ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

فرار از تکرار
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧  

 

....

بیپ بیپ بیپ...صدای زنگ موبایلم در اومد ..اخ بازهم ساعت 6.30 صبح شده.باید بلند بشم و برم...خیلی دلم میخواد از روی تختم پایین نیام ولی دیگه سالهاست عادت کردم این ساعت بیدار بشم..مثل یه ماشین اتوماتیک..حوصله صبحانه خوردن هم ندارم..خیلی چیزها مثل هرروز صبح تکرار میشه..وقتی همه خوابیدن آروم از در بیرون میرم..طبق معمول آسانسور روی طبقه خودمونه..سوار میشم..میام پایین..درب پارکینگ رو باز میکنم و حرکت میکنم..خیابون ها کمی خلوته..هنوز از اون همه دود و شلوغی و بوغ های ممتد و دیوونه کننده خبری نیست..مثل هرروز همون آهنگ همیشگی آرمیک رو توی ماشین گوش میدم..همه چیز مثل دیروز هست...و میدونم همه این صحنه ها فردا هم تکرار میشه...روزها به شکل یکنواختی تکرار میشه..درست مثل صفحه های یک تقویم که همه شبیهه هم هست..درست 14دقیقه تا محل کار راه هست..فکر کنم اگه بخوام حتی چشم هام رو هم ببندم بتونم رانندگی کنم..تمام پیچ و خم های تکراری این خیابان و اتوبان شده کار هر روزه..زندگیه تکراری..ساعت درست 6.55 هست و ماشین من هم سرجای همیشگی زیر سایه این درخت تکراری پارک شده..میدونم 5 دقیقه هم پیاده برم درست ساعت 7 سرکار هستم بدون تاخیر..مثل یه برنامه کامپیوتری..مثل یه ماشین...

...

از ظهر ساعتی هست که گذشته..حوصله خونه رفتن ندارم...ولی باید برم..اونجا نرم کجا برم..این شهر خیلی بزرگه اما گاهی هیچ جایی واسه فرار کردن از خستگی ها و دلتنگی ها نداره..دوباره همون مسیر تکراری رو برمیگردم ..با این تفاوت که دود و ترافیک و شلوغی من رو یاد بعضی از فیلم های علمی تخیلی میندازه که تو اون زمانی رو به تصویر میکشه که زمین و آدمهاش برای همیشه نابود شدن و جز دود و آتیش و ساختمون های خراب چیزی دیده نمیشه.. سر همون ساعت همیشگی روی تختم دراز کشیدم و یه کم با موبایلم سرو کله میزنم و .....

....

غروب شده...شهرهای زیادی رو واسه زندگی امتحان کردم..از شهرهای سرسبز و جنگل و آبشار تا بیابون های کویری و سوز سرمای بیابون تا حاشیه و دریا و ساحل داغ و شرجی جنوب تا این شهر کثیف و بزرگ...اما غروب توی همه اونها بوی غربت میداد...کلمه غربت اونقدر بزرگه که شمال و جنوب براش معنی نداره..یه حس هست که همه جا میشه حسش کرد..مثل اینجا..با این تفاوت که غربت این شهر زیاد برام محسوس نیست..چون دیگه توی این همه دود و ماشین و برج و آجر و قفس ؛ حسی برای احساس غربت باقی نمیمونه....دوستم یه پیغام داد...میای ؟؟ جواب دادم : آره میام...راه افتادم.. رفتم پیشش...جلوی خونشون که رسیدم اذان مغرب میگفتن..چشمم به یه مسجد کوچیک افتاد..گفتم برم نماز بخونم بیام..تو که نمیای ؟ گفت نه ...خوب تعجبی نداشت..این چیزها اینجا و خیلی جاها عادی هست..حتی جمعیت کمتر از 20 نفری نمازخون توی مسجد هم تعجبی نداشت....اینجا تنها چیزی که معنی داره دنیا هست و دنیا و دنیا...البته فقط این دنیا ؛ نه اون دنیا...ساعتی بعد زیر سایه یه درخت نشسته بودیم و حرف میزدیم..البته اون حرف میزد..ازداستان عشق خودش و درد دل هاش میگفت و من هم مثل همیشه فقط گوش میدادم..عادت ندارم در مورد چیزی به نام عشق حرف بزنم..اون میگفت ومنم توی دلم زندگی خودم رو مرور میکردم و به افق نگاه میکردم....وقت رفتن بود..جلوی خونشون پیادش کردم و دیدم که پیرمرد سرایدار مسجد داره درو پیکر مسجد رو میبنده و چندتا قفل خیلی بزرگ به در میزد..دلم میخواست کنارش ترمز کنم و بگم عزیز دلم اون زمانی که این درها باز هست کسی نمیاد...الان دیگه این همه قفل واسه چی هست ؟...

...

ولی با تمام زشتی های این شهر قبول دارم که شب های قشنگی داره...انگار همه جا چراغونی شده..این همه چراغ .. همه انگار دارن چشمک میزنن... یه حسی رو توی دلم بیدار میکرد..شیشه هارو تا آخر پایین دادم..هوای خنکی میاد..دیگه از اون بوی دود طول روز هم خبری نیست..صدای بوغ ممتد هم نمیاد..کسی هم به کسی فحش نمیده و واسه 5 دقیقه زود رسیدن کسی جلوی کسی نمیپیچه...خیابون خلوته..فقط گاهی از دور صدای جیغ یه ترمز میاد و محو میشه..یه حسی توی دلم میاد و میره..دلم میخواد از این همه تکرار روزانه جدا بشم...دلم نمیخواد الان تکراری تو کار باشه..کار همیشگی رو میکنم...مسیرم رو از کردستان انداختم تو رسالت شرق...خیلی دوست دارم با سرعت از توی این تونل و زیر چراغهاش ردبشم...دلم میخواد پرواز کنم..سرعت بگیرم..از همه تکراری بودن ها جدا بشم..گاز میدم..تا اونجا که جا داره..100تا...نه کمه..صدای نعره ماشین در میاد..صدای ضبط رو بیشتر میکنم تا چیزی دیگه ایی نشنوم...130تا....بیشتر هم میشه رفت...140...باز میخوام برم..نمیخوام توی این روزهای تکراری و آهسته گم بشم..155تا...حس خوبیه...دیگه بیشتر نمیشه...تونل هم تموم شد و باید مسیر عوض کنم...مسیر ماشین رو عوض کردم به سمت خونه....چه راحت میشه مسیر یه ماشین رو عوض کرد...اما مسیر خودم رو مدت هاست عوض کردم و هنوز به خونه نرسیدم...

 

..

....

پ ن :

-  بین دوست داشتن و عادت کردن مرزی هست که خیلی باریکه....

- دریا ممکنه یه روز خشک بشه و تبدیل بشه به گودال....اما ساحل همیشه ساحل می مونه...حتی خشکه خشک

- به زودی همه چیز خیلی سخت تر میشه...قوی باش