ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳  

سلام بچه ها .. يه داستان نسبتا طولانی دارم .. اگه حوصله نداری بخونی همين الان صفحه رو ببند .. مرسی .. بای ..

آخ که چقدر امتحان رو راحت گرفتن .. وای .. دیگه از این بهتر نمیشد .. راحت ترین و آخرین امتحان ترم نوید بخش آغاز یه تابستان دلچسب برای منه .. خوب .. امسال تابستون رو چکار کنم ؟ .. اوه .. فکر کنم سرم خیلی شلوغ بشه .. از جلسه ی امتحان که برمیگشتم همش این افکار رو با خودم مرور میکردم ..قدم زنان به طرف خونه میومدم ..توی راه خونه یک پارک سرسبز بود که توی گرمای طاقت فرسا , محل خوبی بود برای نفس تازه کردن .. اومدم وروی یه صندلی نشستم .. آفتاب با بی رحمی تمام روی سر ملت میتابید ... اطرافم رو که نگاه کردم دختروپسرهای زیادی بودن اینجا .. به قول بابام یه مشت علاف ..همه دوست دختر و دوست پسر بودن ... نمیدونم چه احساسی داشتن وقتی که میومدن و اینجا کنار هم مینشستن و حرف میزدن .. دل میدادن قلوه میگرفتن .. به نظرم که همشون یه عده احمق بودن .. به تنها چیزی که تو زندگیم فکر نکرده بودم دوست پسر یا به قول بچه های دانشکده بوی فرند بود .. اونقدر مغرور بودم که هیچ کس رو در حد خودم نمیدونستم .. به همین خاطر توی دوستام تنها کسی بودم که تنها بود و پارتی ها رو تنها شرکت میکردم .. اما .. اما میدونستم که اون پسر همسایمون ( کامران) منو میخواد .. وای که چقدر ازش متنفر بودم .. حالم از اون حرف زدنش به هم میخورد .. همش از دست نگاههاش فراری بودم ... توی همین فکرا بودم که بازم سرو کله ی این مزاحم ها پیدا شد ... خانوم خوشگله ..چند دقیقه وقت داری یه گپی بزنیم .. با عصبانیت بلند شدم .. عوضی ... راهمو به طرف بیرون پارک کج کردم .. آماج متلک های اونا بودم... پیش خودم فکر میکردم : میبینی توروخدا میترا ..دیگه توی این هوای گرم نمیذارن 5 دقیقه یه جا نفسی بکشیم .. چرا باید اینجوری باشه ؟؟.. شاید اگه یه دوست پسر داشتم کسی جرات نمیکرد منو اذیت کنه ؟؟ .. اما نه .. اینا همه سر و ته یه کربا سن .. آشغالا .. یه بوق ممتد و صدای جیغ ترمز ماشین روی آسفالت داغ خیابون منو به خود آورد .. قبل از اینکه بفهمم چی شده اصابت چیزی رو به کمرم حس کردم و بعد هم بوی گند لجن ... به خودم که اومدم توی جوب آب کنار خیابون بودم .. وای .. آبروم رفت .. به سرعت بلند شدم .. اما درد شدیدی توی ناحیه کمرم قدرت نفس کشیدم رو ازم گرفته بود .. دوباره افتادم کنار خیابون ..فقط متوجه ی سر و صدای اطرافم بودم که داد میزدند : ببرینش بیمارستان بابا .. زود باش ..زودباش.. دوتا دست منو بلند کرد و تو ماشین گذاشت ..میخواستم بگم بابا چیزیم نشده ولم کنین .. اما نمیتونستم از درد زیاد حرف بزنم ..همین طور که درد میکشدم راننده رو از آیینه نگاه کردم .. یه پسر جوان بود ..از همین آدم های علاف ... دلم میخواست میتونستم کلی فحش بهش بدم ..اما نمیشد .. توی بیمارستان از پاهام و کمرم عکس برداری کردن و منتظر جواب بودیم ببینم اخرش ناقص شدم یا نه ؟ .. به پدرم هم زنگ زدم که بیاد . تا اون برسه راننده ماشین اومد پیشم .. دست و پاش میلرزید بیچاره ..