ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳  

 من.پانزده آذر ۸۳.الهی بميری پرشين بلاگ

این نوشته قرار بود که شب پانزدهم آذر که تولدم بود در این وبلاگ قرار بگیرد . اما از آنجایی که سایت پرشین بلاگ دچار مشکلات جدی شده ؛ من نتونستم توی اون تاریخ وبلاگ رو به روز کنم . دیگه این پرشین بلاگ هم کم کم باید جمع کنه بره پی کارش . من که شخصا اصلا از سرویس دهی این سایت راضی نیستم . تو فکر یه اثاث کشی به بلاگ اسپوت هستم . با تشکر

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم .. بعد از این همه وقت که به این ساحل سری نزده بودم دوباره اومدم که یه کم حرف بزنیم ..این دفعه میخوام یه داستان کوچولو بنویسم ... البته داستانی خیالی هست ... قبل از اینکه داستان رو بگم یه نکته ی جالب که شرط می بندم واسه هیچ کدومتون اتفاق نیافتاده و شاید هیچ وقت نیافته .

چند روز پیش غروب با خانواده می خواستیم برای خرید به بازار بریم . خیلی شلوغ بود . ترافیک سنگین بود . سر هر چهار راه باید پشت چراغ قرمز می ایستادیم . منم اصلا حواسم به اطراف نبود . درست سر یکی از همین چراغ قرمز ها بود که توقف کرده بودیم . حواسم به شلوغی شهر بود که ناگهان وجود چهارتا  ستون بلند رو کنار خودم احساس کردم . اول فکر کردم که درخت هست . اما درخت که حرکت نمی کنه . پس چیه ؟ برگشتم نگاه کردم . فکر میکنین پشت چراغ قرمز چی دیدم ؟ نه نه .. اشتباه حدس زدی . من یک عدد شتر با شتربان دیدم که مثل بقیه ماشین ها منتظربود که چراغ سبز بشه .

   داستان کوتاه این دفعه:

