ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

فقط سه دسته
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳  

سلام دوستانم

یادش بخیر .. واقعا یادش بخیر ... اون روزهای قدیم .. سال ها پیش .. یه موضوع بود که میدونم تاحالا همتون بهش فکر کردین و در موردش نوشتین ..موضوعی که همیشه توی دبستان معلم ها به دانش اموزان میدادن و ما هم در مورد اون موضوع با همون فکر بچگونه مینوشتیم .. علم بهتر است یا ثروت ؟ ... ای کاش الان هم استادان دانشگاه میومدن بهمون یه موضوع انشاء میدادن که علم بهتر است یا ثروت ؟...نمیدونم آیا اگه الان هم توی دانشگاه استاد همچین موضوعی بده ما هنوز مثل بچگیمون مینویسیم ؟ یا نه ؟.. اون موقع ها اکثر بچه ها مینوشتن : (( علم بهتر می باشد .ما درس می خوانیم که چیزهای جدید یاد بگیریم .ما درس می خوانیم که به هم نوعان خود کمک کنیم . ما درس می خوانیم که بیسواد نمانیم . ما درس خواندن را دوست داریم و ...!!! )) .. بعدش هم معلم یه نمره ی بیست یا کمتر از اون بهمون میداد و با یه لبخند میگفت که سر جامون بشینیم .. چه کیفی میداد وقتی پیش خودمون فکر میکردیم که میتونیم بین علم و ثروت یکی رو انتخاب کنیم .. اما حالا اگه بخوایم توی این سن و سال از علم و ثروت بنویسیم چی میتونیم بنویسیم ؟... هر کی تو دلش میگه : خوب معلومه بابا . ثروت بهتره . ثروت که باشه علم دیگه به چه درد میخوره ؟ ..اما اگه از همون فرد توی یک مصاحبه ی تلویزیونی بپرسند : میبخشید آقا . علم بهتر است یا ثروت ؟ .. یارو گلویی صاف میکنه و میگه : خوب به نظر من علم خیلی بهتره .. علم خیلی ماندگار تره و کلی دلیل دیگه میاره که علم بهتر از ثروت هست ..بقیه هم که اون برنامه رو میبینن تو دلشون میگن : عجب آدمیه این .. اینقدر حالیش نمیشه که تو این دوره زمونه ثروت خیلی بیشتر از علم به درد میخوره ..و این جریان همچنان ادامه داره .. این وسط تنها کسی که واقعا از ته دلش میگه که علم بهتر از ثروت هست همون بچه ی دبستانی هست که با جملات ساده ی انشایی که مینویسه میگه علم بهتر از ثروت هست ..حالا اصلا واسه چی من این حرفها رو میزنم هم دلیل داره ..البته یه وقت فکر نکنین که دیونه شدم یا بتازگی دیونه شدم .. دیوانگی ما که خیلی هم قدیمی هست جریان خاص خودشو داره ..یک سری حرف هست که میخوام واسه اون دسته ی کوچکی که میگن علم از ثروت بهتره بنویسم ..آخه همه هم که نمیگن ثروت در برابر علم بهتره .. بعضی ها هم هستن که ممکنه بر این عقیده باشن که علم از ثروت خیلی بهتره و حرف دل و زبونشون یکی باشه ..یک روز که داشتم تلویزیون نگاه میکردم و طبق معمول از بس کانال عوض کرده بودم حوصله ام سر رفته بود دیدم که یه آقایی داره توی یکی از شبکه ها یه حدیثی از امام علی (ع) رو نقل میکنه .. گوش کردم .. خیلی برام جالب بود.. خیلی هم روش فکر کردم و با خیلی از چیزهایی که الان میبینم مقایسه کردم.. داشتم فکر میکردم به جامعه شناسی علی ( ع) در هزاران سال پیش .. اون زمان که تفکرات امروزی وجود نداشت . نظیر: جامعه شناسی دینی , جامعه شناسی صنعتی , جامعه شناسی کارگری , جامعه شناسی اسلامی , جامعه شناسی غربی , و هزار جور جامعه شناسی که الان در موردش حرف هست ...روزی علی ( ع) دست کمیل نخعی که از اصحابش بود رو گرفته و اونو به بیرون شهر کوفه و در بیابان های اطراف میبره که موضوع مهمی رو بهش بگه .. رو به کمیل میکنه و اینطور عنوان میکند : ای کمیل .بنی آدم در برخورد با علم بر ه دسته اند ... علی ( ع) در اون زمان چنان دید وسیعی نسبت به تمامی انسان ها ( از آدم تا خاتم) داشت که همه انسان ها را در برابر علم به سه دسته تقسیم کرد ..