یه کم دلم به حالش سوخت .. میخواست معذرت خواهی کنه .. اما وقتی ژست منو دید عقب کشید . بابام که اومد نتایج عکسها هم آماده شده بود .. خوشبختانه سالم سالم بودم .. آسیبی ندیده بودم ..بابام خیالش راحت شد .. موقع رفتن به خونه همون پسر راننده اومد جلو و گفت : به هر حال خیلی معذرت میخوام ..اسمم همایون هست و اینم شماره تلفن منه .. اگه خدای نکرده بازهم مشکلی احساس کردبد حتمآ با من تماس بگیرین .. توی دلم گفتم : خاک بر سر زده به من آبروم رو برده توی خیابون حالا شماره تلفن هم میده .. عجب ها !! .. بابام گفت : خیلی ممنون آقا همایون . همین که به خیر گذشت خدا رو شکر .. شما هم بیشترمراقب رانندگی باشین و.. من صبر نکردم صحبتاشون تموم بشه .. بی خداحافظی و با یه چشم غره بیرون اومدم و سوار ماشین بابام شدم ...وقتی خونه اومدم فهمیدم که جزوه ی امتحانیم رو توی محل تصاف گم کردم .. گفتم خوب فردا میرم خدا کنه پیداش کنم ..اون شب رو همش با یاد نگاه های مظلوم همایون و اتفاقی که برام افتاده بود گذروندم ... فردا نزدیک ظهر حاضر شدم که به دنبال جزوه ی درسی ام برم ..از در که اومدم بیرون بازم اون کامران عوضی رو دیدم که بازم از پنجره ی آپارتمان روبرویی داره منو دید میزنه ..تا منو دید دستی تکون داد و اون دهن گندش رو باز کرد که مثلآ لبخند ملیح بزنه .. اه اه .. میمون .. قیافمو کج کردم و راهمو ادامه دادم ..پیش خودم میگفتم : اگه یه دوست پسر میگرفتم حتما میومدم جلوی این کامران یه رقص لامبادا باهاش میکردم که از حسودی جلز ولز کنه .. منم کیف کنم .. جلوی پارک رسیدم و داشتم توی جوب و کنار پیاده رو دنبال جزوه ام میگشتم .. یه صدای آشنا منو به خودم آورد .. برگشتم .. همایون بود ..سلامی کرد و منم جواب دادم .. احتیاط توی نگاه و کلامش موج میزد... اونجا خیلی از خودم خوشم اومد .. از رفتار دیروز توی بیمارستان کلی ازم حساب برده بود .. گفت : دنبال چیزی میگردین ؟ .. گفتم : نه .. فقط فکر کردم که شاید جزوه ام رو بتونم اینجا پیدا کنم .. همایون گفت : خوب نگران نباشین .. دیروز اونو توی ماشینم جا گذاشتین و منم امروز اومدم که شاید شما رو ببینم و به شما پس بدم .. خیلی از کارش خوشم اومد ..گفت: توی ماشینه .. بریم بهتون تقدیم کنم ..چه با کلاس حرف میزد ! .. خوشم اومده بود .. سوار شد و جزوه رو بهم داد .. منم گفتم مرسی و راهمو کشیدم و راه افتادم .. با ماشین اومد کنارم و نگه داشت گفت : میرسونمتون .. گفتم : نه نه .. خودم میرم .. گفت : میترا خانوم سوار بشین میخوام باهاتون صحبت کنم ..شاخ در آوردم .. اسم منو از کجا میدونست ؟ ..کم کم داشتم عصبانی میشدم .. همایون وقتی دید بازم قیافم داره غضبناک میشه گفت : قصد بدی نداشتم به خدا .. اسمتون رو یه بار تو بیمارستان و یه بار هم روی جزوه تون خوندم ..بازم چشماش رو دیدم که مظلوم شده بود و انگار التماس میکرد ..فکر کردم بازم میخواد ازم بابت دیروز معذرت خواهی کنه ..