ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

بلاخره این غروب
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦  
 

قایق توی غروب به سرعت امواج دریا رو به سمت ساحل می شکافت .. خورشید در حال غروب رنگ افق را نارنجی و سرخ کرده بود...فقط به افق نگاه میکردم.همیشه دلم میخواست بدونم اون افق کجاست که اینقدر زیباست..افق همیشه زیباست اما زیبایی افق غم رو توی خیلی از دل ها مینشونه..حس میکنم هروقت به افق نگاه میکنم یاد انتظار میافتم..افق غم انتظار رو توی دلها زنده میکنه...و کی میدونه که هر دل منتظر چیست ؟؟!!...دلم میخواست بدونم که اگه با یه قایق تا آخر این آب ها هم برم به اون افق میرسم یا نه ؟؟.. اما حالا که شاید برای یکی از آخرین بارها بود روی آب های آبی و تیره دریا به سمت ساحل میومدم میدونستم که زیبایی افق در دست نیافتنی بودنش هست..از دور ساختمان هایی رو میدیدم که کم کم به بهشون نزدیک میشدیم..دیوارهای بلند کم کم دیده میشد..فکر میکردم.. به دیوارهای بلندی که تمام تلاششون مجبوس کردن صدای نفس هاست...به باتلاق هایی فکر میکردم که علت وجودشون گل آلود کردن بالهای آسمونیه..به خیابون هایی که مثل زنجیرهای سیاه انتهاشون هیچ مقصدی نداره....فکر میکردم به سرنوشت که تنها کاری که میشه باهاش کرد جنگیدنه....دلم میخواست این قایق هیچوقت به ساحل نرسه..با اینکه دلم برای شن های گرم وخیس ساحلم تنگ شده بود اما میخواستم تا اونجا که میشه روی این آب ها ؛افق و غروب رو نگاه کنم..امروز یک روز دیگه بود..متفاوت با خیلی از غروب های دیگه...

بازهم نگاهم توی تلاطم امواج گره خورد و به فکر فرو رفتم..به دنیایی که توی این مدت دیدم...به سختی هایی که کشیدم و فکر میکردم اسمش سختیه..و حالا میدیدم که تنها امتحانی بوده واسه شناختن خودم...فکر میکردم... بازهم به خورشید های کاغذی دوروبرم و به گل های مصنوعی که برای اینکه گل بمونن به گلبرگهاشون عطر میزنن...!!!فکر میکردم به آدم ها..به خودمون...به مایی که در نهایت کوچکی بی نهایت ازهم دوریم و به کوه هایی که در اوج بزرگی و بلندی بی نهایت به هم نزدیکن..فکر میکردم به جنگلی که سالهاست میبینم...به راسوهای احمقی که ادای خرگوش های باهوش رو در میارن..فکر میکردم به خرگوش های زرنگی که برای شکار نشدن لباس گرگ تنشون میکنن ...فکر میکردم به عنکبوت هایی که برای شکار پروانه ها تارهای محبت میبافن....فکر میکردم و فکر میکردم..دلم نمیخواست چشم از امواج دریا بردارم..اما تا ابد هم نمیتونستم نگاهش کنم...امواج دریا اینجا توی ساحل موندنی و یادش توی خاطر من موندنی تر...با تمام این افکار؛ دلم نمیخواست این قایق هیچوقت به ساحل برسه...چون اون غروب یک غروب دیگه بود..متفاوت با همه ی غروب های دیگه..

اما........

صدای خاموش شدن موتور قایق ؛ سکوتی رو توی دریا بوجود اورد..حالا دیگه میتونستم براحتی شن های ساحلم رو ببینم....!!!!

خاطره ایی از یکی از سخت ترین غروب های ساحل.........!!!

آی مردم..

به رود زمزمه گر گوش کنید

که میخواند....

سرود رفتن و رفتن و رفتن و برنگشتنها......!!