ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥  

سلام دوستانم..این بار را هم یک داستان واقعی نوشتم..داستانی که شاید کسی ازش سردرنیاره..ولی داستانی بود که جلوی چشمان خودم اتفاق افتاد و مثل همه ی داستانهای زندگی ام به تلخی تمام شد..

اینها sms هایی هستند که روزها قبل به دستم رسیدند..پیغامهایی که من خیلی دیر به مفهوم آنها پی بردم..زمانیکه از دوست عزیزم امیر فقط یاد و خاطره ایی برایم به جا مانده .. و اینک .....!!!

27/05/2006 ساعت 12:08دیگه من عقل ندارم چون ازم دزدیدند. دیگه عاقل نمیشم چون به هر روش عاقلانه به جایی نرسیدم.پس عقل به چه کار آید ؟ ..از دوست داشتن و عاشق شدن سودی نبردم جز اینکه به عنوان یک آدم احمق شناخته بشم. خوب برای اینکه دیگه اشتباهی ایجاد نشه من خودم این اشتباه خلقت رو پاک میکنم تا همه , مادرم ؛ خواهرم ، فرشته جانم که هنوزم عاشقانه می پرستمش را از این موجود احمق و نالایق آزاد بشند..به امید دیدار در آن دنیا..

27/05/2006 ساعت 15:46 امید جان..اگه ازم خبری نشد به این شماره بعد از دو روز تماس بگیر به فرشته هم خبر بده...

27/05/2006 ساعت 15:52میخوام برای همیشه بخوابم..پس روز و شب شما به خیر.من نه کاغذی مینویسم نه مطلبی ..اما شما که میدونید به اونها که نمیدونند بگویند..به خصوص تو امید جان..

27/05/2006 ساعت 15:59 دوستان و عزیزان برای همیشه خداحافظ

هیچ وقت فکر نمیکردم اون روز که هواپیما بلند شد و تورو با خودش به آسمان برد دیگه به آسمان شهر ما برنگردی..هیچ وقت فکر نمیکردم که یک روز توی وبلاگم نامه ای رو برات بنویسم که هیچوقت نتونی بخونی..اما زندگی همیشه غیرمنتظره است..غیر منتظره و تلخ.. ماننده مزه ی یک جدایی دیگه..حالا که رفتی دیگه حرفهام بدرد نمیخوره..هرچند وقتی هم بودی حرفهام به دردت نخورد...تو همیشه حرف خودت رو میزدی..همیشه دلت میخواست دنیا رو جوری ببینی که هیچوقت نیست..تو توی این بازار سیاه و کثیف دنیا دنبال طلای محبت بودی و بارها بهت گفتم که به بیراهه رفتی..برگرد..اما برنگشتی و بازهم رفتی جلو..من این دره ی عمیق رو روبروی تو می دیدم اما فکر نمیکردم که یک روز سقوط تو رو ببینم..و چه بلندپروازانه و گمراهانه سقوط کردی.. تو هیچ وقت حرف منو باور نکردی که توی این دنیا به چیزی که مال خودت نشده نباید دل ببندی .. ولی تو خیلی دیر به حرفم رسیدی..زمانیکه برای همیشه ازم خداحافظی کردی و منم خداحافظی تورو یک شوخی دونستم..یک شوخی مسخره..دریغ از انکه نمیدونستم زندگی در عین شوخی بودن با کسی شوخی نمیکنه...ای کاش یه کم قوی تر بودی..ای کاش این انتقام رو از خودت نمیگرفتی...من به بیگناهی تو ایمان داشتم ..ولی حالا توی عاشقی اولین گناهت آخرین گناهت شد..چرا؟؟..شاید تو نتونی جواب این چراها را به من بدی ولی من جواب این سوال رو یک جا دیده بودم..من دردی رو در عمق چشمات دیده بودم که به جز در آینه ی اتاقم در هیچ جا نمونه اش رو ندیده بودم..ولی تو از خیلی قبل انتخابت رو کرده بودی.. چه انتخاب اشتباهی..اشتباهی که دیگه وقتی برای جبرانش نداری....تازه داشتم بهت عادت میکردم...ولی تو رفتی و یکی از درس های زندگی شدی..درسی که میگه توی این دنیایی که همه فقط بی احساس از کنار هم عبور میکنن به کسی عادت نباید کرد..نمیدونم زمانیکه به دست خودت داشتی برای آخرین بار میخوابیدی چه احساسی داشتی..نمیدونم وقتی که دوباره چشمهایت رو در دنیایی جدید باز کردی چی دیدی؟..اما...!!!..اما امیرجان..دوست و برادر عزیزم...برای همیشه باهات خداحافظی میکنم....میدونم می بینمت یک روز دوباره..توی دنیایی که آدمک نداره..