ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

آخرين قايق های کاغذی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤  

***آخرين قايق های کاغذی****

مثل همیشه غروب بود...مثل همیشه از نور خورشید تنها اشعه های کمرنگی در افق دیده میشد..نگاهی به ساعتم کردم..نه ونیم صبح بود..دیگه این ساعت هم برای همیشه خوابیده بود..آروم آروم به طرف ساحل همیشگی حرکت کردم.. با شنیدن صدای امواج دریا نزدیک شدنم را به دریا حس کردم..به دنبال پسرک قصه ی خودم بودم..همون پسرک کبریت فروش..از دور دیدمش که کنار ساحل ایستاده و بازم داره به افق نگاه میکنه..نمیدونم توی این افق نارنجی رنگ و غمگین دنبال چی میگرده ؟ .. شده مثل ارواح سرگردان...صدای نفس هاشو که میشنیدم خیلی شبیهه امواج دریا بود...از دور ایستاده بودم و نگاش میکردم..متوجه حضور من شد..میدونستم که هیچ خوشش نمیاد  کسی خلوت ساحلش رو به هم بزنه... اما کمی که گذشت آروم به طرف من اومد..میدونستم که خیلی حرفها با من داشت و به جز من با کسی نمیتونست حرف بزنه.چون فقط من بودم که حرفهاشو میشنیدم..تنها من بودم که میشناختمش و از دردش خبر داشتم..فکر میکرد که مرهمی برای دردش آوردم  ولی اینبار هم مثله همیشه دستهایی خالی داشتم .اومد کنارم روی شن های ساحل نشست..سرش رو پائین انداخت و با کاغذهایی که همیشه همراهش بود شروع کرد به قایق درست کردن..نمیدونم چرا تا ازش سوال نمیکردم چیزی نمیگفت ..شاید خیلی مغرور بود..شاید هم خیلی بیچاره !.ازش سوال کردم:چرا این همه قایق درست میکنی و میندازی توی دریا ؟چرا کاغذهای به این قشنگی رو کنار خودت نگه نمیداری ؟ گفت :دلم میخواد باارزش ترین کلمات خودم رو سوار قایق کنم و بفرستم طرف افق..فقط امواج دریا هستند که میتونن این کار رو برای من بکنن..گفتم : مگر کسی اونجاست که کاغذهای تورو بخونه؟ جوابی بهم نداد..برگشت و نگاهی حسرت آمیز به افق کرد..فهمیدم که جواب این سوالشو خودش هم نمیدونه..یا اگر میدونه نمیخواد باور کنه که کسی نیست این کاغذها رو بخونه..همین طور که به  افق نگاه میکرد گفت:دیگه کاغذهام داره تموم میشه..کاغذهایی که هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی تموم بشن.. واین جمله رو با بغضی گفت که بوی باران میداد..برگشت و بهم نگاه کرد..گفت:همیشه امیدوار بودم که که یه روز کاغذهایی که به دل امواج دریا سپردم به طرفم برگردن..دلم میخواست منم یه روز کنار ساحل که نشستم ببینم که امواج دریا برام قایق های کاغذی میارن..کاغذهایی که زیباترین کلمات دنیا رو به رنگ قرمز عشق به روی صفحات سفید صداقت نوشته باشن..اما قایق های کاغذی من بی جواب هنوز به افق میرن وبرنمیگردن...نمیدونستم چی بهش بگم..یا بهتره بگم نمیدونستم چی میگه..من فقط عادت داشتم مثله همیشه به حرفهاش گوش بدم..منتظر جوابی از من نبود...با دستش آسمان بالای سرش رو بهم نشون داد..چندتا کرکس درحال پرواز بودن..بهم گفت:روزیکه قایق های کاغذی منم تموم بشه ؛ من می مانم و این کرکس ها...دیگه اون روز آخر خط منه..منتظر بودم که ازم کمک بخواد .. اما هیچی نگفت..مثل همه ی آدمها این  جمله به ذهنم رسید:چقدر مغرور.. وشاید هم چقدر بیچاره !..به هر حال من میدونستم که این آدم رو نمیشه عوض کرد..هرچی بهش بگم اون حرفهای خودشو میزنه.....حرفهایی که برای خیلی از آدم ها نامفهوم بوده..هست..وخواهد بود..توی این همه قصه که از این پسرک نوشتم دیگه باور کرده بودم که اون منطق و احساس مخصوص به خودشو داره..هنوزم بعد از این همه داستان که از این آدم نوشتم نفهمیدم که من خالق این شخصیت داستانی هستم یا این شخصیت داستانی خالق من...وقتی به خودم اومدم دیدم که پسرک کنار من نیست..کمی اون طرف تر روی شن ها نشسته و  داره یکی از آخرین قایق های کاغذی خودشو توی آب رها میکنه..تا زانو درون امواج دریا فرو رفته بود..قایق خودشو کف دست گرفته بود و با غم عمیقی آرام اون قایق کاغذی رو روی امواج رها کرد..قایق روی امواج بالا و پایین میرفت و کم کم از ساحل دور میشد..حس کردم که پسرک میخواد به دنبال قایق خودش توی دریا حرکت کنه..چند قدمی جلو رفت و ایستاد..امواج به شدت به پسرک قصه ی من برخورد میکرد و اونو تکان میداد.. اما به راحتی میشد نگاه ثابت پسرک رو دید که مسیر قایق کاغذی خودش رو به سمت افق دنبال میکرد..بلند شدم..وقت رفتن بود.. نگاهی به ساعتم کردم..توی این ساحل همیشه ساعت نه و نیم صبح هست..همیشه غروب ..همیشه نارنجی ..همیشه غم...به آرامی بدون اینکه پسرک بفهمه دارم مثل همه ی آدم ها تنهاش میذارم ؛ از ساحل دور شدم...برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم..هنوز می دیدمش که تا کمر توی امواج فرو رفته و افق را  ناامیدانه نگاه میکنه...دیگه از ساحل خیلی دور شدم بودم..نمیدونستم دفعه ی بعد که به ساحل بر میگردم پسرکی را با قایق های کاغذی می بینم یانه ؟..وقتی به اون کرکس ها نگاه میکردم حس میکردم پسرک قصه ی من با آخرین قایق کاغذی خودش خواهد رفت.. تا افق..تا بی نهایت..................!!!

توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه نشسته تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه قلب و همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودش هم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه دلشو برده به دریا

حالا از خودش میپرسه میادش آیا و آیا

آدمی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

دل عاشق ر وشکستن شده کار این زمونه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب ، از غم دوریش می میره

هرگز از یادش نمیره

        هرگز از یادش نمیره.......