ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

۱۵ آذر ۸۴...شهری تاريک و سرد..
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤  

۱۵ آذر ۸۴...شهری تاريک و سرد..

نمیدونم چرا وبرای چی دوباره میخوام از این شهر بنویسم.. از شهری که همیشه جلوی چشمام هست..دلم نمیخواست دیگه هیچ وقت ازاین شهر بنویسم... دلم نمیخواست دیگه هیچ وقت از آدم های این شهر بنویسم..حتی دیگه دلم نمیخواست از خودم توی این شهر بنویسم.. اما امشب که  اومدم کنار پنجره ی اتاقم میخوام یه کم از چیزایی بنویسم که خیلی وقت بود ننوشته بودم..نه برای اینکه بخوام از شهرم برای شما بگم و بنویسم..بلکه دلم میخواد از این شهر برای خودم بگم.. خیلی وقت بود که روی شن های این ساحل خشکیده خطوطی نقش نشده بود.. خطوطی که میدونم امواج وحشی زمان خیلی زود نقش اونها رو از این ساحل پاک میکنه و به فراموشی سپرده خواهند شد..کم کم  دستهای منم به سختی روی این شنها حرکت میکنه.. سرمای شدیدی که توی این شهر پیچیده داره دست های منو هم مثل همه ی قشنگیهای این شهر خشک میکنه..چه بسیار داستانهایی که دلم میخواد روی این شن ها نقاشی کنم اما بهتر دیدم که از ترس سرما و موجهای وحشی دریا واسه همیشه حرف هام رو برای خودم نگه دارم...اگه بخوام از تاریکی و ظلمت این شهر بنویسم میشه هزاران هزار صفحه ی بیگناه و سفید را سیاه کرد ...اما بازم بهتره که تاریکی و ظلمت این شهر رو فقط از پشت پنجره ی اتاقم نگاه کنم..چشمهایم رو می بندم..

وقتی چشمهامو باز میکنم خودمو پشت پنجره اتاقم , توی این شهر میبینم..یک سال دیگه هم گذشت. مثل همه ی سالهایی که میگذره و خواهد گذشت.اما مثل اینکه توی این شهر هیچ چیز عوض نشده..هنوزم آسمون این شهر تاریکه و هر روز تاریک تر میشه..ستاره ها خیلی وقته که دیگه چشمک نمیزنن.. با اینکه توی آسمون تاریک این شهر هزاران  خورشید  وجود داره اما این خورشید های کاغذی  چیزی جز به تاریکی آسمون این شهر نمی افزایند...خیلی وقته که از خورشید حقیقی خبری نیست..حتی تعداد آدم هایی هم که منتظر تابش خوشید هستند روز به روز کمتر میشن..گاهی وقت ها پشت پنجره ی همیشه بسته ی اتاقم می ایستم و به مردم شهر نگاه میکنم...همه را پشت نقابهایی از دروغ و نیرنگ میبینم..نمی دونم چرا توی این شهر هیچ کس نمیخواد چهره ی خودشو از پشت نقاب بیرون بیاره ؟...به نظر میرسه توی این شهر دروغگوترین موجودات ؛ آینه ها باشن.. آینه هایی که هیچ وقت نخواهند توانست پشت نقاب چهره ی مردم این شهر رو حداقل به خودشون نشون بدن..به همین خاطر واسه همیشه پنجره ی اتاقم رو بستم فقط گاهی وقتها نگاهی به مردم این شهر می اندازم.. اصلا دلم نمیخواست توی این شهر زندگی کنم..اما کجا میتونم برم؟ شاید آرزوی خیلی ها باشه که ازاین شهر برن.. هر سال که به پشت این پنجره ی بسته  میرسم یه آرزو میکنم..امسال آرزو میکنم که ای کاش ازاین شهر میرفتم.. اما نه به یک شهر دیگه.. دلم یک جزیره میخواست.. خیلی کوچیک.. فقط به اندازه ی خودم..با آسمونی بدون ابر..با شب هایی که روشن تر از روزهای این شهر باشه..با یک خورشید توی آسمونش ..اما چه میشه کرد ؟جز آرزو کردن.. برای ساختن با سرما و تاریکی این شهر  میشه با آرزوها زندگی کرد..میشه  به مردم این شهر نگاه کرد و بهشون خندید..همراهشون خندید ..خنده هایی که بعد از اون خنده بشه رطوبت یک قطره باران رو روی صورت احساس کرد...میشه همراه این مردم اشک ریخت..میشه مثل تمساح گریه کرد ... میشه توی این شهر ادای زندگی کردن رو در آورد..  اما..اما حالا باید توی این شهر به نور فکر کرد...نوری به لطافت یک گل.. نوری به نزدیکی یک نفس.. نوری به وسعت یک افق.. نوری که همه از آوییم.. همه برای آوییم و همه به سوی او میرویم..