ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۳  

 

سلام دوستان ... امیدوارم که حالتون خوب باشه ... ایام شعبانیه به همتون مبارک .. خیلی وقت بود که سری به اینجا نزده بودم ..اوه .. اونقدر گردو خاک گرفته بود که نمیشد نفس کشید .. یه دستی به سرو و روش کشیدم تا بازم بتونه میزبان چشمهای قشنگ همه ی دوستان خوبم باشه .. یه جریانی رو جدیدا کشف کردم که اگه بدونین واستون بد نیست .. مخصوصا واسه اونایی که تاریخ و ازاین جور چیزا میخونن ...

این روایت را امیدپولو که از نیاکان مارکوپولو بود نقل میکند ...( عبارت پولو همان پسوند فامیلی طایفه ی پولو ها بوده که مشهور ترین پولوها همان مارکو بوده ) در اصل امیدپولو خیلی معروف تر از مارکوپولو بوده ولی مارکوپولو به علت وابستگی به رسانه های غربی و اینترنت توانست با تبلیغ فراوان نام خود را بیشتر بر سر زبان ها جاری کند ..

سال ها پیش ..درست همان زمانهایی که کلاغ های قصه ها هیچ وقت به خانه شان نمیرسیدند سرزمینی بود به نام ایران ...حاکمی داشت به نام شاه اسماعیل ...این سرزمین به خاطر منابع غنی و طبیعت زیبایش زبانزد مردمان جهان بود ...به همین علت به طور مداوم مورد تهاجم و کشور گشایی و تهدید هسته ای گردن کلفت های آن روزگار قرار میگرفت ..داستان ما از زمانی آغاز میشود که چند تاجر اهل عربستان ؛ بعد از اینکه تا حدودی از عصر جاهلیت خارج گشتند قلک های خود را شکستند وبا چند دینار موجود یک عدد دستگاه پتنیوم زیرو یا به عبارتی (Pentium 0 ) خریداری نمودند ...بعد از نصب کردن ویندوز و روشن کردن دستگاه ( در آن زمان برای آن دستگاه معادل لغوی موجود نبود-- امروزه افراد غرب زده به آن کامپیوتر و افراد شرق زده به آن رایانه میگویند ) تصویری بر روی صفحه ی Desktop خود مشاهده کردند که تا بحال ندیده بودند ...پس از جستجو در سایت گوگل و یاهو بدین نتیجه رسیده که موجود مورد نظر در نواحی شمالی کشور همسایه ی آنها یعنی ایران یافت میشود ...آنها با اعراب قبیله ی خود مشورتی کرده و پس از اطمینان ازحمایت مالی چند اسپانسر از سفر تحقیقاتی خود بلیطی جهت پرواز تهران _ ریاض تهیه نمودند ...چند روز بعد آنها نزدیکی نواحی شمال شرقی ایران بودند ...ان روزها مصادف با زمانی بود که امید پولو پس از گریختن از چنگ نیروهای طالبان از مرزهای شرقی کشور وارد ایران شده و به طرف شمال غربی ایران که همان دیار آذربایجان میباشد در حرکت بود ..چ

امید پولو در بخشی از سفرنامه ی خود مینویسد : در سفر بودمی ..خسته از راه زیاد در چمن زاری آرمیده بودمی ...خستگی از تن بدر نکرده بودمی که ناگهان چند دیو دیدمی سپید جامه و سیاه روی ...اما ترس بر من چیره نگشتمی ...با خود نجوا کردمی : هر چه باشندی از ملا عمر و بن لادن وحشتناک تر نمی مانندی .. نزد من آمدندی و به زمین اشارت کردندی و پرسیدندی : What is it ? .. متحیر بدان ها خیره ماندمی .. کمی زل بزدمی و سپس لال مانند گفتمی : Can you speak persian? .. لبخندی بزدندی و گفتندی : آری . قبل از سفر بدین دیار در کلاس های تخصصی زبان پارسی شرکت کردیمی ..در نهایت از کشف خود گفتندی و بنده نیز گفتمی : در این سرزمین به این موجود گویند چمن یا سبزه ... و بدان موجود گویند درخت ..آنها خوشحال از یافتن کشف خویش پایکوبان به سوی جنگل حرکت کردندی و نوای حبیبی حبیبی حبیبی یا نورالعین آنها روزها به گوش رسیدندی ...

بعله ..عرب های کاشف که تا آن روز درخت ندیده بودند و لذت در جنگل بودن را نچشیده بودند تصمیم بر اقامت دائم در آن منطقه گرفتند ..امیدپولوی جهانگرد هم در کنار آنها مدتی را ماند تا تحقیقی در رفتار آنها داشته باشد .. یک روز که مانند همیشه در کنار رودخانه اعراب جمع شده بودند و مشغول پایکوبی بودند حیوانی بس وحشی به آنها حمله کرد و چند تن از آنها را از پای در آورد .. مدتی طول کشید تا توانستند آن حیوان را از پای در بیاورند ... اما بازهم چنین موجودی ندیده بودند .. به سراغ امیدپولو آمدند ...

