ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

صبح سپید..من وبارون ونسیم
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  

 به مناسبت بیست و نهم بهمن

 

ساعت 6 صدای زنگ موبایلم در اومد..بیدار شدم.. صدای باریدن بارون میومد..چه حالی میده آدم توی رختخواب گرم دراز بکشه و صدای باریدن بارون رو گوش کنه..مثل گوش دادن به یک کنسرت سمفونی زنده می مونه...امتحان کردی تا حالا ؟؟ اما خوب باید برم.. زود حرکت کنم و از شهر بزنم بیرون تا دیر به مقصد نرسم..از دیررسیدن اصلا خوشم نمیاد..سوار ماشین شدم و راه افتادم..هوا هنوز تاریکه...هرچند خورشید هم داره تلاش خودشو میکنه اما هنوز زورش به این ابرهای پر از بارون نرسیده...اومدم سمت خارج شهر..وای عجیبه ها...این وقت صبح اتوبان بسیج دیگه چرا ترافیک داره..چرا هروقت بارون میگیره تعداد ماشین ها چند برابر میشه..اصلا فکر نمیکردم به ترافیک بخورم..وای دیر نشه..چه بارونی میاد..عجب روزی هست..

 

توی جاده هنوزم بارون میباره..بخاری ماشین هم داخل ماشین رو خیلی باحال گرم کرده..کاش یکی بود واسم رانندگی میکرد من صندلی رو میخوابوندم و آهنگ گوش میکردم و بارون رو نگاه میکردم..امتحان کردی چه حالی میده ؟ ..ولی خوب من به رانندگی هیچکس توی این جاده های لیز جز خودم اعتماد ندارم.. گرمای داخل ماشین انگار داره چشمهای منو هم گرم میکنه...جاده اونقدر صاف هست که شاید تا 10کیلومتر جلوتر دیده میشه که هیچ جنبنده ایی توش نیست..سرم رو به صندلی تکیه میدم و جلورو نگاه میکنم..مثل همیشه توی سفر آلبومGYPSY PASSION رو گوش میدم..شاید واسه اینکه زیاد تند نرم...فکر میکنم به امروز..حس میکنم با همه روزها فرق میکنه..روزی که سالها توی زندگیم نبوده..روزی های قشنگ بوده..اما شاید روزی به قشنگی امروز نبوده.. خودمم نمیدونم چرا..اما یه چیزی هست که نمیدونم چیه...همینطور فکر میکردم و گوش میکردم..وای یه لحظه چشمم رفت رو هم..امان از این اخلاق خابالویی من که ترک نمیشه..بخاری رو خاموش کردم..شیشه رو دادم پایین تا باد خنک همراه با قطرات ریز بارون بخوره به صورتم...امتحان کردی چه حالی میده ؟؟...وای  چه هوای خوبیه ... من و بارون ونسیم... توی این دقیقه ها..به سپیده می رسیم.. تو همین دقیقه ها..توی پاییز و بهار..عاقبت تموم میشه..لحظه های انتظار...معجزه کن خدای من..به قلب من نفس بده..ثانیه های رفته رو..به این ترانه پس بده..صبح سپیده میرسه..دلم جوونه میزنه..آهای شب ستاره سوز..دوباره وقت رفتنه...اما این هوای خوب..مژده شعر منه..یه نفر تو لحظه هام..داره پرسه میزنه..

 

.یه لحظه چشمم افتاد به ساعت روی داشبورد ماشین...ساعت از سه و پنجاه دقیقه بعدازظهر بیست بهمن گذشته بود..و من دیگه من نبودم..شاید حالا قشنگی امروز رو میتونستم بهتر بفهمم..شاید حالا لطافت قطره های بارون رو بهتر درک میکردم..حالا میتونستم اون کسی باشم که سالها نخواستم باشم...حالا تفاوت بین فریاد روغین وسکوتی حقیقتی رو بهتر درک کنم...ساعت از چهار و نیم عصر گذشته بود..باید راه رفته رو بر میگشتم...صبح که میومدم طلوع خورشید رو روبروم میدیدم و هرچی جلوتر میرفتم انگار دارم به خورشید نزدیک میشم..انگار دارم به سمت طلوع حرکت میکنم...حالا که دارم برمیگردم بازهم خورشید روبروم توی جاده هست..اما داره غروب میکنه و من به سمت غروب حرکت میکنم..اما خورشیدی که امروز طلوع کرد دیگه غروب نمیکنه...به سمت غروب حرکت کردم...توی هوایی صاف و غمگین...جاده صاف و بی انتها ؛ با یه خورشید کمرنگ و درحال غروب در انتهای جاده...امتحان کردی چه حالی میده ؟؟....

