ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

پاییز طلایی من
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦  

 

 آخرین ساعات یه تابستان سخت ....داریم میریم تو پاییز...من از پاییز خیلی خاطره ها دارم..اولین خاطره هام ازپاییزه...از دنیا اومدن تا الان..من پاییز رو قشنگ ترین فصل میدونم...خیلی چیزها توی پاییز ازدست دادم و خیلی چیزها بدست آوردم...چند سالی بود پاییزی سختی داشتم...اما امسال باید فرق کنه...امسال پاییز رو هم خیلی دوست دارم..خیلی منتظرشم...

.اینجا توی همین پست بازهم مینویسم..واسه پاییز..واسه پاییزی که امسال میخواد منو خیلی جاها ببره...الان نمیتونم...

.فکر میکردم امشب خیلی با شب های دیگه باید فرق کنه..شب  آخر تابستونه...اما امشب هیچ فرقی با شبهای دیگه نمیکنه...فرق بین داشتن و نداشتن گاهی خواستن و نخواستنه........!!!

.ماه رمضون هست...خیلی ها روزه میگیرن خیلی ها نمیگیرن...معنای روزه نخوردن و نیاشامیدن نیست..اون اسمش گرسنگی کشیدن..روزه رو به خیلی چیزای دیگه هم میشه نسبت داد و فقط مال رمضون نیست..دلم میخواد از اولین روز پاییز روزه اشتباه بگیرم..دلم میخواد خیلی از اشتباهاتمو تکرارنکنم..روزه ام رو به سادگی افطار نکنم..شما هم روزه ی بگیرید..نه روزه ی شکم...روزه ی روح و دل...ببین کی افطارمیکنی..

راستی بچه ها...پاییز چه رنگیه ؟؟؟من فکر میکنم طلاییه ..طلاییه خوش رنگ مثل طلا..تو چی فکرمیکنی ؟؟؟

……………..

یه شعر تقدیم به آخرین روز تابستانی خودم

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم...

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست...

ببخشای مارا اگر ازحضور فلق  روی صنوبر خبر نیست...

به پایان رسیدیم اما ...نکردیم آغاز ...

فرو ریخت پرها ... نکردیم پرواز


نیمه شعبان.بازهم ثانیه ها سرد است
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦  

 در این شب قشنگ شعر و متنی رو براتون مینویسم که هر غروب تلخ جمعه که میاد حس خوندنش فریاد از درو دیوار فریاد میزنه..امشب شب قشنگیه اما امشب هم ثانیه ها سردند..لحظه ها مرده اند..صدایی نیست..شعله ایی نمیسوزد..چشمها خاکی است..قلبها آجری..بال ها کاغذی..خورشید ها رفتنی..تاریکی ماندنی است..دل ها مردابی است..نگاه ها اسیر زنجیر خاک و ....و.....و.... بگذریم...نیمه شعبان به همه ی دوستان ساحل مبارک

***  این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم؛ که کسی در باد فریاد میزند...احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود...یک آشنای دور صدا میزند..آهنگ آشنای صدای او..مثل عبور نور  مثل عبور نوروز  مثل صدای آمدن روز است...آن روز که ناگزیر می آید...روزی که  عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند تا سر بلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند...روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار..یک لحظه تا بی نهایت توقف کند...تا چشمهای خسته خواب آلود...از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را .. در آب بنگرند....

آن روز..پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز میشود...روزی که روز تازه پرواز ..روزی که نامه ها همه باز است..روزی که جای نامه و مهرو تمبر..بال کبوتری را امضاء کنیم.. و مثل نامه ایی بفرستیم...صندوقهای پستی آن روز..آشیان کبوترهاست....روزی که دست خواهش کوتاه..روزی که التماس گناه است..و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند....روزی که روی درها با خط ساده ایی بنویسند :تنها ورود گردن کج ممنون...و زانوان خسته مغرور..جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود...و قصه های واقعی امروز..خواب و خیال باشند..و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند..

روز وفور لبخند...لبخند بی دریغ..لبخند بی مضایغه چشمها...آن روز..بی چشمداشت بودنه لبخند ؛ قانون مهربانی است..روزی که شاعران ناچار نیستند در حجره های تنگ خود .. لبخند خویش بفروشند..روزی که روی قیمت احساس..مثل لباس صحبت نمیکنند.....!!!!! پروانه های خشک شده  آن روز...از لای برگهای کتاب شعر پرواز میکنند..و خواب در دهان مسلسلها خمیازه میکشد..و کفشهای کهنه ی سربازی در کنج موزه های قدیمی ..با تار عنکبوت گره میخورند...روزی که توپها در دست کودکان از باد پرشوند..روزی که سبز؛زرد نباشد..گلها اجازه داشته باشند هرجا که دوست داشته باشند بشکفند...دلها اجازه داشته باشند هرجا که نیاز داشته باشند بشکنند..آیینه حق نداشته باشد که با چشمها دروغ بگوید...دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید..

آن روز..دیوار باغ و مدرسه کوتاه است...تنها پرچینی از خیال در دوردست  حاشیه ی باغ میکشند..که میتوان به سادگی از روی آن پرید..روز طلوع خورشید از جیب کودک دبستانی  ..روزی که باغ سبز الفبا ..روزی که مشق آب؛عمومی است..دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست...روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد..روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد...

ای روزهای خوب که در راهید..ای جاده های گمشده در مه...ای روزهای سخت ادامه ..از پشت لحظه ها به در آیید...ای روز آفتابی .ای مثل چشمهای خدا آبی....ای روز آمدن..ای مثل روز ،  آمدنت  روشن..

این روزها که میگذرد هر روز..در انتظار آمدنت هستم..اما...

اما..با من بگو که آیا من نیز..

در روزگار آمدنت هستم...؟؟؟؟؟؟