رو یکی پس از دیگری روشن میکرد ... رد کبریت ها روی صورت پسرک مونده.. سرما بیشتر می شه و کبریت ها کمتر ... دوستان .. این داستان اینجا تموم نمیشه .. این داستان از جنس داستان نیست ... هنوزم وقتی قشنگ گوش میکنم صدای مالیده شده کبریت ها به صورت پسرک کبریت فروش رو میشنوم ... دوستان .. شبها ، یا روزها ، یه جایی توی این سرزمین , توی یه شهر ؛ یا یه روستا ؛ نمی دونم کجا ؛ هنوزم پسرک داره آخرین کبریت هاش رو روشن میکنه .......!!!

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم ..دعا کردم ..دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان دنیایی است رویایی

و تو تنها برای دیدن زیبایی آن ، مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ؛ شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؛ تا کی ؛ برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام

برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانه گی مان باز

برای شاد و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم دعا کردم دعا کردم ....!!!

 


بالهای بزرگ من
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  

بالهای بزرگ من

شب بود ..

یکی از شبهای طلایی ترین فصل سال  .. مثل همیشه خسته و کوفته از بازی با (دنیا) توی اتاقم بودم ..اون شب (زندگی) هم مهمونم بود و تا نیمه شب سه تایی خوش می گذروندیم .. خیلی دیر به رختخواب رفتم و بدون هیچ آرزویی چشم روی هم گذاشتم ... اون شب برای اولین بار خواب دیدم .. تاحالا همه اش کابوس می دیدم .. ولی اون شب یک رویای زیبا رو توی خواب دیدم .. همه چیز از همون خواب شروع شد .. خواب دیدم توی آسمون ها هستم و دارم پرواز میکنم ... به دست های خودم نگاه کردم و دیدم که همه ی دنیا زیر بال های من بود .. بالهایی آنقدر بزرگ که تمام آسمان رو فرا گرفته بود .. بیدار که شدم هنوز گیج بودم .. فکر داشتن اون بال ها منو از خود بیخود کرده بود .. توی همین فکر ها بودم که بازهم سروکله ی (دنیا) و نوکرش (زندگی) پیدا شد .. خواب دیشبم رو براشون تعریف کردم .. دنیا به من خندید و گفت : فقط کابوس بوده .. اصلا جدی نگیر . اون چیزایی که دیدی فقط توی خواب بوده .. اما من هنوز گیج بودم ..اون روز هم با دنیا و زندگی بودم ولی با حال و هوایی تازه و غریب .. شب که شد خیلی به خوابم فکر کردم و باز هم چشم روی هم گذاشتم .. توی خواب این بار هم پرواز با بالهایی بزرگ را تجربه کردم .. دیگه نمی تونستم از فکرش بیرون بیام ..صبح که بیدار شدم دیگه خوابم رو برای دنیا تعریف نکردم . می دونستم که بهم میخنده .. اما زندگی رو یک گوشه کشیدم و براش از خواب هایم گفتم .. وحشت رو توی چشماش دیدم .. گفت : از خیال این خوابت بیرون بیا .. برای خودت میگم ..ما نمیتونیم کمکی بهت کنیم ..ازش سوال کردم : یعنی هیچ کس نمیتونه کمکم کنه ؟ ..زندگی یواش سرش رو آورد کنار گوشم و گفت : یکی هست که همیشه یکی بوده ..اون فقط میتونه کمکت کنه .. میتونی بری پیش خدا .. این حرفها رو که زد سریع راهش رو کشید و منو با هجوم افکارم تنها گذاشت .. باید برای رسیدن به بال هایم می رفتم پیش خدا !! ..یعنی فقط اون هست که میتونه کمکم کنه ؟ ..ندایی درونی حس منو تایید میکرد ..پس باید میرفتم پیش خدا .. خیلی وقت بود که بهش سر نزده بودم ... راه افتادم ..