تازه حوصله ی پیاده رفتن رو هم نداشتم .. دلم هم یه کم براش سوخته بود .. بنابراین سوار شدم و به طرف خونمون حرکت کردیم .. توی راه شروع کرد به حرف زدن .. دیدم خبری از معذرت خواهی و غیره نیست .. داره در مورد خودش و اینکه دانشجوی عمران هست و ..حرف میزنه ..کم کم علاقه مند شدم و به حرفاش گوش میکردم .. گفت: از روی کنجکاوی شعرای پشت جلد جزوه تون رو خوندم .. خیلی قشنگ و جالب بود .. سروده ی خودتون هست ؟ .. تو دلم گفتم : همایون که عمران می خونه و از شعر و شاعری چیزی حالیش نمیشه .. یه کم کلاس میذارم میگم از خودمه .. صدامو صاف کردم و گفتم : اونا بله .. همین جوری چند وقت پیش بیکار بودم و سرودم . بعد هم مغرور نگا هش کردم .. کمی تامل کرد و گفت : احسنت .. واقعآ بهتون تبریک میگم ..من تحت تاثیر شعرهای شما قرار گرفته ام ..چون شعرتون واقعا شبیهه سبک احمد شاملو و حمید مصدق هست ..سپس لبخندی زد ... وای .. اون از کجا فهمیده بود که شعرا ماله شاملو و مصدق .. از اینکه مچم رو گرفته بود لجم گرفت و از اینکه فهمیده بود دروغ گفتم خجالت میکشیدم و هم از اینکه دیدم این قدر زرنگه خوشم اومده بود .. دیگه هیچی نگفتیم تا جلوی در خونه پیاده شدم و موقع خداحافظی گفت : شمارمو هنوز دارین ؟ . گفتم : بله دارم .. اما حالم دیگه خوب شده نیازی به تماس نیست .. همایون خندید و گفت : این رو که کاملآ میبینم .. اما اگه خواستین در مورد شعرای زیباتون حرف بزنیم با من تماس بگیرین .. گاز داد و رفت .. چند لحظه به حرفاش فکر کردم و موقع داخل شدن به خونه باز هم کله ی اون کامران رو دیدم که داره از پنجره ی روبرو با چشمای باباقوریش منو دید میزنه .. تو دلم از اینکه با همایون تا دم خونه اومدم و کامی منو اونو با هم دیده خیلی خوشحال بودم .. حس کردم که کامران حسابی لجش در اومده .. چند روز از اون ماجراها گذشته بود و زندگی روال عادی خودش رو طی میکرد ..همه چیز عادی و همیشگی بود .. روزای گرم تابستون و شب های کوتاه اون .. یه روز داشتم جیب های بابام رو خالی میکردم که کت بابام رو بدم خشک شویی که توجه ام به یه کاغذ جلب شد ... یه شماره روش بود .. بعله .. شماره ی همایون خان بود .. بی اختیار اونو تو جیبم گذاشتم .. شب که شد توی اتاقم لم داده بودم و کتاب میخوندم .. ناگهان یاد اون شماره افتادم .. درش آوردم و مدتی نگاش کردم ..خیلی دلم میخواست بازم صداشو بشنوم اما هیچ دلیلی برای کارم پیدا نمیکردم ..کم کم داشتم بی خیال میشدم اما فکر و خیالش بد جوری به جونم افتاده بود ..بلاخره دل رو به دریا زدم و شماره رو گرفتم .... بعد از چند تا بوق یکی گوشی رو برداشت .. صدای خودش بود .. همایون بود .. یه احوالپرسی مختصر کردم ..با شوخی گفت : شعر جدیدی سرودی ؟ گفتم : نه .. اما میخواستم بابت برخورد اون روزم تو بیمارستان ازتون معذرت خواهی کنم .. همایون گفت : اختیار دارین میترا خانوم .. اصلا فکر نمیکردم که امشب بهم زنگ بزنین ..اون روز توی بیمارستان مجذوب رفتارتون شدم ..راستش خیلی جذبه دارین ها ..!! .. صحبتمون یه کم دیگه دامه یافت و بعد یه خاطر اینکه پررو نشه گفتم زودتر ازش خداحافظی کنم .. اما قبلش گقت که فردا شب بهم زنگ میزنه .. نمیخواستم قبول کنم .