ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۳  

با همون فکر وخیالات همیشگی رفتم تو رختخواب ..مدت کوتاهی رو داشتم فکر میکردم به این همه سال . از اون روزی که شروع شد و امروز که فهمیدم همه چی داره تموم میشه ..و من همچنان در آرزوی انتقام .فکرای عجیب غریبی تو ذهنم میومد . ناگهان ذهنم یه جا متوقف شد ..یعنی من میتونم ؟ نه نمیتونم .. این کار رو دیگه نمیتونم ..اما مگه من با بقیه چه فرقی میکنم .اگه بخوام میتونم ..تو همین فکرا بودم که خوابم برد .صبح زود بلند شدم ..تصمیم خودم رو گرفته بودم ..حاضر شدم و بدون اینکه به بقیه بگم کجا میرم اومدم بیرون .. پیاده به طرف ترمینال اومدم .خیلی سریع سوار ماشین شدم وماشین حرکت کرد. تو راه داشتم فکر میکردم..به اینکه ای کاش میتونستم از پشت چهره ی مردم صورت واقعی اونا رو ببینم ..خیلی دلم میخواست ببینم که این مرد ، یا اون زن یا دختر در واقع چه شکلی هستن .. آخه به نظر خودم پشت همه ی صورت های دنیوی یه چهره ی حقیقی هست که هیچ وقت دیده نمیشه .. خیلی دلم میخواست که بتونم با چشمام اونا رو ببینم .ولی نه .. در این صورت چهره های خیلی زشتی میدیدم که حتی طاقت نگاه کردن رو هم از آدم میگیره .. شاید اون وقت چهره ی واقعی خودم رو هم میدیدم .. نه نه .. همون بهتر که نمیبینم ..تو همین فکر ها بودم که خوابم برد وچه خوابهایی زیبایی دیدیم .. غروب بود که رسیدم . چقدر از این دیار بدم میومد .. از این شهر با این همه دروغ و نیرنگ ..همه جای این شهر انسان هایی رو میدیدم که مثله زالو خون همدیگر رو میمکند و برای پیشرفت خود از جسد برادر و خواهر خود نردبان ترقی درست میکنن .. اما با همه ی این حرفا میدونستم که در کنار این همه زشتی ؛ توی این شهر هم میشه گل رز پیدا کرد .. میشه گل نرگس و یا گل زیبای گلایل رو پیدا کرد ..خودمو جلوی در خونه ی اونا که دیدم فهمیدم که هنوز برای انجام این کار چقدر ضعیفم .. اما یه نیروی عجیبی من رو به جلو میبرد ..زنگ زدم ..خاله ام اومد و در رو باز کرد ..از دیدن من خیلی خوشحال شد .آخه چندین سال بود که خونه ی اونا نرفته بودم ..سلام نادر جان ..خورشید از کدوم طرف طلوع کرده که به ما سر زدی ..داشت تعارفات معمول زنانه رو میکرد اما من حواسم نبود .. بعد از احوالپرسی مفصل وارد خونه شدم ..توی پذیرایی نشستم تا شوهر خالم هم اومد و روبوسی کردیم و نشستیم و حرف میزدیم اما من بازم حواسم نبود .. میدونستم که دیر یا زود اون پیداش میشه ..بعد از مختصری پذیرایی خالم از من قول گرفت که امشب رو پیش اونا باشم .. منم منتظر همین بودم و قبول کردم .. کمی بعد بود که اون از اتاقش اومد بیرون ..