ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

سفره های هفت سين
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥  

 

 

 

 

 

 

 

با نگرانی از خواب پریدم.ساعت نه و نیم شب بود...عرق سردی روی پیشانیم بود.. مضطرب بودم اما نمیدونم چرا...این حس بارها و بارها برام پیش اومده بود.دلیلش رو نمی دونستم.دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم..همه جای اتاقم ساکت بود..ساعت روی دیوار رو نگاه کردم..طبق معمول عقربه هاش حرکت نمیکردن..ساعت روی دستم هم خوابش برده بود..ساعت من درست یک ثانیه مونده به سال تحویل ایستاده بود...سالهاست که هنوز اون یک ثانیه حرکت نکرده..نمیدونم اون یک ثانیه کی میخواد حرکت کنه و سال من هم تحویل بشه..این روزهای نزدیک عید همه ی مردم به جنب و جوش افتادن..امسال هم که توی خیابان های شهرمون حرکت میکردم باز هم مثل همیشه آدمهای خاکستری رو میدیدم که بی اعتنا از کنارهم حرکت میکنند و میگذرند.بدون توجه به حسرتی که توی نگاه خیلی از بچه های کوچیک پشت ویترین های لوکس هست؛بدون توجه به دستهای خالی خیلی از پدرها درکنارخیابان،بدون توجه به بغض سنگین خیلی از مادرها بدون توجه به خیلی ازچیزها که به راحتی میشود دید..همه ی آدم های خاکستری دنبال فراهم کردن بساط عیش خودشون هستن..همه دنبال خرید سال نو هستند..دنبال چیدن سفره ی هفت سین..منم توی خیابان های شهرمون دنبال جور کردن سفره ی هفت سین بودم... توی مغازهای شهر نگاه میکردم و دنبال سفره ی هفت سین خودم بودم..اما اون چیزهایی که من واسه سفره ی هفت سین میخواستم رو هنوز پیدا نکردم...دیگه بعد از گذ شت این همه سال دارم خسته میشم..آخه من دنبال سیر و سرکه و سیب و سکه نبودم ..این چیزها رو برای سفره ی هفت سینم نمیخواستم و نمیخوام..اعتقادی هم به این چیزها ندارم..با سفره ی هفت سینی که روی اون سیب و سرکه و سیر و سکه چیده بشه ، چندتا ماهی قرمز کوچولو توی تنگ آب اسیر بشن؛ آیینه ایی که فقط جسمم رو توش ببینم گذاشته بشه ؛ با این سفره اون یک ثانیه مونده به سال تحویل من هیج وقت حرکت نمیکنه...مردم میگن که اینها همه نماد خوشبختی هستند.مثلا سبزی نمادی از سرزندگی و سعادت هست برروی سفره ی هفت سین..ولی من همیشه میگفتم ای کاش به جای نمادی از یک چیزخودش رو پیدا کنیم و سرسفرهامون بچینیم... سالهاست که توی شهر تاریکمون دنبال جور کردن سفره ی هفت سین رویاهام هستم..دنبال صفا و صمیمیت؛صلح و صداقت ؛ سرور و سرزندگی،به دنبال آیینه ایی برای دیدن هرچه نمیتوان دید ..به دنبال کبوتری توی قفس برای رها کردن؛ به دنبال یه دریای آرام برای آزاد کردن همه ی ماهی قرمزکوچولوهایی که توی تنگ های سفره ی هفت سین هستند ...هرچند که اینها رو توی هیچ مغازه ایی نمیفروشن..چون اصلا فروشی نیستن..ولی برای رهایی از اون یک ثانیه مونده به سال تحویل خودم، باید این سفره ی رو تهیه کنم..حس میکنم اگه موقع سال تحویل سرسفره ی همه ی مردم شهر به جای سیب و سیر و سرکه که باید بعد از چند روز دور ریخته بشن؛ به جای آیینه ایی که همه صورت ظاهریشون رو درونش میبینن، به جای یه تنگ آب با ماهی های قرمز که محکوم به فنا هستند؛ اگر به جای همه ی اینها بدون توجه به حرف ابتدایی کلمه ها میشد مفهوم حقیقی صداقت و صفا و صمیمیت ،مفهوم حقیقی زندگی ؛ مفهوم حیقیقی حیات ؛ و در نهایت مفهوم حقیقی عشق رو گذاشت ؛دیگه توی نگاه هیچ بچه ایی حسرت دیده نمیشد ؛ ودیگه دست های زحمتکش هیچ پدری خالی نبود...دیگه مثله این دوره زمونه ستمگرها ستمگرتر ؛ مظلوم ها مظلوم تر و انسان های تنها تنهاتر نمیشدن..دیگه اونوقت رسیدن عید فقط گذر از یک ثانیه به ثانیه ایی دیگر نبود..این افکار توی ذهنم حرکت میکرد و میچرخید.توی همین افکار بودم که صدایی به گوشم رسید..صدای مثل شلیک یک گلوله.. صدایی تکراری که بیست و چند بار شنیده بودم...ساعت بیست و پنجاه و پنج دقیقه سی و شش ثانیه..از جا بلند شدم..چاره ایی نبود..با نا امیدی به ساعتم نگاه کردم ..مثله همیشه..یک ثانیه مونده به تحویل سال ...

 

برف سنگين زمستون همه چي رو كرده پنهون
آدماي شهر برفي خوابيدن تو خونه هاشون
آدمك برفي خسته روي برف و يخ نشسته
چشماش رو به انتهاي شب بي ستاره بسته
دگمه ي لباسش از سنگ ، دلش از خواب زمين تنگ
كلاهش يه سطل خالي ، رو لباش خنده ي كمرنگ
دور گردنش يه شاله ،‌چشماش از جنس ذغاله
اون مي خواد راه بره اما مي دونه كه اين محاله

تنها همين آدمك از خواب زمين با خبره
يخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

آدمك دلش شكسته ، ازنشستن شده خسته
براي رفتن از اينجا برف و يخ راهش رو بسته 
اون توی يخ اسيره ، دوس داره كه پر بگيره
حاضره براي فتح يك قدم حتي بميره
تيله هاي داغ اشكش روي گونه هاش نشستن
پيچيده تو گوش كوچه صداي ترد شكستن
هق هق گريه ي تلخش توي شب بلنده اما
بسكه يخ بسته دلامون صداش رو نمي شنويم

تنهاهمين آدمك از خواب زمين باخبره
يخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

فردا بچه هاي كوچه ديدن اون رفته از اينجا
اما انگار جاي پاهاش روي برف نمونده بر جا
روي برفا باقي مونده ، اثر يه جاي خالي
يه دونه سطل شكسته ، با دو تا چشم ذغالي