اما رد هم نکردم و هیچی نگفتم و فقط خداحافظی کردم .. اون شب خیلی به حرفاش فکر کردم .. فردا که شد دلم میخواست زودتر شب بشه و باهام تماس بگیره .. اصلآ فکر نمیکردم که اینقدر منتظر تماسش باشم .. زیاد از این حس خودم خوشم نیومده بود .. اما درست همون ساعتی که قول داده بود زنگ زد و منم با اولین زنگ برداشتم و مدتی با هم حرف زدیم .. اون شب هم گذشت و تقریبآ هفته ای چند شب زنگ میزد .. خیلی بهش عادت کرده بودم .. حالا چند ماهی از آشنایی ما گذشته بود .. بعضی روزا میومد دنبالم و جلوی چشم اون کامران گور به گور شده میرفتیم و دور میزدیم ..حس میکردم که خیلی دوسش دارم .. یعنی تنها کسی بود که میتونستم دوسش داشته باشم .. ارتباط من و همایون یه کم روی درسهام تاثیر گذاشته بود اما زیاد به چشم نمیومد ... همایون برام خیلی مهمتر بود .. با پسرایی که میدیدم یه کم فرق داشت .. مثل اون پسرایی نبود که تا با یه نفر یک ماه دوست میشن و صمیمی میشن دختره رو به خونشون دعوت میکنن و بند و بساط .. با اینکه میدیدم همایون امکانش رو داره اما هیچ وقت به من نگفته بود .. این نشون میداد که اگه میگه منو دوست داره واقعآ دوست داره ...ماه ها میگذشت و میگذشت .. بازم امتحانای آخر ترم و هوای گرم تابستون رو حس میکردم .. مشغول درس خوندن بودم .. بعضی شب ها هم با همایون حرف میزدم ... روز آخرین امتحان هم اومد .. درست یک سال از اون روز میگذشت ...اون روز بعد از امتحان با همایون قرار داشتم .. امتحان رو دادم .. ولی این دفعه آخرین امتحان عجیب سخت بود .. نمیدونم شاید هم چون خوب نخونده بودم این جور فکر میکردم .. جلوی دانشگاه همایون منتظرم بود .. با هم به همون پارک رفتیم ..روی چمن ها نشستیم .. اطرافم رو نگاه میکردم .. پیش خودم فکر کردم سال پیش همین جا بود که من به همه ی این دختر پسرا به چشم یه عده علاف و احمق نگاه میکردم .. اما الان چی ؟ من اشتباه فکر میکردم یا الان هم من یه آدم علاف و احمقم ؟ ... شاید هم الان کسی از گوشه ای از پارک داره منو به چشم یه آدم علاف نگاه میکنه .. نمیدونم .. فقط همین که با همایون هستم و اون کنارم هست برام کافیه.. همایون که تا الان ساکت بود گفت : میترا ؟ کجایی؟ بابا این قدر فکر نکن .. گفتم : همایون ؟ یه چیزی رو میدونستی ؟ .. گفت : آره .. میدونم امروز درست یک سال از آشنایی منو و تو میگذره ..گفتم : وا ؟ از کجا فهمیدی من میخوام اینو بگم ؟ .. گفت: خوب چون به همین دلیل آوردمت اینجا .. میخوام سالگرد آشناییمون رو جشن بگیرم ..میخوام بهت بگم که چقدر از اینکه اون روز با اون تصادف تو وارد دنیای من شدی احساس خوشبختی میکنم .. بعد سرشو پایین انداخت و با شرم گفت : و میخوام بهت بگم که چقدر دوستت دارم .. !! ..دلم میخواست اون لحظه بغلش کنم و بهش بگم که منم چقدر دوسش دارم اما گفتم : شرم و حیات کجا رفته دختر ..؟. بعدش همایون گفت : اما اونقدر هام جشنمون درویشانه نیست .. بیا .. اینو واسه تو گرفتم ..دستشو جلو آورد .. یه جعبه ی کوچولوی قشنگ ... اونو گرفتم خیلی آروم باز کردم ..