ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳  

قایق های کاغذی من

 با صدای رعد و برق از خواب پریدم .. عرق سردی رو روی پیشونی ام حس میکردم .. بازم کابوس دیده بودم . از اون کابوس های زیبا ..هوا گرگ و میش بود . چقدر دلم میخواست که راحت و آسوده از کابوسهای زندگی دوباره بخوابم .. مثل بچگی هام که فکر بازیهای کودکانه نهایت تخیلم بود .. اما حیف که چه زود اون دوران رویایی سپری شد ..حیف .. کم کم آسمون اتاقم داره روشن میشه ... هنوز یه کم سردمه .. خودمو میکشم زیر پتو تا گرم بشم .. همونطور از پشت حفاظ های آهنی پنجره ی اتاقم آسمون رو نگاه میکردم .. ابرهای سیاه و سفید که می باریدن واز بالای سرم عبور میکردند .. بی توجه به اینکه توی این زندان چی میگذره عبور میکردن .. البته شاید هم بخاطر من می باریدن و عبور می کردن ... نمی دونم ..امروز خیلی با دلم سروکله زدم تا ازش چند ساعت مرخصی بگیرم و برم به دیدار دریا .. اما گوشش بدهکار حرف من نیست .. میگه یه کم دیگه صبر کن.. دادگاه زندگی بزودی تشکیل میشه.. صبر کن ..و من بازهم صبر کردم .. هرلحظه منتظر بودم که دادگاه حکم اعدامم رو صادر کنه ..توی زندان تنهایی ام بالا پایین میرفتم .. بازهم پناه بردم به دفترچه ی خاطراتم ... بازش کردم و ورق به ورق اونو خوندم .. هر ورق این دفتر برام یادآور شیرین ترین و تلخ ترین خاطرات عمرم هست .. چقدر دوستشون دارم ... لحظه ها همین طور میگذشت .. نمی دونم چقدر گذشت .. یکی از روزهای هقته بود .. فکر کنم هشتمین روز هفته بود .. روزی که تا بحال نیومده بود .. اون روز نشسته بودم و داشتم به آرزوهام فکر میکردم که درب زندان اتاقکم با صدای ناله ای باز شد .. انگار که سالها باز نشده بود .. مامور دادگاه زندگی بود .. برای ابلاغ حکم اومده بود .. خودم جرات نکردم برم جلو ...از ترس گوشه ی اتاقم کز کردم و قلبم رو فرستادم جلوی در ... یه کم گذشت ..اما خبری نشد .. چرا برنگشت ؟ این بار مجبور شدم دلم رو بفرستم چونکه دلم رو خوب میشناختم... صدای بسته شدن درب زندان رو شنیدم ...دلم برگشت و حکم دادگاه رو به دستم داد .. خوندمش .. نفس عمیقی کشیدم ... حکم دادگاه زندگی ام حبس ابد بود .. ای کاش اعدام میشدم.. چاره ای جز پذیرفتن نداشتم .. مجرم بودم .. رفتم سراغ قلبم .. همون جا جلوی در افتاده بود .. اصلا یادم نبود که قلبم زیاد پرطاقت نیست ..نمی دونم چه بلایی سرش اومده بود که دیگه جوابم رو نمی داد .. برای آخرین بار بهم اجازه دادن که برم به دیدار دریا ..چقدر خوب .. دفترچه ی خاطراتم رو به همراه قلب ناتوانم برداشتم و به سمت دریا حرکت کردم .. لحظاتی بعد کنار دریا بودم .. آرام بود و بی صدا .. کنارش نشستم و زل زدم به افق زیبایش .. دفترم رو باز کردم . دلم میخواست بازم بنویسم .. فقط یک صفحه ی سفید باقی مونده بود .. آخرین صفحه ی خاطراتم ..توی اون صفحه شعری رو نوشتم که خیلی دوستش داشتم .. شب های بسیاری رو با زمزمه ی اون خوابیدم .. بلاخره آخرین صفحه هم نوشته شد .. غروب شده بود .. دیگه فرصتی نبود .. باید به زندانم بر میگشتم .. اولین صفحه ی دفترچه ام رو از جا درآوردم و باهاش قایقی درست کردم و روی امواج آرام دریا رها کردم .. چه زیبا حرکت میکرد .. دومین صفحه رو هم همینطور .. سومین صفحه ... چهارمین و تا آخرین صفحه .. با آخرین صفحه ی دفترم قشنگ ترین قایق کاغذی رو درست کردم ... قلبم رو که به همراه آورد بودم روی آخرین قایق گذاشتم و مثل همه ی قایق های دیگه روی امواج دریا رها کردم ... صدها قایق کاغذی به سمت افق روی امواج بالا و پایین می رفت ... بلند شدم و ایستادم .. با چشمان بسته زل زدم به قایق ها ... دریا آرام بود اما دریای درونم طوفانی بود .. بارانی بود .. می بارید و می بارید ... خورشید طبق عادت غروب کرد و من هم به سمت زندانم حرکت کردم .. دیگر رد پایی از من روی ساحل باقی نمی موند ... فقط رد مسیر رفتنم روی شن ها مونده بود ... ای کاش پرواز می کردم .. ای کاش پریدن یک اتفاق نبود.. داخل شدم و درب زندانم رو بستم ... از بغض سنگینم ؛ سخت ترین قفل رو ساختم و به درب زندان زدم ... لحظاتی بعد من بودم و تنهایی و غروب روز هشتم .. به جلد دفتر خاطراتم نگاه کردم .. بر روی یک طرف جلد دفترچه ام یک اسم نوشتم .. و برروی طرف دیگر اسم دیگری .. وقتی جلد دفترم رو می بستم این دو اسم بر روی هم قرار میگرفت ... شب شده بود .. دلم میخواست شعر بخونم .. جلد دفترچه ام رو بستم .. اسم ها بر روی جلد دفترم کنار هم .. دفترم را در آغوش کشیدم و نمناک زمزمه کردم ...

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق اسان نمود اول ولی افتاده مشکل ها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها

همی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود , ز راه و رسم منزل ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی ؛ کز او سازند محفل ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها