ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳  

سلام دوستان ..رفقا .. با معرفتا .. بی معرفتا ... از اونها .. از اینها ... همتون .. امیدوارم که ماه رمضون رو حسابی با خدا حال کنین و از دستش ندین که شاید سال دیگه توی این دنیا نباشی واون وقت تو اون دنیا خدا با شما اساسی حال میکنه ... یک ماهی میشد که نیومدم و جریان سفر امیدپولو رو ننوشتم .. از بس که شما مهربونین .. از بس که با محبتین ..از بس که با معرفیتن فداتون بشم الهی ... از بس که میاین اینجا به ساحل ما سر میزنین ..مرده شور جرج بوش رو ببرن با این خوننده های وبلاگم ....خوب خیلی هم ازتون تعریف کنم اونوقت قورباغه ها ابوعطا میخونن ..بی خیال ...کلا سبک نگارش جدید من به عقیده ی چند تا متخصص که بهشون سر زدم ناشی از حرارت وارده به مخ و قسمت های فوقانی کله و پاچه ام هست .. اگر عیوبی در جریان کار مشاهده کردین به بزرگواری خودتون و بیچارگی صدام ببخشید ... بریم ..

توی قسمت قبلی خوندین که امیدپولو رو به خاطر همکاری با عرب های متجاوزگرگان به منطقه ای دور دست و بی آب و علف و بی نام و نشان تبعید کردند ...از اینجا به بعد داستان رو دقیقا از روی نثر صریح سفرنامه ی امیدپولو مینویسم ... بدون سانسور ..

هفته های متمادی در راه بودمی .. از آبادی ها و گذرگاههای بسیاری عبور کردمی .. مردمان جالب بدیدمی .. اما آنان که باید بدیدمی ندیدمی ..مسیر؛ سخت و طاقت فرسا بودی ..دلیل بر گفته ام چندین قاطر و اسبی که در راه تلف نمودمی ..جالب تر این بود که مانند کله ی شارون که هر چه به مرکز آن نزدیک تر بگردی مغز کمتری دریافت مینمایی بنده هم هرچه به آن مکان نزدیک تر میگشتمی آب و علف کمتری می دیدمی ..تا بدانجا که کلیومتر ها مسیر را با چشم غیر مسلح ( البته مسلح به عینک آفتابی ) به وضوح مشاهده کردمی ...اندک اندک امید زندگی از خاطرم رخت بربستی و بوی ماهی گندیده به مشامم رسیدندی ...بله .. به تبعید گاه برسیدمی ...

در دروازه ی شهر مردی سیاه پوست بدیدم بسان واکس ... نزدیک گشتمی و بگفتم : درود ای عرب دلاور .. ناگهان چهره اش برآشفت و بگفت : هوی ولک , عرب پدرته ..منم فارسم ... دو شاخ بر سر براوردمی و بگفتمی : اوه ..مای گاد .. اصلا به ایرانی ها نمیمانی برادر ..بگفت : خربزه رو آخر پاییز میشمرن .. یک ماه دیگه بیا همین جا با هم تبلیغ واکس کنیم داداش .. هر هر ... برفت ...ترس بر اندامم چیره بگشتی .. چه بر من خواهد امد ؟؟ ..از آن دیار بگویم .. چه گفتنی .. چه دیدنی .. فقط یک خیابان طویل بودی که در اطرافش بیغوله ها ساخته بودندی ..دیاری طولی نه عرضی ..البته گویند که آسفالت آین دیار از نوع آلمانی بوده که در برابر حرارت آفتاب تابان دوام بیاوردی ..راست و دروغش به گردن * کاندالیزا رایس* پدر سوخته (دوست دختر جوج بوش) ...آری .. نه دشتی .. نه درختی.. نه جنگلی .. نه کوهی .. چه خاکی بر سر نمایمی ؟ ..آن چیز که در آین دیار زیاد بدیدمی گدا بود ..متکدیان فراوان در سطح شهر مشغول به کار بدیدمی .. به خاطر چهره های آفتاب سوخته ی آنان و دل نازک نارنجی بنده ؛ قسمت اعظم پول توجیبی خود را صرف کمک بدانان نمودمی ..

نکته : بحث سیاسی ( خطر نابودی ) : از آن سوی بدیدمی تاجران و آقا زادگان بسیار که کشتی کشتی مال قاچاق وارد این مملکت نمودی و میلیون میلیون دلار در هر سال به جیب زدندی ... نه بیگانگان بلکه از خود بودندی .. گمرگ واردات ماشین های خارجی را فردی از خانواده ی بزرگ رئیس تشخیص مصلحت نظام در دست گرفتندی و روزانه ده ها ماشین خارجی را بدون گمرگ وارد مملکت کردندی و به ده ها برابر فروختدندی و روز به روز شکم ها گنده تر و بار گناهان سنگین تر نمودندی ..هر کس حرف بزد ؛ قطعه ای پوست خربزه یا احیانآ هندوانه در زیر پایش افکندی و چنان وی را به زمین زدندی که نای برخواستن بر وی نبودی ..در همان نزدیکی ها .. در کنار همان اسکله های خصوصی .. کودکان یتیم و بی پناه بدیدمی .. زنان شوهر از دست داده و مردان از کار افتاده بدیدمی که برای ارتزاق روزانه ی خویش در زیر تیغ آفتاب جنوب در گوشه ای بر زمین نشستندی و طلب کمک نمودندی .. دل مارا نیز خون کردندی .. بحث سیاسی تمام ..