یه انگشتر نقره ای خوشگل بود .. دستم کردم .. زیر نور آفتاب برق میزد ... هر چی دنبال جملاتی میگشتم که ازش تشکر کنم اما زبونم لال شده بود ..فقط گفتم مرسی همایون جان .. دیگه داره دیرم میشه بریم .. بعد هم همایون منو به خونه رسوند و رفت..قبل از رفتن هم گفت که شب باهام تماس میگیره و رفت .. دیگه موقع وارد شدن اصلآ برنگشتم که قیافه ی ایکبیری اون کامران رو ببینم .. خیلی وقت بود که دیگه به اون پنجره نگاه نمیکردم ..شب که منتظر تماس همایون بودم پیش خودم فکر کردم که چرا ظهر تو پارک خوب نتونستم از همایون تشکر کنم ؟.. چرا نمیتونم بهش بگم چقدر دوسش دارم ؟ چرا ؟.. باید کاری میکردم .. باید جبران میکردم ..دقایقی بعد همایون زنگ زد ..کمی که حرف زدیم رفتم سر اصل مطلب .. گفتم : ببین همایون جان .. خانواده ی من میخوان واسه تعطیلات به شمال برن .. منم اصلا حوصله ندارم ..ازت میخوام که پس فردا که اونا میرن عصرونه مهمون من باشی ؟ میای ؟ .. یه کم مکث کرد و گفت : آخه .آخه .. ببین . خوب ..شاید که .. با شوخی گفتم : نترس . نمی خورمت بابا ... گفت : نه میترا جان .. نمیخوام بعدآ برای خودت مشکل ایجاد بشه .برای همین .... گفتم : همایون تو برام خیلی بیشتر از اینا عزیزی .. اینو که شنید تسلیم شد ..گفتم : سه شنبه ساعت 7 منتظرتم .. یادت نره .. بعد هم خداحافظی کردیم .. پدر مادرم فردا صبح رفتن .. خیلی دلهره داشتم ..احساس میکردم که دارم اشتباه میکنم ..احساس میکردم که نباید اینقدر به همایون اعتماد کنم .. به قول دوستم فهیمه پسرا همه مثل هم هستن .. شاید بعضی ها بهتر باشن اما نقطه ی مشترک همه ی اونا اینه که پسرن.. دوستم مینا جون هم قبلا بهم گفته بود که اکثر پسرا دخترا رو برای جسمشون میخوان نه برای قلبشون . .. اما به همایون از چشمام هم بیشتر اعتماد داشتم ..قلبم یه چیز میگفت و عقلم چیزه دیگه ای ... توی همین گیرودار بودم که دیدم ساعت 7 سه شنبه شد .. خونه رو جمع و جور کرده بودم و وسایل پذیرایی هم مهیا بود .. اما همش دلم شور میزد .. ساعت از 7 گذشت اما همایون نیومد ..فکر کردم حتما توی ترافیک گیر کرده .. ساعت 8 شد ..9 شد .. اما همایون نیومد .. دلم خیلی شور میزد .. نمیدونستم از دستش عصبانی باشم یا نگرانش باشم .. امیدوار بودم که دلیل قانع کننده ای داشته باشه ...با صدای زنگ تلفن به طرف گوشی هجوم بردم ..همایون بود ..فقط گفتم سلام و بعد بلافاصله گفتم : همایون ؟ توضیح بده کجا بودی ؟ نمیگی من دل نگران میشم ؟ .. گفت : میترا جان .. الان نمیتونم بگم دقیقا چی شده .. فردا صبح بیا پارک با هم حرف میزنیم .. بعد هم خداحافظی کرد .. خیلی دلم گرفت ..می دونستم هر چی بگه ازش قبول نمیکنم ..باید میومد ... شب رو با اون افکار گذروندم .. صبح تو پارک زودتر رفتم ... همایون اومد . عینک زده بود.. بدون سلام گفتم : چرا دیروز نیومدی ؟ .. اول گفت : علیک سلام .. بعد عینکش رو برداشت .. چند جای کبودی زیر چشماش بود .. شاخ در آوردم ..گفتم : چی شده ؟ با کی دعوا کردی ؟ .. با کنایه گفت : میترا خانوم نمیدونستم توی محل اینقدر خاطرخواه داری ..!! دسته گل بچه های محلتونه ... تا اینو گفت فهمیدم که کار اون کامرانه ..