میشه خدا رو حس کرد..تو لحظه های ساده..

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده..

بی عشق عمر آدم..بی اعتقاد میره..

هفتاد سال عبادت..یک شب به باد میره...

وقتی که عشق آخر.. تصمیمشو بگیره..

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره...

ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه..

هر چی محال میشد با عشق داده میشه...

عاشق نباشه آدم..حتی خدا غریب است.

.ازلحظه های حوا..هوا میمونه و بس..

نترس اگه دل تو..از خواب کهنه پاشه..

شاید خدا قصه ات رو..از نو نوشته باشه...

 پ.ن : ازهمه دوستانی که واسه پست پیش نظر دادن ممنون.هرچند تایید نشد


کلمات کلیدی: تو ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: من ،کلمات کلیدی: ساحل
یک روز مهم - تغییری نیست
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧  

یک روز مهم...چیزی تغییر نکرده..

.

از بالا که نگاه میکنم یه سیاره سرد و خاکی و آبی هست که هنوز چیزی توش عوض نشده...هنوز آدم هاش دنبال دیو و فرشته ، توی داستان ها میگردن...هنوز اونی که دیو تره ،زورش بیشتره...هنوز دیو های این سیاره خیلی راحت مراسم فرشته کشی راه میندازن...هنوز هم مثل هزاران سال پیش ، یکی هست که بی بهانه بکشه و یکی که بی بهانه کشته بشه...چیزی تغییر نکرده...هنوز همه جای این سیاره ؛ کسی نتونسته برداشتی از کلمات آزادی،حق،عدالت و غیره بکنه...هنوز وحشیانه همدیگر رو میکشن تا بگویند ما بیشتر میفهمیم....هنوز چیزی تغییر نکرده...

.

همین سیاره رو از نزدیک تر که نگاه میکنم ؛ سرزمین طلایی خودم رو میبینم...اینجا هم چیزی تغییر نکرده...از شمال به جنوب و شرق به غرب این سرزمین قطاری پرسروصدا و مغرور به نام عدالت ، برروی ریل هایی ناموازن حرکت میکنه و چه خالی و بی سرنشین هست این قطار ظالم عدالت..چیزی تغییر نکرده..هنوز چند ده میلیون انسان تاوان زندگی چند ده هزار نفر رو پرداخت میکنن..هنوز قرآن بر سر نیزه کردن،نیرنگی صدها ساله است...چیزی تغییر نکرده...هنوز کاخ ها بزرگ تر و کوخ ها ویران تر میشود...هنوزهم آب ، بابا ، نان ... بابا نان ندارد...…سارا و دارا دارد اما نان ندارد ...سارا تو یک دفتر پر نان نوشته:داریم... ولی بابای تو ، آن هم ندارد…سارا بگو یک جمله که نان داشته باشد،..خانم معلم سفره ما نان ندارد...هر چند هر شب مشق من نان است و بابا..باور کنید بابای سارا نان ندارد ...بابای سارا زیر باران پای پیاده ،آمد... ولی در کوله بارش نان ندارد؛سارا شکم خالی ولی دفتر پر از نان ،خوابید زیر سفره ای که نان ندارد... هنوز چیزی تغییر نکرده..

.

همین سرزمین طلایی رو که از نزدیک تر نگاه میکنم یه اتاق، با سقفی کوتاه،رو به خیابانی شلوغ میبینم.. توی این روز مهم ؛ اینجا هم چیزی تغییر نکرده..هنوز هم وقتی به چشمهات نگاه میکنم رنگی از دروغ وفریب و نیرنگ نمیبینم...هنوز هم رنگِ بی رنگ ِ مادیات رو توی چشمهات نمیبینم..هنوز هم احساس درون چشمهات به قیمت شش دانگ آپارتمان نیست ...هنوز هم دلی هست که تنگ شود و فاصله هایی بی رحم...هنوز هم فروغ شاید برای ما میگوید...آن کلاغی که پرید...از فراز سر ما .... و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد....وصدایش همچون نیزه کوتاهی،پهنای افق را پیمود...خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...همه میدانند...همه میدانند...که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس...باغ را دیدیم....و از آن شاخه بازیگر دور از دست...سیب را چیدیم...همه میترسند...همه میترسند از من و تو...به چراغ و آب و آیینه پیوستیم...و نترسیدیم...

.

پ.ن : وقتی کسی چندین سال رو با یک آدم دروغگو بگذرونه، راحت میفهمه داستانی که میشنوه چقدردروغه

پ.ن: دیشب که خوابیدی...ابرهای آسمانِ کوتاه اتاقم باریدند..بی صدا

 

 


کلمات کلیدی: تو