نکته ( دعا ) : خدایا فرج آقایمان نزدیکتر بگردان ..

از مردمان آن دیار بگویم که گفتن ندارد ..به گمانم که اجداد اینان در کارخانجات زنجیره ای تولید واکس به کار مشغول بودندی که بر اثر گذشت زمان و واکنش های ژنتیکی بر روی کرموزمهای آنان ؛ همه ی مردمان این دیار هم به اجداد خویش ماندندی و از سیاهی برق زدندی .. دختران بدیدمی به مانند پسران و پسران بدیدمی به مانند ....!!!..آری ..روزها و شب ها را در این دیار بسر کردمی و در آرزوی دیار آرزوهایم ایام بسر بردمی ... روزی تلویزیون روشن نمودمی و بدیدمی که به جز شبکه های همیشه مسخره ی صدا و سیمای خودمان چهره های جدید و باحال نیز در این صفحه ی بلورین مشاهده می نمایمی ... خانم های سبزه مو بلند بدیدمی بسان از اونا ...در محضر دیگران شروع به رقاصی نمودندی و کمر خویش قر دادندی ( قر : معادل لغوی این کلمه همان قر دادن - فر دادن - و غیره میباشد .. کلآ عملی است که در بین جنس مونث به وفور یافت میشود و فقط کیفیت آن فرق میکند ..نوع عمل به سان نوسانات شدید در قسمتهای میانی و تحتانی بدن عمل مینماید ..و اکثرا در هنگام این عمل روایت است که به حضار توصیه شده حتما این عبارت را با صدای بلند بگویند : این کمره یا فنره ؟ هم کمره هم فنره ... یا اصلآ شاه فنره.. و غیره و ذالک .. )...چشم هایم برقی بزدندی و ساعت ها بدیدن این دوشیزگان پرداختمی ... قبلا آوازه ی دختران بندری را بسیار بشنیده بودمی ..کم کم در نظرم موجودات جالبی بیامدندی .. روزی از روزها که در حال مشاهده ی شبکه ی پیام نما بودمی بخواندمی که در این دیار رسم میباشد که دختران بندری در هنگام ازدواج ؛ نه تنها هیچ چیز بابت جهیزیه به خانه ی بخت نمیبرند بلکه داماد بیچاره حتی لباس های زیر عروس خانوم را هم میبایستی تهیه نمودی ..واه واه .. آخر عمری چه رسوماتی بدیدمی ؟ .. دختران بندری ؟ .. افاده ها طبق طبق ، نمیدنم چی چی حافظا !!! ...وقتی این موضوع مطلع گشتمی نه تنها دیگر به نظاره ی رقاصی دوشیزگان سبزه روی ننشستمی بلکه تلویزیون خویش از برق بکشیدمی و به دریا افکندمی ..

نکته ( توصیه ) : اهای ملت .. دخترهایی که میخوان شوهر کنن ( نه همه ها !!) بلندشین بیاین اینجا خیلی سود میکنین . اما پسر هایی که میخوان زن بگیرن بهتره که یا از اینجا فرار کنن یا قید زن گرفتن رو حداقل توی اینجا بزنن .. از ما گقتن بود )...

همان طور که بگفتمی ایام برایم سپری گشتندی ...تا اینکه شاه اسماعیل ( همان که مرا تبعید نمودی ) به رحمت خدا رفتندی و شیرمردی از دیار تبریز به مسند پادشاهی تکیه بزدی .. وی شاه عباس نام داشتی ..بسیار خوشحال بگشتمی و طوماری جهت خلاصی از تبعید تهیه نمودمی و به امضای برساندمی و برای مدیر دفتر شاه عباس ایمیل کردمی ... اصلا انتظار پاسخ گویی نداشتمی اما همان طور که شنیده بودم مردمان تبریز مردمانی هستند از اینا ( نمیتوان گفت )... بشنیدم که شاه عباس سفری به دیار ما خواهد داشت .. با کمک این سیاه سوختگان شهر را چراغانی کرده وآماده ی پذیرایی بگشتمی .. شاه عباس در موعد مقرر بیامد ... با لشکری از همراهیان و ندیمان و ملازمان ... حرمسرای خویش را نیز برای حموم آفتاب به ساحل بیاورد .. نزد وی برسیدمی و زمین را بوسه بدادمی و گفته ی خویش با شعری آغاز بکردمی ..