سارا آمد ..سارای سنگ دل.. خیلی وقت بود که ندیده بودمش .. دلم داشت پرپر میزد ..اون داشت احوالپرسی میکرد و منم نگاه میکردم ..خودمو کنترل کردم و بهش تبریک گفتم چونکه 1 هفته دیگه عروسی اش بود و الان هم مشغول تهیه مقدماتش بودند .. آتیشی بود که تو دلم میسوزوندن ..حرفایی که در اطرافم میزدن رو نمیشنیدم و به هدفم فکر میکردم .. اما هر چی فکر میکردم به بن بست میرسیدم ..بعد از شام با سارا به اتاقش رفتیم ..اون داشت لباسهای جدیدش و بعضی از خریدهای عروسی رو بهم نشون میداد و نمیدونست که با این کارش با من چه کارها که نمیکنه ..!! توی اون وضع دیگه تصمیمم رو گرفتم .. اومدم توی حال و گفتم که به مناسبت عروسی سارا خانوم همه امشب یه شربت مخصوص مهمون من هستین .. خالم گفت : نادر جان زحمت نکش من خودم پامیشم درست میکنم .. گفتم : نه خاله جان ..شما باید نیروتون رو واسه شب عروسی سارا نگه دارین و سنگ تموم بذارین .. بدون توجه به عکس العمل اونا به آشپزخونه اومدم و شربت رو آماده کردم ..توی یه فرصت مناسب قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون بیام اون پودر مخصوصی که تهیه کرده بودم رو توی پارچ شربت ریختم .. اومدیم و نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم و شربت خوردیم .. بعد از اون من به دستشویی رفتم و هر چی خورده بودم رو بالا آوردم که روی خودم اثر نکنه .. داشت گریه ام میگرفت .. خیلی ترسیده بودم ..اومدم توی اتاقی که خالم برام آماده کرده بود بخوابم .. اونا هم خوابیدن .. من داشتم از تصمیمیم منصرف میشدم .. می ترسیدم.. نمی تونستم ..بازم رفتم تو فکر .. همه ی اون سالهای سیاه جلوی چشمام اومد .. همه ی اون شکست ها ..له شدن ها . همه ی اون درد ها ..بانی این همه درد کی بود ؟ خودم میشناختمش ... اما چه کسی جواب اون سالها رو میده .. انتقام رو باید از کی بگیرم .. نه . من نمیذارم کسی اینجا قصر در بره .. من باید شجاع باشم ..من بنده ی کسی هستم که توانای مطلق هست .. روح اون در من دمیده شد ه پس منم اگه بخوام میتونم .. من امشب باید از مرز همه ی نتوانستن ها بگذرم و به قله ی بلند توانستن برسم .. حتی اگه از روی جنازه ی عزیزانم رد بشم ..دیگه ذهنم کار نمیکرد ..به ساعت که نگاه کردم 2 شده بود .. وقتش بود ..بلند شدم . . به آشپزخونه رفتم و یه چاقوی تیز برداشتم .. همین طور که به طرف اتاق خالم میرفتم شعر متالیکا رو که خیلی دوست داشتم زمزمه میکردم .. اون به من روحیه میداد ..