1_ عالم ربانی .. کسی که علمی رو که فرا گرفته فقط در جهت خدا صرف کنه و نه هیچ جهت دیگه ایی ..

خوب .. یه کم که فکر کنی میبینیم که از این دسته توی این دوره زمونه شاید به اندازه ی انگشتان دست هم وجود نداشته باشند .. کسانی که علمی رو که کسب کرده اند در جهت خدا صرف کنند واقعا خیلی کم هستند و حتی شناخت اونا هم خیلی سخته ..

2_فراگیرندگان علم در راه نجات خود و جامعه ..

میشه گفت که خیلی ها ادعا دارن که از این دسته اند ..خیلی ها منظورم همین دانشجوهاست که تعدادشون توی مملکت ما خیلی زیاده .. از هر کدومشون هم بپرسی که چرا درس میخونی میگن برای خدمت به جامعه .. حالا تو دلشون چی میگذره خدا میدونه ؟ ..ولی به نظر من قرار گرفتن توی این دسته هم خیلی سخته .. میگین چرا ؟ خوب یه نگاه به اطرافتون کنین ..همه کسانی که هنوز وارد دانشگاه نشدن دلشون میخواد که توی یه دانشگاه عالی و یه رشته ی عالی تحصیل کنن .. یا به عبارتی یه دانشگاه با کلاس و یه رشته ی باکلاس .. هرچی هم یکی باید داد بزنه که بابا این رشته دیگه به درد مردم نمیخوره . این رشته دیگه تو جامعه کاربرد نداره ..به خرجشون هم نمیره .. واسه چی ؟ چون اون رشته کلاسش از اون رشته بیشتره .. زیاد هم اگه براشون دلیل بیاری میگن ما به اون رشته علاقه داریم و علاقه رو هم نمیشه کاریش کرد...حالا این بحث ها خیلی هم مورد قبول همه نیست .. چون بلاخره سلیقه ها واقعا متفاوتند و این صحبت ها هم مخالف زیاد داره ..ولی اصل قضیه اینه که آیا ما یا شما که دارین تحصیل میکنین واقعا جزو این دسته از محصلان هستیم ؟ .. یعنی برای نجات خود و جامعه درس میخونیم ؟ .. واقعا که جوابش دل و جرات میخواد .. چون اکثر ما وقتی صحبت از درس و تحصیلات میاد در نتیجه به فکر این هستیم که بتونیم درآمد بیشتری از اون درسی که میخونیم داشته باشیم ..پیش خودمون میگیم : جامعه رو ول کن .. خودم از همه واجب ترم ..همیشه بین یک شغل پردرآمدی که مورد نیاز جامعه نیست و یک شغل کم درآمد مورد نیاز جامعه به دنبال اولی هستیم ..پس در نهایت قرار گرفتن توی این گروه هم خیلی سخته ..البته یه وقتی به کسی توهین نشه ..من این حرفها رو دارم به خودم میزنم .. شما هم دارین گوش میکنین ..