خیلی طولانی بود .. اما بلاخره رسیدم .. خدا هم میدونست که دارم میام .. آخه خداست دیگه .. خوابم رو برای خدا تعریف کردم ... بهش گفتم که به دنبال رسیدن به اون بالها هستم و میدونم که فقط تو میتونی کمکم کنی ..خدا گفت : برای رسیدن به اون بال ها باید خیلی زحمت بکشی  هرچند که من کمکت میکنم اما باید نشون بدی که لایق پرواز هستی .. گفتم : خدای من .. هرکار بگی میکنم .. از کجا شروع کنم ..خدا گفت : اون پایین روی زمین یک کوه بزرگ هست .. کوهی که فکر میکنه قابل فتح شدن نیست .. برو و ذره ذره اونو از بین ببر .. سریع برگشتم ..روزهای متمادی گشتم اما اون کوه رو پیدا نکردم .. برگشتم پیش خدا .. به خدا گفتم : اما اون کوهی که گفتی نبود ..چکار کنم ؟ .. خدا سوال کرد : از کجا شروع به گشتن کردی ؟ .. گفتم : از نزدیکترین جا .. ازتوی اتاقم و خانه ام و شهر و کشورم .. خدا لبخندی زد و گفت : نه .. نزدیکتر نزدیکتر .. و من برگشتم .. به حرف خدا فکر می کردم ..آخه نزدیکترین جا کجاست ؟ .. دیگه داشتم ناامید میشدم که نگاهم توی آیینه افتاد .. نزدیکترین رو پیدا کرده بودم .. دقیق که نگاه کردم اون کوه رو پیدا کردم .. چقدر بلند بود .. بوی غرور میداد .. زود دست به کار شدم ... اشتیاق داشتن بالهای بزرگ همه چیزم شده بود ..طبق معمول دنیا و زندگی اذیتم میکردن .. دیگه کاملا فهمیده بودم که هیچ کدومشون نمی خوان که من بالهای بزرگ داشته باشم .. دلشون میخواست که همیشه بهشون وابسته باشم .. چه دیر شناخته بودمشون ..وقتی که آن کوه مغرور رو با خاک یکسان کردم دوباره به امید یافتن بال پیش خدا رفتم .. این بار زودتر رسیدم ..تعجب کردم اما زیاد توجه نکردم .. خدا نگاهی بهم انداخت .. گفتم : خدای من .. حالا بهم بال میدی.. بالهای بزرگ ؟ .. خدا گفت : عجله نکن ..هنوز دوتا چیز دیگه مونده که انجام ندادی ..بازهم باید بری به نزدیکترین جا و دو مجسمه ی سنگی و کثیف رو از چنگال آلودگی پاک کنی .. بدان که بدون این کار هیچ راهی به پرواز نداری .. باز برگشتم به اتاقم .. خوشحال بودم که لااقل نزدیکترین جا رو بلد بودم .. رفتم سراغ خودم .. خیلی زود اون دو مجسمه رو پیدا کردم .. یکی شبیهه قلب بود اما زیر انبوهی از سیاهی و تاریکی شکل خودش رو از دست داده بود... دومی هم شبیهه دلم بود اما سنگی تر از هر سنگی .. خیلی سخت بود .. خیلی .. روز و شب کار میکردم .. اما فایده نداشت .. هر چی که تمیز میکردم فردا باز یک کثیفی جدید جایش رو میگرفت .. حس کردم هروقت دنیا میاد سراغم کارم عقب میافته .. گفتم شاید اگه دیگه نبینمش بتونم این دوتا مجسمه رو تمیز کنم .. دوباره شروع کردم و تنهایی ادامه دادم .. پیشرفت داشتم .. قلبم رو اونقدر جلا دادم که دیگه عکس خودم رو هم توش میدیدم .. سنگ دلم رو هم شکستم و دوباره اونو از شیشه ساختم .. چیزی نگذشته بود که دیدم یکی اومد تو اتاقم .. دنیا بود .. عصبانی و زشت شده بود .. اومده بود تا باهام اتمام حجت کنه .. خیلی سرم داد کشید .. تهدیدم کرد .. تطمیع ام کرد .. از گذشته های خوش گفت .. از آینده ای زیبا گفت .. اما من به حرفاش گوش نمیدادم .. من بال هایی بزرگ برای پرواز میخواستم ..دنیا دید فایده ای نداره .. رفت .. موقع رفتن بهم گفت که برام گران تموم میشه و رفت ..حالا وقتش بود که دوباره پیش خدا برم و بال هایم رو تحویل بگیرم . رفتم پیش خدا .. این بار آنقدرزود رسیدم که باورم نمیشد ... خدا منتظرم بود .. وقتی چهره ی متعجب منو دید گفت : از چی اینقدر تعجب کردی ؟ .. گفتم : نمی دونم چرا این دفعه اینقدر زود رسیدم پیش تو .. قبلا نمی تونستم .. خدا جواب داد : به خاطر بال هایی که داری .. باور نمی کردم .. به بازوهام نگاه کردم .. دوتا بال سفید و قشنگ داشتم .. به لطافت ابر و سفیدی مهتاب ..نمی تونستم حرف بزنم .. خدا بهم گفت : همه ی آدم ها این دوتا بال رو دارن .. تو هم داشتی .. اما هیچ وقت نخواستی که بازشون کنی و باهاشون پرواز کنی .. به خاطر همین این بال ها دیده نمی شدن ..از صمیم قلب از خدا تشکر کردم و به اتاقم برگشتم ..اون روز خیلی توی آسمون شهرم پرواز کردم .. دنیا رو میدیدم که با حسرت و نفرت منو نگاه میکنه ولی کاری به کارم نداشت ... لبخند پلیدی زیر لبانش میدیدم ..نمی دونم چند شب گذشت تا من باز هم اون خواب رو دیدم ..باز هم خواب پرواز با بال هایی بزرگ رو دیدم .. از خواب که پریدم بال های توی خوابم رو با بال های بیداری مقایسه کردم .. بال های توی خوابم خیلی بزرگتر بودن .. حالا چه کار کنم ؟ چطوری بال های به اون بزرگی داشته باشم ؟ دوباره رفتم سراغ خدا .. باز هم زود رسیدم . چون بال داشتم .. خیلی با هم رفیق شده بودیم .. فکرمیکردم که خدا خیلی منو دوست داره ..خدا گفت : من همه رو دوست دارم .. چه بدون بال ؛ چه با بال ... تعجب کردم .. گفتم خدا : یعنی فکر منم میخونی ؟ گفت : جایی سراغ داری که من نباشم؟ .. گفتم : نه ! پس حالا میدونی که واسه چی اومدم ؟ خدا گفت : آره .. میخوای که بزرگترین بال رو داشته باشی .. این خواسته ات رو محول کن به دلت .. دلت کمک ات میکنه .. من هم همون نزدیکی ها هستم .. خیلی نزدیکتر از جایی که فکر میکنی ...برو .. برگشتم توی اتاقم ..روزها و شب ها میگذشت و من به دلم فکر میکردم .. اما هیچ کار برام نمیکرد..شب ها بال هایم رو بغل میکردم و میرفتم توی رویا .. رویای بزرگترین بال دنیا .. روزگارمیگذشت ..تا اینکه اون شب رسید .. دومین شب در سومین ماه از گرم ترین فصل سال بود ..توی اتاقم بودم ..کم کم داشتم از بزرگ شدن بالم ناامید می شدم ..بالهای سفیدم رو بسته بودم و روی قایق های کاغذی سفیدم نقاشی میکردم .. هرچیز که فکر میکردم پاک و زیباست رو نقاشی می کردم .. خورشید , ماه ؛ ابر ؛ دریا ؛ نور ؛ جنگل ، درخت و خیلی چیزهای دیگه .. همین طور که نقاشی میکردم به دلم فکر میکردم .. خیلی دلم میخواست بدونم که اگه دلم نقاشی کنه چی میکشه ... چشمام رو بستم و قلم رو به دست دلم دادم و طرحی کشیدم .. وقتی چشمام رو باز کردم باورم نمیشد .. دلم یک گل زیبا کشیده بود .. دوباره اون گل رو کشیدم .. سه باره کشیدم . بار ها و بارها کشیدم .. ساعت ها نگاهش کردم .. هیچ وقت توی عمرم گل به این زیبایی ندیده بودم ..اما این گل چطور میتونه بال های منو بزرگتر کنه ؟ هیچ چیز به دهنم خطور نمی کرد .. اون شب گذشت .. شبی دیگر از راه رسید و من همچنان گلی زیبا طراحی میکردم ..می دونستم که طرح این گل کار دلم هست .. پس باید این طرح رو روی بالهایم پیاده کنم ...دست به قلم شدم و چندین گل زیبا روی بالهایم کشیدم ...چشمهایم را بستم .. از درون احساس طوفانی میکردم ..احساس میکردم قلبم به شدت میلرزد ..وقتی به بالهایم نگاه کردم فهمیدم که چاره ی کارم همین گل بود ... گلی که فقط دلم میتونست پیدا کنه و حالا پیدا کرده بود .. اون شب چندین بار طرح اون گل رو روی بالم کشیدم ... خوشحال بودم از یافتن گل .. قبل از خواب صدای قهقهه های وحشتناک دنیا رو میشنیدم که از پشت پنجره ام میومد .. صبح که چشمام رو باز کردم یک حس بد به سراغم اومد ..