( Die ..Die by my hand ,,Creep across the land ..Killing first heart born ..) ..وارد اتاقشون شدم .. اونا بیهوش تو آغوش هم خوابیده بودن ...شربت کارساز شده بود ..دست خالم رو توی دستم گرفتم ..دوستش داشتم اما نه اون قدر که بتونه منو از قله ی توانستن دور کنه ..اونم مقصر بود .. میدونست که سارا رو میخوام اما ..........!!! چاقو رو روی مچ دستش گذاشتم و با یه خراش عمیق خون بود که از اونجا فواره میزد ..میدونستم که زیاد دوام نمیاره ..نوبت شوهر خالم بود .. اون بیگناه بود . اما بیگناهی اون بزرگترین گناهش بود .. بالشی برداشتم و روی سرش گذاشتم . بعد هم چاقو رو روی شاهرگش ..یه فشار کوچولو آوردم و بعد هم ردی از خون رو روی متکا دیدم ..همه جا خون بود و خون .. حتی توی چشمان من ...و بلاخره ..به طرف اتاق سارا اومدم ..در رو باز کردم و روی تخت کنارش نشستم ..نمیخواستم تو خواب بمیره .نه ..اون باید همه چیز رو میدونست و میمرد.. صداش کردم . اما هیچ جوابی نمیشنیدم .اثر دارو بود .. چند تا سیلی محکم به صورتش زدم اما کمی چشماشو باز کردو بازم بست .. یه لیوان آب بالای تختش بود .. همه رو توی صورتش خالی کردم تا کمی بیدار بشه .. آروم چشماشو باز کرد و گفت : نادر تویی ؟ اینجا چه کار میکنی ؟ چرا بدون اجازه اومدی تو اتاق؟؟ ..یقه اش رو گرفتم و بلندش کردم ..چسبوندمش به دیوار .. گلوش رو با دستم محکم چسبیدم . وقتی که دستان و چاقوی خون آلود رو دید کاملآ بیدار شد ..ترسیده بود .. وقتی ترس رو تو چشمامش میدیدم احساس خوبی به من دست میداد ..اومد حرفی بزنه اما دهنش رو محکم گرفتم .. گفتم حالا نوبته منه که حرف بزنم ..آره .. این منم .. نادر . همونی که 10 سال به دنبال خودت کشیدی .. 10 سال اونو بالا پایین کردی ..10 سال اونو شکستی و له کردی ..10 سال زجر دادی و لذت بردی ..اره این منم .. حالا نوبته منه .. اما تقاص سختی باید بدی سارا .. ناباوری رو تو چشماش میدیدم .. بهش گفتم : اون نادرناتوانی که حتی جرات نداشت بگه دوستت دارم الان روبروت ایستاده .. الان جونت تو مشت منه . الان یک قدم تا قله ی توانستن مونده .. و اون یک قدم هم تویی ..دستم رو از روی دهانش برداشتم .. گفت : نادر .. تو هیچ وقت لیاقت منو نداشتی . تو یک انسان ذلیل و پست بودی و هستی..تو یک ترسو بودی و هستی ..یک ترسو ..داد زدم : احمق .. میکشمت .. لااقل ازمن التماس کن ..از من بخواه که نکشمت .. التماس کن .. التماس .. اما تنها جوابی که شنیدم آب دهانی بود که توی صورتم پاشیده شد ..چشامو بستم . چاقو رو روی قلبش گذاشتم .. جایی که سالها آرزو داشتم یه شب سرم رو اونجا بذارم و با ضربان قلبش به خواب برم .. اما.. حالا نوک چاقو رو اونجا گذاشته بودم ..دیگه تحمل نداشتم ..من تا قله راهی نداشتم و ........!! یه لحظه چاقو رو بالا بردم و با قدرت فرود آوردم ..و خندیدم .. خنده ای جنون امیز ..بله .. تموم شد .. من توانستم .. من توانای مطلقم ..من روی قله ام ..سرم رو پایین انداختم و چشمامو باز کردم .. به پاهام نگاه میکردم و منتظر بودم .. منتظر بودم که خون سرخش رو زیر پاهام احساس کنم .. اما .. این انتظار طولانی شد ..خونی جاری نشده بود .. هیچ دلیلی برای این کار پیدا نمیکردم ..سرم رو بالا آوردم .. خشکم زدم ..عرق سردی روی بدنم نشست و شروع به لرزیدن کردم .. چهره ی سارا عوض شده بود .. چقدر شبیه من شده بود و با چشمانی باز داشت منو نگاه میکرد... چقدر زشت بود .. کریه تر از اون چهره تا بحال ندیده بودم ..داشت به من میخندید .. از ترس عقب عقب رفتم و خوردم زمین ..گفتم : تو...تو..تو.. کی هس هستی ؟ خنده ای وحشتناک کرد که چهره اش خیلی زشت تر شد ..گفت : من نادرم .. نادر واقعی ..تو منو این شکلی کردی .. مگه نمیخواستی منو ببینی .. حالا خودت رو نگاه کن .. از ترس دیگه فلج شده بودم .. اما خوشحال بودم از اینکه من به قله ی توانایی رسیدم .. اما ناگهان اون یعنی خودم بازم به حرف اومد .. اون حتی فکر منو هم میخوند .. بهم گفت: فکر میکنی که الان توانای محضی ؟ خنده ی بلندی کردم و گفتم : آره .. الان من از همه توانا ترم .. من از مرز ناتوانی گذشتم ..من در قله ام .. خنده ای وحشتناکی کرد و گفت :نه .. هنوز یه قدم مونده به قله .. تو این قدم رو فراموش کرده بودی .. قدمی که برداشتن اون برابر با سقوط از قله هست ..و بازم خندید و با دستش سینه ی منو نشون داد .. سرم رو با ترس پایین آوردم .. چاقو رو دیدم که تا دسته توی سینه ام فرو رفته و خون سیاهی از اون به زیر تخت سارا فواره میزنه ..فریاد بلندی کشیدم ..