3_توی روایت علی (ع) از این دسته به عنوان " همج" نام برده .. یک کلمه ی عربی که معنی خیلی باحالی داره .. در زبان عربی به "همج " نوعی پشه هستند که داخل طویله ها در اطراف بینی چهارپایان دیده میشن ... خیلی ریز و کوچولو هستن .. هیچ مقاومتی از خود در برابر هیچ جریان مخالفی ندارن و با کوچکترین نسیم جهت عوض میکنن ..( اگه من اینقدر با اطمینان ازشون توصیف میکنم چونکه از این مدل پشه توی گاوداری دیدم ) ..

این هم دسته ی سوم از فراگیرندگان علم .. کسانی که تعدادشون هم خیلی خیلی خیلی زیاده ..هرچی بهشون بگن میگن به روی چشم ..قبوله .. فرداش باز یه ساز دیگه میزنن ..عقایدی بسیار سست و شکننده دارن ...هر روز طرفدار یه حزب و گروه هستن ..بازهم خاطرنشان می شوم که این موضوع رو به هیچ کس ربط نمیدم اما جون داداش یه کم چشمامونو باز کنیم توی تاریخ الان و گذشته از اینا خیلی میبینیم ..توی زمان علی (ع) چقدر ازاون دسته بودن ؟ یه عالمه .. یه روز میومدن توی جریان امامت و خلافت حق علی (ع) رو میخوردن و فرداش می رفتن در خونه ی علی (ع) دست بسته میبردنش که بیعت بگیرن ... یه کم جلوتر در جریان اما حسین (ع) هم یاران اولیه ی امام چقدر بودن و از اون همه آخرش همه اش هفتادو دونفر موندن ..الان هم توی این زمان نگاه کنیم .. توی هر دانشگاهی چند مدل حزب و جهت دهی سیاسی عقیدتی وجود داره .. هر کس یه طرف ساز میزنه ..آخرین چیزی هم که بهش فکر میشه تحصیل علم و درس خوندنه .. پس دیدید که از این دسته واقعا توی این دوره زمونه زیادن .. نمیشه گفت که اون حرفها فقط برای زمان حضرت علی (ع) بوده .. بلکه با نگاه دقیق میفهمیم که تاریخ داره همچنان تکرار میشه .. فقط زمان مکان و افراد عوض میشن .. وگرنه همون افرادی که در اون زمان بودن در این زمان هم هستن .. حالا کمتر بیشترش معلوم نیست و یا شاید آمارش دست من نیست ..

حالا این همه حرف زدم که چی ؟ نمیخواستم بحث سیاسی مذهبی عرفانی عقیدتی تاریخی بکنم ... فقط میخواستم اگه تا اینجای حرفم رو خوندی واقعا از کدوم دسته هستی ؟ همه دلشون میخواد اولی باشن اما میدونیم که سخته .. چون شاید نتونیم مثل یک عالم ربانی عمل کنیم .. دسته ی دوم چی ؟ آیا میتونیم واقعا برای نجات خودمون و جامعه ی خود تحصیل کنیم ؟ آیا میتونیم پز دادن و کسب درآمدمطلق رو از اهداف تحصیلمون حذف کنیم ؟ .. یا نه ! .. جزو دسته ی سوم هستیم که نهایت آرزویمان مانند همان پشه ها چرخیدن در اطراف دانشگاه هست؟ ..نمیخوام این جواب رو بدی ..این مطلب رو ننوشتم که کسی بهم جواب بده .. چون وقتی که داشتم اولین کلمه ی این مطلب رو تایپ میکردم یه چیز رو میدونستم .. میدونستم که توی همه ی این حرفا یه چیز فراموش شده .. همون دنیا .. همون ثروت .. همون چیزی که میتونه خیلی راحت همه ی این نوشته های منو درنظر خیلی ها با یه اسکناس هزار تومنی عوض کنه ..