گل های روی بالم پاک شده بود .. حس کردم که در جایی دور افتاده هستم ... گیج بودم .. همه چیز عوض شده بود .. از اتاقم بیرون اومدم ..زندگی رو جلوی در دیدم .. سرش رو به علامت تاسف تکون داد و بهم گفت : من که بهت گفته بودم دست از این کارت بردار ..اونقدر ادامه دادی که دنیا تبعیدت کرد .. اما من از این تبعید ناراحت نبودم .. راه بزرگ شدن بالهایم رو پیدا کرده بودم ..فقط نقش گل روی بالهایم .. هر شب روی بالم گل میکشیدم .. اما فردا صبح اثری از گل زیبایم بر روی بالم نبود .. اینطوری هیچ وقت بالهایم بزرگ نمیشد .. از همه جا درمانده دوباره به دیدار خدا رفتم .. بااینکه همه چیز رو میدونست اما دوباره براش تعریف کردم ... ازش کمک خواستم مثل همیشه .. خدا گفت : برای نگاشتن طرح هایی ماندگار برروی بالهایت باید جوهر قلم ات رو عوض کنی .. باید از جوهری استفاده کنی که باران دوری و هجران وغم نتونه اثر گل ها رو از روی بالت پاک کنه ..باید از جوهر قلب ات استفاده کنی .. و من به اتاقم برگشتم ..جوهر قلمم رو خالی کردم .. اما جوهر قلب از کجا پیدا کنم ؟ چقدر سخت ! ..شبهای متمادی فکر میکردم ..تصمیم گرفتم که از دلم کمک بگیرم . میدونستم که خدا همون حوالی است ..چند بار از دلم درخواست کردم .. کمک خواستم .. این بار التماس کردم ... به پاش افتادم .. چند لحظه بعد بود که قطره ی زلالی رو صورتم حس کردم .. قطره ها بیشتر و بیشتر شد .. با تمام وجود حس کردم که جوهر قلبم رو پیدا کردم .. قطره ها می لغزیدن و من نقاشی میکردم .. گل زیبایم را برروی بالم میکشیدم .. لحظه به لحظه بالم سفید تر و بزرگ تر و قوی تر میشد .. انگار هیچ آرزوی توی دنیا نداشتم .. اون شب بهترین شب عمرم بود .. صبح که بیدار شدم با بالهای بزرگ و سفیدم از اتاقم بیرون رفتم .. میخواستم دنیا و زندگی از حسرت بمیرن .. زندگی رو دیدم .. به من گفت : باید با هم جایی بریم .. میخوام چیزی رو نشونت بدم .. قبول کردم و به همراهش رفتم .. از شهر خارج شدیم . به بیابانی رسیدم که تابحال توی هیچ نقشه ای ندیده بودم .. گودال بزرگی وسط این بیابان بود و سیاهی و ظلمت نگهبانان آن گودال بودند ..با زندگی بر سر آن گودال رفتم .. زندگی گفت : دنیا خواب بدی برات دیده .. اگه ادامه بدی عاقبت تو همینه .. توی گودال رو نگاه کردم .. هزاران بال بریده شده دیدم ..هزاران بال شکسته .. بالهایی که هنوز از زخم روی اونها خون جاری بود و بالهایی که هنوز در حال جان دادن بود .. خیلی ترسیدم .. تمام تنم شروع به لرزیدن کرد .. فکر بریده شدن بالم منو دیوانه میکرد .. به سرعت به اتاقم برگشتم و همه ی درها رو بستم و به فکر فرو رفتم .. من نباید از ادامه دادن منصرف میشدم .. من باید بازهم روی بالم گل می کشیدم .. همه اون بالهایی که توی گودال دیده بودم از بال من کوچکتر بود .. من میتونستم اونقدر روی بالهایم گل زیبایم رو بکشم تا هیچ کس دیگه نتونه اون رو از تنم جدا کنه .. از همون شب شروع به کشیدن کردم...قطره ها جاری می شدند و من نقاشی میکردم ..هزاران گل زیبا طرح زدم ...بالهایم حتی از درون خوابم هم بزرگتر شده بود .. با اون بالهای بزرگ زندگی خیلی زیبا بود .. روزها میگذشت و من گل زیبایم رو طرح میزدم .. با اون بالهای بزرگم وقتی یک بال میزدم به خدا میرسیدم ...