ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

اشک يخ زده
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٤  

سلام دوستان

از اون روز اولی که اینجا مشغول نوشتن شدم سعی کردم خودم رو بنویسم .. هیچ وقت توی این مدت سعی نکردم ازدنیای آرزوهام بنویسم ...هیچ وقت نخواستم از اون دنیایی بنویسم که وجود خارجی نداره ... هیچ وقت توی نوشته هام بلند پروازی نکردم .. حتی عاقبت بلند پروازی رو با بالهای بریده پیش بینی کردم .. همیشه دلم میخواست از دنیایی بنویسم که وجود داره . .دنیایی که حس میشه .. دنیایی که لحظه به لحظه اش برام قابل احساس بود .. تک تک کلمات این نوشته ها خودم بودم ..خودی که قابل ترجمه نبود و مجبور بودم که در پشت عناوینی مثل پرنده و پرستو و نی ؛ دیو و فرشته ؛ گرگ و بیابان ؛ دریا و قایق های کاغذی حرف بزنم .. اما تا کی علامت سوال ؟ علامت هایی که امروز پشت هرکدوم از اونها یک دنیا اتهام برای من وجود داره ... اتهامی که فقط توی دادگاه احساساتم ثابت میشه ...بگذریم .. امروز میخوام آخرین نوشته از دنیای خودم رو بنویسم ..و بعد از اون دنیای خودم رو جایی ترجمه میکنم که احتیاج به هیچ ماسکی نداشته باشم ..مثل یک ناشناس ..توی این وبلاگ هم مینویسم اما نه از دنیایی که میبینم .. از گذشته های خیلی دور و شاید از آینده ...

برای من خواندن اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست.میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برایم بیهوده است        ( آندره ژید )

 

 

******************************************

************آرشيو خونه************