یه نکته ی جالب : ارزش آدم مرده بیشتر یا زنده .. یا دقیق تر بگم . ارزش یه دوست مرده بیشتره یا دوست زنده ؟ .. دیوونه ام ؟ .. میگی خوب معلومه .. دوست زنده .. راست میگی جون من ؟ یا فقط حرف میزنی .؟ .. تا حالا امتحان شدی ؟تاحالا پیش اومده که برای دوستت ثابت کنی که ارزش زنده ی یارو برات از مرده اش بیشتره ؟ .. حرف زدن خیلی راحته .. گوش دادنش راحت تر ..چرا اینو میگم ؟..چون که در کمال تاسف فروخته شدم .. خیلی لجم در میاد .. آخه فکر میکردم که خیلی در نظر دوستم بیشتر ارزش دارم ..خدا خواست و امتحانش کرد.. اونقدر ارزون روی من قیمت گذاشت که به یه گدا میدادی بر نمیداشت .. حالا میفهمم که در برابر اون رفیقم ارزش زنده ی من چقدر بوده .. باورش برام سخته .. شما هم اگه میخواین یه روز مثل من نشین ازهمون دوستی که خیلی باهاش صمیمی هستین بپرسین : زنده ی شما چقدر براش ارزش داره ؟ چند میفروشه ؟

 


 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳  

سلام دوستان ..رفقا .. با معرفتا .. بی معرفتا ... از اونها .. از اینها ... همتون .. امیدوارم که ماه رمضون رو حسابی با خدا حال کنین و از دستش ندین که شاید سال دیگه توی این دنیا نباشی واون وقت تو اون دنیا خدا با شما اساسی حال میکنه ... یک ماهی میشد که نیومدم و جریان سفر امیدپولو رو ننوشتم .. از بس که شما مهربونین .. از بس که با محبتین ..از بس که با معرفیتن فداتون بشم الهی ... از بس که میاین اینجا به ساحل ما سر میزنین ..مرده شور جرج بوش رو ببرن با این خوننده های وبلاگم ....خوب خیلی هم ازتون تعریف کنم اونوقت قورباغه ها ابوعطا میخونن ..بی خیال ...کلا سبک نگارش جدید من به عقیده ی چند تا متخصص که بهشون سر زدم ناشی از حرارت وارده به مخ و قسمت های فوقانی کله و پاچه ام هست .. اگر عیوبی در جریان کار مشاهده کردین به بزرگواری خودتون و بیچارگی صدام ببخشید ... بریم ..

توی قسمت قبلی خوندین که امیدپولو رو به خاطر همکاری با عرب های متجاوزگرگان به منطقه ای دور دست و بی آب و علف و بی نام و نشان تبعید کردند ...از اینجا به بعد داستان رو دقیقا از روی نثر صریح سفرنامه ی امیدپولو مینویسم ... بدون سانسور ..

هفته های متمادی در راه بودمی .. از آبادی ها و گذرگاههای بسیاری عبور کردمی .. مردمان جالب بدیدمی .. اما آنان که باید بدیدمی ندیدمی ..مسیر؛ سخت و طاقت فرسا بودی ..دلیل بر گفته ام چندین قاطر و اسبی که در راه تلف نمودمی ..جالب تر این بود که مانند کله ی شارون که هر چه به مرکز آن نزدیک تر بگردی مغز کمتری دریافت مینمایی بنده هم هرچه به آن مکان نزدیک تر میگشتمی آب و علف کمتری می دیدمی ..تا بدانجا که کلیومتر ها مسیر را با چشم غیر مسلح ( البته مسلح به عینک آفتابی ) به وضوح مشاهده کردمی ...اندک اندک امید زندگی از خاطرم رخت بربستی و بوی ماهی گندیده به مشامم رسیدندی ...بله .. به تبعید گاه برسیدمی ...

در دروازه ی شهر مردی سیاه پوست بدیدم بسان واکس ... نزدیک گشتمی و بگفتم : درود ای عرب دلاور .. ناگهان چهره اش برآشفت و بگفت : هوی ولک , عرب پدرته ..منم فارسم ... دو شاخ بر سر براوردمی و بگفتمی : اوه ..مای گاد .. اصلا به ایرانی ها نمیمانی برادر ..بگفت : خربزه رو آخر پاییز میشمرن .. یک ماه دیگه بیا همین جا با هم تبلیغ واکس کنیم داداش .. هر هر ... برفت ...ترس بر اندامم چیره بگشتی .. چه بر من خواهد امد ؟؟ ..از آن دیار بگویم .. چه گفتنی .. چه دیدنی .. فقط یک خیابان طویل بودی که در اطرافش بیغوله ها ساخته بودندی ..دیاری طولی نه عرضی ..البته گویند که آسفالت آین دیار از نوع آلمانی بوده که در برابر حرارت آفتاب تابان دوام بیاوردی ..راست و دروغش به گردن * کاندالیزا رایس* پدر سوخته (دوست دختر جوج بوش) ...آری .. نه دشتی .. نه درختی.. نه جنگلی .. نه کوهی .. چه خاکی بر سر نمایمی ؟ ..آن چیز که در آین دیار زیاد بدیدمی گدا بود ..متکدیان فراوان در سطح شهر مشغول به کار بدیدمی .. به خاطر چهره های آفتاب سوخته ی آنان و دل نازک نارنجی بنده ؛ قسمت اعظم پول توجیبی خود را صرف کمک بدانان نمودمی ..

نکته : بحث سیاسی ( خطر نابودی ) : از آن سوی بدیدمی تاجران و آقا زادگان بسیار که کشتی کشتی مال قاچاق وارد این مملکت نمودی و میلیون میلیون دلار در هر سال به جیب زدندی ... نه بیگانگان بلکه از خود بودندی .. گمرگ واردات ماشین های خارجی را فردی از خانواده ی بزرگ رئیس تشخیص مصلحت نظام در دست گرفتندی و روزانه ده ها ماشین خارجی را بدون گمرگ وارد مملکت کردندی و به ده ها برابر فروختدندی و روز به روز شکم ها گنده تر و بار گناهان سنگین تر نمودندی ..هر کس حرف بزد ؛ قطعه ای پوست خربزه یا احیانآ هندوانه در زیر پایش افکندی و چنان وی را به زمین زدندی که نای برخواستن بر وی نبودی ..در همان نزدیکی ها .. در کنار همان اسکله های خصوصی .. کودکان یتیم و بی پناه بدیدمی .. زنان شوهر از دست داده و مردان از کار افتاده بدیدمی که برای ارتزاق روزانه ی خویش در زیر تیغ آفتاب جنوب در گوشه ای بر زمین نشستندی و طلب کمک نمودندی .. دل مارا نیز خون کردندی .. بحث سیاسی تمام ..

نکته ( دعا ) : خدایا فرج آقایمان نزدیکتر بگردان ..