او گفت : برادانم .. این حیوان که در این منطقه فراوان است را گویند گرگ ..شما هم بگویید گرگ ...و چون اعراب در تلفظ حرف گاف عاجز بودند آنقدر به خودشان فشار آوردند که بلافاصله 2 راس از آنها سکته ی مغزی کردند ... به پیشنهاد امیدپولو آنها از حرف جیم به جای حرف گاف استفاده کردند و به علت وفور آن حیوان در آن منطقه؛ آنجا را جرجان نامیدند ..تنها مشکلی که اعراب جرجان داشتند درد بی همسری بود ( که آن درد تا به امروز نیز در بین مریضان این سرزمین دیده میشود و از طرف سازمان بهداشت جهانی جزو امراض بی درمان طبقه بندی شده ) باز هم به سراغ امیدپولو رفتند

... در بخش های سانسور شده از سفرنامه ی امیدپولو میخوانیم : دیار جرجان دخترانی داشت دیدنی ..صورت های سفید ( از کرم سفید کننده البته )..اندام کشیده و بلند ( به خاطر کفش های پاشنه بلند و مدل مانتوشون )..چشم های رنگارنگ( لنز میزدن پدرسوخته ها )..زبان های دراز(رکورد نمیشه گرفت چون هر روز درازتر میشه ) و اندام برآمده ( اینو دیگه نمیدونم چه جوری درست میکردن !!!) از مشخصات عمده ی دختران جرجانی بودندی .. گاهی اندیشه کردمی مگر میتوانستمی که برای این اعراب سیاه سوخته از این دختران سفید و نازنازی خواستگاری کردمی ؟ ..اما در مراسم خواستگاری وقتی که دختران زیباروی جرجانی ماشین های الگانس و بنز و مقدار فراوان سکه های طلای مهریه ی اعراب را دیده برای آن اعراب سیاه سوخته سرو دست شکستندی وهر عرب چندین زیباروی به زوجیت گرفتندی و زیبارویان نیز با پول عرب عشق و حال فراوان کردندی .. همان جا بیت شعری در قالب سپید نیمایی سرودمی :

چنین است رسم سرای درشت   اگر پول نداری قید ازدواج را بزن

....در ادامه باید بگم که روزهای آخری که امیدپولو اونجا بود یکی از اعراب که خیلی هم با امیدپولو رفیق بود بهش گفت که داداش بیا یه زن باحال برات بگیرم تعارف نکن ...امیدپولو هم آهی کشید و گفت : ای بابا .. دست رو دلمون نذار که خون بودمی ... وبا همه ی آنها خداحافظی کرد و راهش را به سوی شمال غربی آن سرزمین ادامه داد ... روز ها بعد بود که از طریق جعبه ی جادویی ( تلویزیون ) فهمید که شاه اسماعیل به دیار جرجان حمله برده و اعراب را که بدون گذرنامه وارد ایران شده بودند را زندانی نموده و نام آن دیار را هم برگرفته از نام قبلی گرگان نامید .. اعراب پس از دستگیر شدن از لج ایرانی ها به یکی از عوامل ناجوانمرد خود در آژانس بین المللی انرژی هسته ای خبر داده که در تصویب قطع نامه علیه ایران کمک های شایان را به گردن کلفت های دوران بکند ... عامل نفوذی اعراب که فردی به نام محمد البرادعی بود نیز به خاطر دستگیری اعراب در این سرزمین باز هم با تصویب یک قطعنامه ی جدید سنگ بزرگی بر سر راه استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای در ایران انداختند ...اما امیدپولو که همچنان راه خود را به طرف مرزهای شمال غربی کشور ادامه میداد دراولین پلیس راه به علت همکاری با اعراب دیار جرجان دستگیر شده و به یکی از دورافتاده ترین و گرم ترین نقاط ایران تبعید گشت که در آن زمان هنوز نامی بر آن نهاده نشده بود و فقط کد تلفنی آنجا 0761 بود ... امیدپولو که میدانست سال های زیادی در آرزوی رسیدن به سرزمینی بوده که به امید آن راه میپیمایید پس از تبعید دچار بیماری روحی شدید گشت .. و در آن دیاربودکه ..............!!!

جون من یه کم عصبانیت خودتو کنترل کن .. میدونم که این دفعه خیلی خیلی چرت پرت گفتم ...اما اگه شما هم بیاین اینجا نیم ساعت زیر این آفتاب داغ راه برین مثله من میشین ... به خدا من یه روزی سالم بودم ... اما حالا دیگه افتاب داغ رو مخم حسابی اثر گذاشته ... باید یه مدت خونه نشین باشم تا حالم بهتر بشه ..حالا اگه خواستین ادامه ی این جریان مسخره که نوشتم  بدونی قسمت بعدی رو بخونین ... بای ...