وای که میکشمش ..از قرار معلوم کامران که همایون رو شناخته بوده دیروز سر کوچه با همایون درگیر شده و با بقیه همایون رو کتک زدن .. دلم خیلی سوخت .. داشتم از عصبانیت منفجر میشدم .. همایون هم اینو فهمیده بود.. گفت : عیبی نداره میترا جان ..آرام باش .. با شدت تمام گفت : نه .. امروز ساعت 7 میای خونمون .. گفت : بابا میترا جان آخه .. با عصبانیت گفتم : همایون .. ساعت 7 خونمون .. اون هم فهمید که موقع عصبانیت من نباید رو حرفم حرف بزنه ... خداحافظی کردم و به خونه اومدم .. عصر که شد دوباره وسایل پذیرایی رو اماده کردم و منتظر موندم .. چند دقیقه مونده به 7 اومدم جلوی در خونه ایستادم .. دیدم که کامران و چند تای دیگه از پسرای محل توی کوچه ایستادن .. تا منو دیدن جا خوردن ..ساعت 7 که شد همایون رو دیدم که داره از دور میاد .. خیلی آروم از جلوی کامران رد شد و جلوی خونه ی ما رسید .. سلامی کرد .. اونو به داخل دعوت کردم ..موقع داخل شدن یه چشم غره به کامران رفتم و داخل شدم .. از کاری که کرده بودم خوشم اومده بود و همایون هم تعجب کرده بود .. بعد از اینکه نشستیم کمی حرف زدیم و از هر دری صحبت کردیم ..احساس کردم که همایون کمی خجالت میکشه .. بلند شدم و ازش پذیرایی کردم .. ساعت حدودآ 8 شده بود .. به همایون گفتم چشماتو ببند میخوام غافلگیرت کنم .. با تعجب گفت باشه .. چشماشو بست .. منم بسته ای که از قبل آماده کرده بودم و آوردم وجلوش گرفتم .. گفتم : چشماتو باز کن .. تقدیم به عزیزترینم همایون ..یه کم صبر کرد و اونو ازم گرفت ..باز کرد ..یه گردنبند زنجیری براش خریده بودم .. میدونستم دوست داره .. گفت: خیلی ممنونم میترا جان .. واقعآ شرمندم کردی .. میخواست بذاره تو جیبش که گفتم : نمیخوای گردنت کنی من ببینم ؟..گفت : خوب باشه .. اونو دور گردنش انداخت اما هر کاری میکرد حلقه ی اونو بندازه نمیتونست ..گفتم : بابا جون بیا من برات ببندم .. سرش رو خم کرد و آورد جلو.. دستام رو دور گردنش انداختم که گردنبند رو ببندم ...حس کردم که همایون از هر زمانی بهم نزدیک تره..دلم میخواست از نزدیکترین فاصله بهش بگم دوسش دارم.. گرمای نفسش رو روی پوست صورتم حس میکردم .. در اون لحظه دلم میخواست که ....!!!! با صدای گوش خراش زنگ خانه از جا پریدم ..یعنی کی میتونست باشه ؟ .. همایون خیلی ترسیده بود .. گفتم : صبر کن ببینم کیه ؟ .. آیفون رو گرفتم .. بله ؟ .. صدایی از پشت گوشی گفت : پلیس .. ببخشد خانوم .. به ما اطلاع دادند که فرد مشکوکی وارد منزل شما شده .. اگه ممکنه تشریف بیرین جلوی در ... بریده بریده گفتم : ب.ب.بله .. الان خدمت میرسم .. فهمیدم کار کیه ؟ .. بازم کار اون کامران بوده که به پلیس تلفن زده بود ..با عجله به همایون گفتم : ماشین رو کجا پارک کردی ؟.. گفت : خیابون پشتی خونتون ..چطور مگه ؟ کی بود دم در ؟ .. گفتم : خوبه .. از دیوار پشت خونمون بپر اون ور ..اون طرف خیابون توی ماشین بشین تا من ببینم پلیس ها چی میگن .. اونم با عجله رفت به طرف حیاط پشتی .. منم آروم جلوی در رفتم .. سلام کردم و پرسیدم ببخشید جریا ن چیه ؟ .. مامور جریان تلفنی که به اونا شده بود رو گفت و منم بهش اطمینان دادم که حتما کسی میخواسته مزاحم بشه و بعد هم تشکر کردم .. همین که میخواستم وارد بشم و در رو ببندم صدای مهیبی شنیدم .. مردم کوچه رو دیدم که به طرف خیابون پشتی میدوند .. نا خوداگاه منم به اون طرف شروع یه دویدن کردن ..از سر خیابون ازدحام جمعیتی رو میدیدم .. راننده ای رو میدیدم که داره میزنه تو سرش و میگه بدبخت شدم ..خدایا بدبخت شدم .. جمعیت رو کنار زدم و جلو رفتم ..یه لنگه کفش خونی دیدم ..چقدر آشنا بود .. هنوز نمیخواستم باور کنم .. کمی جلوتر .. بدن خونین همایون .. همه جا سیاه شد ..افتادم ..توی بیمارستان به هوش اومدم .. پدرم بالا سرم بود .. همه چیز رو کامران بهش گفته بود .. یه کم اطرافم رو نگاه کردم و گفتم : بابایی ؟ همایون کجاست ؟ .. یه کم نگام کرد و با بغض از اتاق خارج شد .. تنها چیزی که با خودم تکرار میکردم این بود : نه.. نه نه.. نه .. نه .. یک هفته بعد مرخص شدم و به خونه رفتم .. هیچ کس بهم نمی گفت همایون کجاست ؟ نمیدونستم از کی سوال کنم .. از خونه بیرون اومدم و به محل تصادف رفتم .. کوچه ی پشت خونمون .. جایی که همایون تصادف کرده بود .. همه چیز با یک تصادف شروع شده بود و با یک تصادف تمام شد..یک تصادف اونو به من داد و یک تصادف اونو از من گرفت... پهنای اشک نمیذاشت اطرافم رو کاملآ ببینم .. رو جدول کنار خیابون نشستم و جلوم رو نگاه میکردم .. دلم واسه صداش و نگاش تنگ شده بود .. سرم رو پایین انداختم ..زیر نور آفتاب چیزی توی جوی آب برق میزد .. دست دراز کردم و اونو برداشتم ..کمی نگاه کردم و محکم به سینه فشردم ..گردنبندی بود که فقط چند دقیقه مهمان گردن همایون بود ... سنگینی سایه ای رو احساس کردم .. پدرم بود .. گفت : سوار شو بریم .. بی هیچ حرفی سوار شدم .. حرکت کردم ..وقتی به خودم اومدم بالای یه سنگ قبر بودم که اسم همایون با خط زیبایی روش حک شده بود .. بابام هم رفته بود .. من بودم و همایون .. نشستم .. نفرین بر این زندگی .. لعنت بر این جدایی ها ..چه پست مردمی هستیم ..دوست داشتن را جنایت میدانیم ..کینه مجاز است چاپلوسی مجاز است نوکری مجاز است دزدی و دروغ مجاز است ..پول پرستی زشت نیست ؛هوس بازی و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است ..حق کشی آزاد است ..پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلخت اندیشی و صدها پلیدی و سگی و خوکی و روباهی مجاز است .. آزاد است..مشروع است .. اما دوست داشتن را به ما نمی بخشند ..دوست داشتن را نمیتوان فریاد زد .. میدونستم اینجا دیگه کسی مزاحمم نیست .. گردنبندی که دستم بود را روی اسم حک شده ی همایون گذاشتم .. سرم رو روی سنگ گذاشتم و گفتم : همایون .. از نزدیکترین فاصله میگم دوستت دارم ....

 تو نباشی نميخوام لحظه ای رو سر بکنم       نميدونم بعد تو من چی رو باور بکنم

 نميتونم نميتونم که تو رو رها کنم             بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

         عکس پايين کار خودمه ...تقديم به دوستان گلم ..