وقتی چشمام رو باز کردم چند دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم تو اتاق خودم هستم ..تمام تنم از عرق خیس شده بود .. ساعت 4 صبح بود ..جرات اینکه دوباره چشمام رو ببندم رو نداشتم .. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و کورمال کورمال لامپ خوابم رو خاموش کردم .. مبادا اینکه صورت خودم رو توی آینه ی بالای تختم ببینم .. و دوباره به فکر فرو رفتم ........


 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳  

-- اه اه .. این ماشین چقدر یواش میره ..بابا یه کم عجله کن ..گاز بده ..همش تو این فکر بودم که امروز رو دیر میرسم یا نه ..آخه تا حالا سابقه نداشته بود که من سر قرارم دير برسم .. همین طور که ماشین به سرغت حرکت میکرد منم به صندلی تکیه دادم و از پنجره بیرون رو تماشا می کردم ..یاد چند سال پیش افتادم ..روزايی که تازه به این شهر اومده بودیم ..چقدر برام سخت بود .. جدايی از دوستانم خیلی برام سخت بود اما اون چیزی که همیشه ازش میترسیدم به وقوع پیوسته بود ..جدايی و جدايی.. کلمه ای که برام خیلی آشنا بود ..روزای اول توی خونه ی جدیدمون برام خیلی زجر آور بود .. بدون هیچ هم صحبتی ..اتاقم یه پنجره داشت که به ب?رون باز م?شد ..پنجره ای که همیشه بسته بود و هیچ وقت فکر نمیکردم که با باز کردن اون چقدر زندگیم عوض میشه .. یه روز صبح که بیدار شدم بی اختیار به طرف پنجره رفتم و اونو باز کردم .. نسیم صبح که به صورتم میخور منو از خود بیخود میکرد .. هنوز خیابون ها شلوغ نشده بود ... روبروی خونه ی ما یه خونه ی دیگه هم بود ..با پنجره ای درست روبروی پنجره ی اتاقم ..اما اون بسته بود و فقط پرده ی زیبايی از پشت اون پنجره دیده میشد ..دیگه پنجره ی اتاقم رو نبستم تا هوای مطبوعی که میوزید وارد اتاقم بشه ..فردا صبح هم طبق معمول رفتم جلوی پنجره و بیرون رو نگاه کردم .. حالم خیلی خوب بود. دستامو باز کردم و داد زدم : سلام شهر "سلام مردم" ...یه نفس عمیق کشیدم و اومدم برگردم تو اتاقم که چشمم به ساختمان رو برويی افتاد ..پنجره باز بود و یکی داشت از اونجا به من نگاه میکرد ..منم ایستادم و ذل زدم تو چشماش ..اره ..اون الهام بود ..کسی که الان بعد از سالها احساس میکنم که خیلی دوسش دارم .. همه ی آرزوی منه ...از اون روز به بعد هر چند وقت یکبار اونو میدیدم .. فکر نمی کردم که اینقدر زود با هم دوست بشیم و به هم عادت کنیم ..یه روز از پشت پنجره اون با اشاره ی دستش چند تا عدد رو نشون میداد.. اونا رو که کنار هم گذاشتم شماره ی خونشون در اومد .. از اون روز قرار گذاشته بودیم که غروب روزای پنج شنبه بریم کنار پنجره و با هم حرف بزنیم ..تو تموم این چند سال دیگه احساس تنهايی نمیکردم .. یک سال بعد از اولین دیدارمون من دانشگاه قبول شدم .. اما توی يه شهر دیگه ..مجبور بودم که رفت و آمد کنم .چندین بار خانواده ام بهم پیشنهاد کردن که برم اونجا اقامت کنم . اما فقط به خاطر الهام نمیتونستم .. اونم مثله من تنها بود و من هنوز قرار روزهایپنج شنبه رو فراموش نکرده بودم ...