از مردمان آن دیار بگویم که گفتن ندارد ..به گمانم که اجداد اینان در کارخانجات زنجیره ای تولید واکس به کار مشغول بودندی که بر اثر گذشت زمان و واکنش های ژنتیکی بر روی کرموزمهای آنان ؛ همه ی مردمان این دیار هم به اجداد خویش ماندندی و از سیاهی برق زدندی .. دختران بدیدمی به مانند پسران و پسران بدیدمی به مانند ....!!!..آری ..روزها و شب ها را در این دیار بسر کردمی و در آرزوی دیار آرزوهایم ایام بسر بردمی ... روزی تلویزیون روشن نمودمی و بدیدمی که به جز شبکه های همیشه مسخره ی صدا و سیمای خودمان چهره های جدید و باحال نیز در این صفحه ی بلورین مشاهده می نمایمی ... خانم های سبزه مو بلند بدیدمی بسان از اونا ...در محضر دیگران شروع به رقاصی نمودندی و کمر خویش قر دادندی ( قر : معادل لغوی این کلمه همان قر دادن - فر دادن - و غیره میباشد .. کلآ عملی است که در بین جنس مونث به وفور یافت میشود و فقط کیفیت آن فرق میکند ..نوع عمل به سان نوسانات شدید در قسمتهای میانی و تحتانی بدن عمل مینماید ..و اکثرا در هنگام این عمل روایت است که به حضار توصیه شده حتما این عبارت را با صدای بلند بگویند : این کمره یا فنره ؟ هم کمره هم فنره ... یا اصلآ شاه فنره.. و غیره و ذالک .. )...چشم هایم برقی بزدندی و ساعت ها بدیدن این دوشیزگان پرداختمی ... قبلا آوازه ی دختران بندری را بسیار بشنیده بودمی ..کم کم در نظرم موجودات جالبی بیامدندی .. روزی از روزها که در حال مشاهده ی شبکه ی پیام نما بودمی بخواندمی که در این دیار رسم میباشد که دختران بندری در هنگام ازدواج ؛ نه تنها هیچ چیز بابت جهیزیه به خانه ی بخت نمیبرند بلکه داماد بیچاره حتی لباس های زیر عروس خانوم را هم میبایستی تهیه نمودی ..واه واه .. آخر عمری چه رسوماتی بدیدمی ؟ .. دختران بندری ؟ .. افاده ها طبق طبق ، نمیدنم چی چی حافظا !!! ...وقتی این موضوع مطلع گشتمی نه تنها دیگر به نظاره ی رقاصی دوشیزگان سبزه روی ننشستمی بلکه تلویزیون خویش از برق بکشیدمی و به دریا افکندمی ..

نکته ( توصیه ) : اهای ملت .. دخترهایی که میخوان شوهر کنن ( نه همه ها !!) بلندشین بیاین اینجا خیلی سود میکنین . اما پسر هایی که میخوان زن بگیرن بهتره که یا از اینجا فرار کنن یا قید زن گرفتن رو حداقل توی اینجا بزنن .. از ما گقتن بود )...

همان طور که بگفتمی ایام برایم سپری گشتندی ...تا اینکه شاه اسماعیل ( همان که مرا تبعید نمودی ) به رحمت خدا رفتندی و شیرمردی از دیار تبریز به مسند پادشاهی تکیه بزدی .. وی شاه عباس نام داشتی ..بسیار خوشحال بگشتمی و طوماری جهت خلاصی از تبعید تهیه نمودمی و به امضای برساندمی و برای مدیر دفتر شاه عباس ایمیل کردمی ... اصلا انتظار پاسخ گویی نداشتمی اما همان طور که شنیده بودم مردمان تبریز مردمانی هستند از اینا ( نمیتوان گفت )... بشنیدم که شاه عباس سفری به دیار ما خواهد داشت .. با کمک این سیاه سوختگان شهر را چراغانی کرده وآماده ی پذیرایی بگشتمی .. شاه عباس در موعد مقرر بیامد ... با لشکری از همراهیان و ندیمان و ملازمان ... حرمسرای خویش را نیز برای حموم آفتاب به ساحل بیاورد .. نزد وی برسیدمی و زمین را بوسه بدادمی و گفته ی خویش با شعری آغاز بکردمی ..