از بس طرح اون گل رو روی بالهایم کشیده بودم هرجا رو نگاه میکردم گلم رو میدیدم .. یه آرزویی توی دلم بود .. یک بار که پیش خدا رفته بودم وداشتم باهاش حرف میزدم ازم سوال کرد : چرا آرزوی خودت رو توی دلت پنهان کردی ؟ سرم رو پایین انداختم وگفتم : خدا جون .. اونقدر آرزوهایم رو برآورده کردی که دیگه من .....!!! خدا گفت : خودت میدونی که هرچی رو بهت دادم میتونم همین الان بگیرم ..و میدونی که هرچی رو هم باز بخوای میتونم بهت بدم ..تا میتونی منو صدا بزن و آرزو کن .. پیش خودم گفتم : خدا چقدر مهربونه .. ای کاش همه ی آدم ها جای من بودند و دیگه برای آرزوهاشون بردگی اون دنیای پلید رو نمیکردن .. از خدا خواستم که از میان این هزاران گلی که روی بالهایم کشیدم ؛ یکی از اونها زنده میشد و توی اتاقم میکاشتم ..میشدم باغبان گلی که طرح اون رو هزاران بار روی بالهای بزرگم کشیدم ... وقتی خدا شنید سکوت کرد .. جوابی نداد .. من هم برگشتم .. فردا دوباره رفتم پیش خدا و آرزو کردم .. باز هم خدا سکوت کرد .. روزهای متوالی رفتم و آرزو کردم اما باز هم خدا سکوت می کرد .. دنیا بهم میخندید .. زندگی مسخره ام میکرد .. اما تنها امیدم خدا بود و بالهای بزرگم .. این دفعه که رفتم پیش خدا ازش خیلی خواهش کردم .. قول دادم .. هزاران قول محکم ... خدا سکوت طولانی رو شکست و گفت : کمک ات میکنم .. ثابت قدم باش و برو .. اما بدون که راهت خیلی سخته . برو . نور امیدی توی دلم پرتو افکند ...باز شب های زیبا به سراغم اومد .. توی همه ی اون شب ها من طرح گلها رو همچنان روی بالم میکشیدم ..توی اون مدت زندگی بهم هشدار داد که دنیا میخواد دور اتاقت دیوار بکشه .. زندگی گفت که دنیا میخواد با این دیوار ها از پرواز تو جلوگیری کنه .. به زندگی خندیدم .. پیش خودم گفتم :با بالهایی که من دارم هیچ دیواری نمیتونه منو محبوس خودش کنه ..زندگی طبق معمول خیلی غمگین نگاهم کرد و رفت ...فردا صبح با صدای خنده های وحشتناک دنیا بیدار شدم ..می خواستم پرواز کنم . اما دیوار بزرگی روبروی خودم دیدم .. دیواری که انتهای آن معلوم نبود .. چشمانم سیاهی رفت .. دنیا رو خیلی دست کم گرفته بودم .. دلم میخواست پیش خدا برم و از دست دنیا شکایت کنم .. اما نشد .. برگشتم توی اتاقم و بالهایم رو بغل کردم .. به طرح گل ها نگاه میکردم و به بلندی دیوار پشت پنجره ام فکر میکردم ..روزها میگذرد ...دنیا هر شب پشت پنجره ی اتاقم میاد و با چشمان آتشینش خلوت تنهایی منو نگاه می کنه و لذت میبره .. توی این مدت خدا هیچ وقت تنهایم نذاشت .. وقتی من نتوستم برم پیشش اون چند بار اومد پیشم و بهم امید داد .. گفت صبر داشته باش .. هنوز هم شب ها روی بالم به یاد گذشته طرح گل میکشم ...گل زیبایی که روی تک تک سلول های بالهایم نقاشی شده .. هنوز خدا رو همین حوالی حس میکنم .. منتظرم که خدا این بار بیاد به اتاقم .. میخوام بازهم آرزو کنم .. این بار میخوام بهش بگم یا این دیوار بلند پشت پنجره رو خراب کنه یا موقع رفتن منو هم برای همیشه با خودش ببره اون بالاها ....صدای قهقهه ی دنیا به گوش میرسد ...نای نوشتنم نیست .. التماس دعا ....

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

گرچه دانم که بجایی نبرد راه غریب

من ببوی خوش آن زلف پریشان بروم

چون صبا با دل بیمار و تن بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل دردکش و دیده ی گریان بروم

نذر کردم گر ازاین غم بدرآیم روزی

تا درمیکده شادان و غزلخوان بروم