--- وقتی به خودم اومدم که ماشین خیلی وقت بود نگه داشته بود و همه پیاده شده بودن .. سریع پیاده شدم و خودمو با تاکسی به خونه رسوندم ..به ساعتم که نگاهی کردم دیدم که 10 دقیقه دیر کردم ..وای .. اما میدونستم که الهام صبر منو میکنه .. رفتم تو اتاق و از پنجره اونطرف رو نگاه کردم . اره .. الهام ایستاده بود .. براش دستی تکون دادم و اونم همین کارو کرد ..خیلی دلم برای صداش تنگ شده بود و به همین دلیل گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی خونه ی اونا رو گرفتم ..اما اشغال می زد .. تعجب کردم . دوباره گرفتم .. بازم اشغال بود .. با تعجب نگاهی به الهام انداختم و اونم شونه هاشو بالا انداخت .. یعنی خبری نداره ..گوشی رو سر جاش گذاشتم ... الهام با دستش اشاره ای به ساعتش کرد که یعنی دیرش شده .. بعد هم بای بای کرد و پنجره رو بست رو رفت .. نمیدونم چرا امروز اینجوری بود .احساس کردم که کسی از روی عمد تلفن رو اشغال گذاشته بود...سردی رو توی نگاهش میخوندم ..احتمالا برای این ناراحت بود که من دیر رسیده بودم .. اره .. حتما برای همین بوده ..تمام طول اون هفته رو به این امید سر کردم که ببینم چرا الهام از دستم ناراحته ..توی طول هفته رفت و آمدهای زیادی به خونه ی الهام میشد .. ماشین های باکلاس . آدم های اتو کشیده ..نمیدونم چه خبر بود ..اما میدونستم که این پنج شنبه همه چیز رو از الهام سوال میکنم ..بلاخره پنج شنبه شد و منم جلوی پنجره چشم انتظار الهام بودم ..با چند دقیقه تاخیر اومد ..حرکاتش مثله اشباح میموند .. دیگه از اون لبخند شیرین همیشگی خبری نبود .. دیگه تو چشماش شوق دیدار مجدد رو نمی دیدم .. دیگه ضربان قلبش رو از اون فاصله ی کمی که داشتیم حس نمیکردم و همه ی این ها دست به دست هم میدادند و منو می ترسوندند .. براش دست تکون دادم... اونم همین کار رو کرد .. وقتی دستش رو بالا آورد درخشش طلای یک حلقه رو دور انگشتاش دیدم .. دیگه همه چیز رو فهمیدم . گوشی تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم ..با اولین زنگ برداشت ..نمیدونستم چی بگم اون هم همین طور .. همه توانم رو جمع کردم و گفتم : الهام چرا؟ ..گفت:ببین منطقی باش ..من و تو فقط با هم دوست بودیم و نه بیشتر ..مگه نه ؟ .. گفتم:فقط دو تا دوست؟ همین؟ مگه قرار نبود برای همیشه کنار هم بمونیم ؟.. مگه به هم قول نداده بودیم ؟..پس اون حرفا چی شد؟ . ..بهم گفت:کدوم حرفا رو میگی ؟..