بنگر این دل از غم هجران شکست        می ننوشیده ، شده صد بار مست

خاصه آنگه که صدای پای تو           می شنیدم هی هی و هیهای تو

باز با هویی که آن خورشید گفت           گوش جانم بارها آنرا شنفت

      ساربانا؛ بار بگشا ز اشتران           این ز تبریز است و کوی دلبران

آری .. شاه که این شعر بشنود بسیار خاطرش مفرح بگشت و دست نوازشی بر سرم بکشیدی و بگفتی : ای پسر .. طومارت بخواندمی ..اجابت نمودمی ..حال بگو چه خواهی ؟ .. بگفتم :قبله ی عالم به سلامت باد ..جون پدر مادرت اول یه اسم واسه این شهر انتخاب کن بعدش هم منو از اینجا ببر دیگه .. اِه ..مارو مسخره گیر آوردین ها؟ .. شاه برافروختی و مرا از درگاهش بدر کردی .. بسیار ناراحت بشدمی که چرا بدین گونه سخن راندمی .. در کنار ساحل قدم بزدمی که ناگهان در جای میخکوب بگشتمی .. همسران شاه عباس برروی شن ها بدیدمی که بدن خویش برنزه نمودندی مانند جنیفرلوپز ..پیش خود بگفتمی : چه هلوهایی دارد آن دیار .. ای کاش ما را هم با خود ببرند ..به نزد شاه برگشتمی و باز بار حضور خواستمی ..مرا بار دادندی و به نزد شاه برفتمی ... بگفت :مردک .. حال به تو رو بدادمی پر رو گشته ای ؟ .. به خاک افتادمی و تضرع فراوان نمودمی ... از آنجا که شاه عباس مردی بود از دیار فرشتگان ؛ دلش برحم بیامد و بگفت : باشد .. خود را لوس ننما که خواسته هایت اجابت میکنم .. اول نام این شهر را به مقدم حضورم بندرعباس می نامم ..در مورد تبعید تو نیز موضوع را پس از مرگ شاه اسماعیل منتفی میدانم .. اما باید صبر پیشه بنمایی تا طرحی که در سر دارم عملی نمایم .. متحیر بپرسیدمی : چه طرحی قبله ی عالم ؟ .. بگفتا : منجمان درباری از نقش های ستارگان به ما پیشگویی کرده اند که در آینده ای نه چندان دور مهندسی از مهندسان عالم ظهور خواهد کرد که در عالم بی نظیر خواهد بود .. اگر خواستار همراهی با من و سفر به دیار من هستی باید صبر و تحمل پیشه کنی تا وی به دنیا بیاید و طرح مرا که همانا احداث خط تله کابین از اینجا تا دیارم هست را عملی سازد .. در آن صورت میتوانی با اولین نوبت تله کابین به دیار من بیایی و از نعمات آنجا بهرمند شوی ..حال برو و آسایش افکار ما را مغشوش ننما .. در دل بگفتمی : بر پدرت ...!!! ...بیرون بیامدمی .. شاه عباس برفتی و مرا با آن پیشنهاد تنها بگذاردی .. مدتها بیماری روحی بداشتمی تا بدانجا که فقط صبر و تحمل چاره ی کار خویش بدیدمی .. در غروب آفتاب در کنار ساحل کز کردمی و دریا را نظاره کردمی و در آرزوی بدنیا آمدن آن مهندس آسمانی بماندمی ..

( اضافات مترجم سفرنامه : : سالهای سال امیدپولو در کنار ساحل در انتظار بود و حتی وب لاگی هم به نام ساحل نشینان افتتاح کرد به امید روزی که آن مهندس بیاید و خط تله کابین را براه بیاندازد .. اما هر چه بیشتر کاوید کمتر یافت ..درکنار همان ساحل به دیدار حق شتافت .. مردم ساحل هم به نشانه ی سالها صبر و انتظار امیدپولو مقبره ای از وی در ساحل ساختند که بر اثر مرور زمان و پیشرفت آب ؛ مقبره به زیر آب فرو رفته و ناپدید گشت .. در پایان وبلاگ ساحل نشینان که اثر امید پولو بود نیز بر اثر کمبود بازدید کننده و نظر دهنده به کلی بسته شده و داستان سفرنامه ی امید پولو نیز همین جا به پایان رسید .. امید است درس عبرتی باشد برای همه .. یا حق )..

نکته(جدی جدی):خیلی دلم گرفته . یکی نیست بیاد بزنه تو گوشم از خواب بیدار بشم ؟

 این عکس هم اون زمان توسط امیدپولو از ساحل گرفته شده و جزو اسناد تاریخی محسوب میگردد