بنگر این دل از غم هجران شکست        می ننوشیده ، شده صد بار مست

خاصه آنگه که صدای پای تو           می شنیدم هی هی و هیهای تو

باز با هویی که آن خورشید گفت           گوش جانم بارها آنرا شنفت

      ساربانا؛ بار بگشا ز اشتران           این ز تبریز است و کوی دلبران

آری .. شاه که این شعر بشنود بسیار خاطرش مفرح بگشت و دست نوازشی بر سرم بکشیدی و بگفتی : ای پسر .. طومارت بخواندمی ..اجابت نمودمی ..حال بگو چه خواهی ؟ .. بگفتم :قبله ی عالم به سلامت باد ..جون پدر مادرت اول یه اسم واسه این شهر انتخاب کن بعدش هم منو از اینجا ببر دیگه .. اِه ..مارو مسخره گیر آوردین ها؟ .. شاه برافروختی و مرا از درگاهش بدر کردی .. بسیار ناراحت بشدمی که چرا بدین گونه سخن راندمی .. در کنار ساحل قدم بزدمی که ناگهان در جای میخکوب بگشتمی .. همسران شاه عباس برروی شن ها بدیدمی که بدن خویش برنزه نمودندی مانند جنیفرلوپز ..پیش خود بگفتمی : چه هلوهایی دارد آن دیار .. ای کاش ما را هم با خود ببرند ..به نزد شاه برگشتمی و باز بار حضور خواستمی ..مرا بار دادندی و به نزد شاه برفتمی ... بگفت :مردک .. حال به تو رو بدادمی پر رو گشته ای ؟ .. به خاک افتادمی و تضرع فراوان نمودمی ... از آنجا که شاه عباس مردی بود از دیار فرشتگان ؛ دلش برحم بیامد و بگفت : باشد .. خود را لوس ننما که خواسته هایت اجابت میکنم .. اول نام این شهر را به مقدم حضورم بندرعباس می نامم ..در مورد تبعید تو نیز موضوع را پس از مرگ شاه اسماعیل منتفی میدانم .. اما باید صبر پیشه بنمایی تا طرحی که در سر دارم عملی نمایم .. متحیر بپرسیدمی : چه طرحی قبله ی عالم ؟ .. بگفتا : منجمان درباری از نقش های ستارگان به ما پیشگویی کرده اند که در آینده ای نه چندان دور مهندسی از مهندسان عالم ظهور خواهد کرد که در عالم بی نظیر خواهد بود .. اگر خواستار همراهی با من و سفر به دیار من هستی باید صبر و تحمل پیشه کنی تا وی به دنیا بیاید و طرح مرا که همانا احداث خط تله کابین از اینجا تا دیارم هست را عملی سازد .. در آن صورت میتوانی با اولین نوبت تله کابین به دیار من بیایی و از نعمات آنجا بهرمند شوی ..حال برو و آسایش افکار ما را مغشوش ننما .. در دل بگفتمی : بر پدرت ...!!! ...بیرون بیامدمی .. شاه عباس برفتی و مرا با آن پیشنهاد تنها بگذاردی .. مدتها بیماری روحی بداشتمی تا بدانجا که فقط صبر و تحمل چاره ی کار خویش بدیدمی .. در غروب آفتاب در کنار ساحل کز کردمی و دریا را نظاره کردمی و در آرزوی بدنیا آمدن آن مهندس آسمانی بماندمی ..

( اضافات مترجم سفرنامه : : سالهای سال امیدپولو در کنار ساحل در انتظار بود و حتی وب لاگی هم به نام ساحل نشینان افتتاح کرد به امید روزی که آن مهندس بیاید و خط تله کابین را براه بیاندازد .. اما هر چه بیشتر کاوید کمتر یافت ..درکنار همان ساحل به دیدار حق شتافت .. مردم ساحل هم به نشانه ی سالها صبر و انتظار امیدپولو مقبره ای از وی در ساحل ساختند که بر اثر مرور زمان و پیشرفت آب ؛ مقبره به زیر آب فرو رفته و ناپدید گشت .. در پایان وبلاگ ساحل نشینان که اثر امید پولو بود نیز بر اثر کمبود بازدید کننده و نظر دهنده به کلی بسته شده و داستان سفرنامه ی امید پولو نیز همین جا به پایان رسید .. امید است درس عبرتی باشد برای همه .. یا حق )..

نکته(جدی جدی):خیلی دلم گرفته . یکی نیست بیاد بزنه تو گوشم از خواب بیدار بشم ؟

 این عکس هم اون زمان توسط امیدپولو از ساحل گرفته شده و جزو اسناد تاریخی محسوب میگردد