گفتم: همیشه بهم میگفتی که از همه ی آدم های دنیا بیشتر دوستم داری منم بهت میگفتم که دوستت دارم .. همیشه بهم میگفتی که دوری منو نمیتونی تحمل کنی و منم میگفتم که دوریت برام سخته اما غیر قابل تحمل هم نیست .. همیشه بهم میگفتی که اگه یه بار سر قرار نیام تو از دلتنگی میمیری و منم میگفتم که اگه به قرارم نرسم منتظر دفعه ی بعد می مونم ... همیشه بهم میگفتی که اگه من باهات قهر کنم خودتو میکشی و منم میگفتم که اگر تو قهر کنی من دلم میمیره .. همیشه بهم میگفتی که اگه منو با یکی دیگه ببینی خودتو ميکشی و منم میگفتم که اگه تو رو با یکی دیگه ببینم فقط حسودیم میشه و میرم ببینم که اون کیه.اما خودمو نمیکشم ... همیشه بهم میگفتی که اگه اتفاقی برام بیافته تو دیگه به زندگیت ادامه نمیدی و منم بهت میگفتم که تا شقایق هست باید ادامه داد ..و خیلی حرفای دیگه که میزدی ..مگه نمیگفتی ؟ .. کمی مکث کرد و گفت:اره .. اما الان فرق میکنه.. الان دیگه ..!!!! نذاشتم جملشو کامل کنه ..گفتم : آره ..فرق میکنه .. الان فرق بین منو تو معلوم م?شه ..تو همه ی حرفايی که میزدی دروغ بود و من هر چی گفتم راست بود .. این تنها فرق ما بود .. همین طور که نگاش میکردم گوشی رو قطع کردم .. اما اون هنوز گوشی دستش بود ..با اینکه خیلی برام سخت بود اما پنجره رو میخواستم ببندم ..برای همیشه .. آخرین لحظه از بین درز پنجره نگاش کردم وهمه ی این مدت جلوی چشمم اومد .. دیم که همون طور که گوشی دستش بود لباش جنبید و چیزی گفت که من هیچ وقت نفهمیدم .. شاید گفت که دوستت دارم ..شاید گفت خداحافظ برای همیشه و شاید... !! اما چیزی که اون گفت چيزی بود که من نباید هیچ وقت میفهمیدم ..و پنجره رو بستم ..میدونستم که دیگه هیچ وقت این پنجره رو باز نمیکنم ..یک روز تمام تو اتاقم بودم و فکر میکردم ..به اینکه زندگی ما آدما چقدر شبیهه قصه هاست..یا شاید قصه ها شبیهه زندگی ما آدماست ..فردا که کمی حالم بهتر شده بود اومدم بیرون که هوايی عوض کنم اما هنوز هم گیج بودم ..پیاده به طرف سر کوچه میومدم که یه ماشین آخرین سیستم از کنارم گذشت ..الهام داخلش بود در کنار مرد زندگیش .. آره .. یارو کارخانه دار بود..پولدار بود .. همه چیزايی که من نداشتم رو داشت ..اونا رفتن و منم میرفتم ..به این فکر میکردم که همه جا میگن عشق و محبت رو با پول نمیشه خرید .. اما من دیدم که عشقم رو خریدن و جلوی چشمم بردن ..هوا ابری بود ..خیلی ابری ..نمیدونم بغض دلم زودتر میترکید یا بغض آسمون ..سرم رو بلند کردم که آسمون رو قشنگ نگاه کنم ..منظره ای دیدم که خیلی برام باور نکردنی بود.. .وای خدای من ...ساختمان های شهر ما چقدر پنجره داره ...............!!!!