خیلی وقت پیش , درست همون زمانی که یکی بود یکی نبود , مثل همیشه زیر گنبد کبود ؛ یک پرستو کوچولو زندگی میکرد . روزگار خیلی بر وفق مراد پرستو کوچولو بود . همیشه پیش خودش فکر میکرد که چقدر بهش خوش میگذره و احساس میکرد که خوشبخت ترین موجود روی زمین هست . روزها و شب ها رو همون جور سپری میکرد و لذت میبرد ولی درونش احساس میکرد که چیزی رو کم داره . بعضی شب ها تا صبح فکر میکرد اما هیچ وقت نمیتونست بفهمه که با این همه آرامش و خوشی که داره , چه چیزی هنوز کم داره ؟ . ماه ها میگذشت و به هیچ نتیجه ای نمیرسید . طبق معمول هر سال فصل کوچ پرستوها داشت فرا می رسید . پرستوی قصه ی ما به همراه بقیه ی دوستانش با شور و نشاط فراوان درست مثل همیشه کوچ خودشون را آغاز کردن . توی راه خیلی بهشون خوش می گذشت . تا اینکه به یک برکه ی آب رسیدن و می خواستن که ساعتی رو کنار آب برکه استراحت کنن و خستگی راه از تن بدر کنند . پرستو کوچولو کنار آب برکه نشسته بود و از آب و هوای خوش اونجا لذت میبرد واطراف رو نگاه میکرد . بین اون همه زیبایی یک چیز بود که خیلی توجه پرستو رو به خودش جلب کرده بود . یک " نی" که کنار آب برکه روئیده بود . یک" نی" سبز و بلند و خوش اندام . وقتی که باد می وزید ," نی" هم خیلی آرام تکان میخورد و پرستو هم خیلی از حرکات موزون" نی" لذت میبرد . چند روزی که پرستو ها , کنار برکه اقامت داشتند هر روز پرستو می آمد و به" نی" نگاه میکرد . کم کم احساس کرد که خیلی" نی" رو دوست داره . طوری که اگه روزی اون رو نمی دید احساس بدی بهش دست می داد . دیگه داشت دیر می شد . اکثر پرستو ها کم کم داشتند به کوچ خودشون ادامه می دادن . فقط پرستو کوچولو و دوستانش مونده بودن . هر روز پرستو کوچولو از دوستاش خواهش می کرد که چند روزی بیشتر کنار برکه بمونن . اما طاقت دوستان پرستو هم یک روز به سر اومد و اونها هم پرواز کردن و به کوچ خودشون ادامه دادن . پرستوی قصه هم طبق معمول هر روز کنار برکه و در کنار" نی " می موند و به حرکات قشنگ" نی" نگاه می کرد . یه روز" نی" از پرستو سوال کرد : پرستو کوچولو , چرا همراه دوستات به مسیر زندگی ات ادامه نمی دی ؟ . پرستو گفت : آخه ؛ درست نمی دونم . حس میکنم که خیلی تورو دوست دارم و مدت ها بدنبال تو بودم . نمی تونم از اینجا برم . " نی" گفت : من هم به تو خیلی وابسته شدم و دلم می خواد که هر روز بیای و کنارم بالهای قشنگت رو باز کنی و اطرافم پرواز کنی . ولی تو نمی تونی اینجا بمونی . خودت میدونی که تا چند وقت دیگه فصل سرما فرا میرسه و باید این جا رو ترک کنی . اما پرستو گوشش بدهکار نبود . توی اون مدت خیلی با هم خوش گذروندن . اما" نی" خیلی ناراحت بود . افسوس می خورد . کم کم فصل سرما هم رسید . پرستو خیلی اذیت می شد . حالش اصلا خوب نبود . بارها و بارها" نی" به پرستو گفت که باید این برکه رو رها کنه و بره . اما پرستو نمی تونست دل بکنه ." نی" همچنان غصه می خورد و نمی دونست چطوری پرستو رو نجات بده ." نی" می دونست که اگه کاری نکنه ممکنه که خیلی دیر بشه و دیگه هیچ وقت نتونه جبران کنه .با اینکه خیلی پرستو رو دوست داشت اما می دونست که موندن پرستو باعث مرگ پرستو میشه . روز به روز حال پرستو کوچولو براثر سرما بدتر میشد . ولی هم چنان نمی تونست از کنار" نی" تکون بخوره و کوچ رو ادامه بده . شب ها وقتی که پرستو کنار برکه می خوابید ؛" نی" فکر میکرد . خیلی فکر کرد . تا اینکه آخرین راه به فکرش رسید. دیگه هیچ راهی نمونده بود . صبح با خوشحالی تموم پرستو رو از خواب بیدار کرد . لبخند زیبایی به پرستو زد و گفت : امروز روز آخره . امروز دیگه باید اینجا رو ترک کنی . پرستو مثل همیشه بال هایش رو از سرما جمع کرد و گفت :" نی" عزیزم . خودت که جواب منو می دونی . من از کنار تو تکان نمی خورم. حتی اگه از سرما اینجا بمیرم . اما " نی" با خوشحالی گفت : نه نه ؛ امروز با هم از اینجا میریم . حالا دیگه هر جا توبری من با تو میام . اینطوری واسه همیشه کنارهم میمونیم . پرستو با خوشحالی در اطراف" نی" شروع به بال زدن کرد . خیلی خوشحال شده بود . از" نی" سوال کرد : چرا این قدر دیر به من گفتی که با من میای . چرا زودتر نگفتی ؟؟" نی" نگاهش رو از پرستو برگردوند و هیچی نگفت . پرستو هم اونقدر مشغول خوشحالی بود که برای جواب زیاد اصرار نکرد . پیش خودش گفت چه فرقی میکنه که چرا این قدر دیر به من گفته . اصل کار اینه که با هم باشیم و با هم سفر کنیم . دیگه هیچ چیز مهم نیست . غروب که شد پرستو رفت کنار" نی ". گفت : آماده ی سفر هستی ؟" نی "گفت : آره . بریم , خیلی خوشحالم که تا ابد کنارت می مونم . پرستو هم چرخی بالای سر" نی" زد و سپس" نی" رو به دهان گرفت و از آب برکه بیرون کشید و به اوج آسمون ها پرواز کرد . توی دلش خیلی خوشحال بود که بلاخره اون چیزی که مدت ها جای خالی اونو توی زندگیش احساس میکرده رو بهش رسیده و تا چند روز دیگه توی سرزمین خودش می تونه با" نی" زندگی قشنگی داشته باشه و برای همیشه کنارش بمونه و نگاهش کنه . با سرعت هر چه بیشتر بال می زد . روز ها و شب ها بدون وقفه . کم کم هوا گرم شد و نشان رسیدن به سرزمین خودش رو احساس کرد. دیگه از سرما خبری نبود . همه پرستوها کنار هم جمع شده بودن . پرستو روی یک درخت فرود اومد و" نی" رو روی یک شاخه گذاشت . گفت :" نی"؟؟ ببین رسیدیم . ببین چقدر هوا قشنگه . چه زیباست . ؟ نی ؟ نی ؟ خیلی صدازد . فکر کرد" نی" خوابیده . رفت و بالهایش رو زیر سر" نی" گذاشت و بازهم صداش کرد . اما" نی" جواب نمیداد . دیگه هیچ وقت هم جواب نداد ." نی" توی بال های پرستو واسه همیشه خشکیده بود . و پرستوی قصه ما .....!!!!

داستان هم تموم شد. نمی تونم براتون بنویسم که پرستوی قصه چه کار کرد ؟ ..اگه خواستین شما برام بنویسین که پرستو باید چه خاکی تو سرش بکنه .. و اگه اشکال و ایرادی توی داستان دیدین خیلی ازتون معذرت میخوام . چون این داستان به اصطلاح کوتاه رو خیلی تند تند و محاوره ای نوشتم . در ضمن این داستان رو در شرایط غیر عادی نوشتم . امروز که وبلاگ رو به روز میکنم تولد منه . بیست و دو سال هست که همیشه از این روز فرار میکنم اما مثل همیشه بازهم پانزده آذر هر سال چه بخوام چه نخوام فرا میرسه و هیچ کاری هم نمیشه کرد . اما امسال با همه ی اون سال ها برام فرق داشته . امسال روی کیک تولدم فقط یک شمع روشن میکنم . چون امسال یک ساله میشم . امسال خدا بزرگترین و باارزشترین هدیه تولدم رو بهم داد . خوب بسه . جای این حرف ها اینجا نیست . در پایان يه مطلب و يه عکس که هر دو بدون شرح هستن رو گذاشتم . اگر خواستین بخونین يا ببينين . همتون رو به خدا می سپارم . التماس دعا. یا حق .

 متن بدون شرح

این یک عکس که شدیدا بدون شرح میباشد