عجب صبری خدا دارد ..اگر من جای او بودم " به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ..سراپای وجود بی وفا معشوق را ...پروانه میکردم ...

عجب صبری خدا دارد ...اگر من جای او بودم "برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان .. هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ... آواره و دیوانه میکردم ...


 
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳  

. اتوبوس همین طور راهش رو توی دل بیابون ادامه میداد ..خودم هم نمیدونستم کجا میرم ..هوا خیلی سرد بود ..ساعت 21:30 شب بود که نگه داشت .. دیگه رسیده بودیم . همون جایی که سال ها میخواستم ببینم چه جور جایی هست .. همون جایی که خیلی ها از اونجا برام تعریف کرده بودن ..وقتی از ماشین پیاده شدم تازه فهمیدم که هوا چقدر میتونه سرد باشه ..مدتی جلوی در معطل بودیم ..بعد از اون ما رو به سمت اتاقکی راهنمایی کردن ..همه ی وسایل ما رو اونجا گشتن .. خیلی بد برخورد میکردن. از همون اول فهمیدم که اینجا همون جایی که میگفتن ..هر چی رو که توی ساک ما میدیدن که بدردشون میخوره  به  بهانه ی اینکه غیر مجازه برمیداشتن .. و کسی هم حق حرف زدن نداشت ..محیط اونجا همه رو شوکه کرده بود ..مدتی رو باز هم در سرمای بیرون ما رو نگه داشتن ..بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود .. با اینکه من همیشه از بارون خوشم میومد اما اون بارون نبود ... تازیانه ای بود که با باد شدیدی که میوزید به صورتم سیلی میزد ..باز کردن چشم هم توی اون بارون سخت بود چه برسد به اینکه مسیر پر از چاله و خار و خاشاک رو درست ببینیم ..کمی که حرکت کردیم به جایی رسیدیم که نوری از دور دیده میشد ..امید رسیدن به یک جای گرم همه رو وادار میکرد که تند تر حرکت کنیم ..نزدیک اونجا که رسیدیم 2 صف آدمیزاد رو دیدیم که بیرون ایستادن و منتظر رسیدن ما هستند ..اونا کسایی بودن که زودتر از ما اونجا امده بودن .. و حالا هم به امید دیدن چهره ای آشنا بیرون جلوی ما صف کشیدن .. ما که مسافرانی تازه از راه رسیده بودیم ..  ما درست از وسط اونا میگذشتیم .. اومده بودن که آمدن ما رو تماشا کنند ..مثل کسانی که مدت هاست انسان ندیده اند به ما نگاه میکردن .. از دیدن چهره ی اونا ترس برم میداشت .. چهره هایی غبار گرفته ..صداهایی که به زحمت از پشت اون همه لباس درمیومد ..اطراف را نگاهی کردم. تا چشم کار میکرد بیابان بود و بیابان ..کوه هایی که از عصبانیت رنگ اونا سرخ شده بود از دور دیده میشدند ..به آسمون هم که نگاه میکردی ستاره ای دیده نمیشد .. فقط ابرهای سیاه بود که نزدیکی اونا رو به زمین به خوبی میشد حس کرد .. جلوی درب اونجا همه به صف ایستادیم و با اجازه ی مسئول اونجا وارد آنجا شدیم ..تعداد زیادی تخت چوبی بود .. یکی رو انتخاب کردم ..خودمو روش انداختم ..بقیه دنبال شام رفته بودن ..شام اول .. اما من نرفتم .. ماندم ..شاید دلم به همین زودی برای خونه تنگ شده بود .. ولی یه چیزی رو میدونستم .. شب اول داره تموم میشه .. بله ..شب اول از دوره ی آموزشی خدمت سربازی ..

 


 
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳  

And I saw driving down to the river,
 Laughing in the rain,
 Dancing out in the moonlight,
 Papers in bed,
 And I saw your delights as a lover,
 Until the break of day,
 And oh every time I look
 It's you and me together in your eyes.