ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

راه طولانی نيست..اما خسته ام
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥  

     خوشبختی چیه ؟..کی میتونه اونو معنا کنه..کسی تاحالا خوشبخت شده ؟..کسی تا حالا تونسته برای همه ی آدمها بگه خوشبختی یعنی چی ؟..اگر کسی نتونسته حتی خوشبختی رو تعریف کنه پس به دنبال چی میدویم ؟..به دنبال چیزی هستیم که حتی تعریف نشده ویک مفهوم کلی وگنگ هست ؟..حس میکنم خسته ام...زندگی چرااینقدر بدمزه هست..اما همه اشتیاق به خوردنش دارن..هرچی بیشتر درون این زندگی دقیق نگاه میکنم زشتی های اونوبیشتر میبینم..نمیدونم تاکی میتونم صبر کنم و هیچی نگم..اما هر روز یک طعم تلخ زندگی رو میچشم..طعمی که میدونم به دهان بعضی آدمها خیلی شیرین میاد...طعمی تلخ حقیقت رو به سختی تحمل میکنم..اما باید تحمل کنم وگرنه برای فرار از این سختی باید از حقیقت هم فرار کنم..و اون حیقیقت چیزی نیست جز حقیقت من..حقیقت تو ..و حقیقت او..حقایق تلخ..حس میکنم خسته ام...

حتی دریا هم از شنیدن حرفهای من خسته شده..دیگه حتی نامه های مچاله شده ی منو هم به سمت افق نمی بره..هنوز ورق های مچاله ی شده ی دفترم رو روی آب های لجن آلود کنار ساحل میبینم که بازیچه ی خرچنگ ها شده...ورق هایی که همه ی خطوطش رو به خط سبز کشیدم ..به رنگ مهر و صفا نوشتم ..به عطرصداقت معطر کردم..و با دستهای دلم به امواج دریا سپردم..ورقهایی که میدونم هیچکس نخونده جز یک افق خیالی..جزافقی که فقط میشه توی نقاشی  بچه ها دید..بچه ها چون دلشون پاکه  افق رو خیلی زیبا نقاشی میکنن...دلم میخواست ورقهای دفترم میرفت به افق نقاشی یه بچه ی کوچولو..اما کنار همین ساحل خشکیده موند و حالا شده لجن زار..و این حقیقتی هست که هرروز تلخی اون روبیشتر مزه میکنم..حس میکنم خسته ام..

یادمه یه روز واسه اینکه از چیزی به نام درد  فرار کنم سعی کردم حرف بزنم و بنویسم..یادمه اون روز برای اینکه درد خودمو آشکار نکنم حرفهای خودمو تو قالب نماد میزدم..اونهایی که خوندن میدونن که از پسرک کبریت فروش گفتم..از دریا و پرستو و قایق های کاغذی ..از بالهای بریده شده..از ساحل خشکیده و دریایی سرد و تاریک..حرفهای خودمو با جهان اطرافم بیان کردم..اما حالا خودم هم شدم یک نماد برای خودم..دیگه نمیتونم ظاهر اطرافم رو نگاه کنم..وقتی ازکنار ساحل شهرمون رد میشم خیلی ازآدمها رو میبینم که ازدورترین نقاط اومدن تا زیبایی ساحل و دریا رو ببینن..اما من هرچی نگاه میکنم به جز یک ساحل خشکیده و سوزان ؛ به جز یک شهر خاکستری و تیره ؛ به جز خورشیدی که هنوز هم پشت ابرهای سیاه قایم شده چیزی نمیبینم...از چشمهای منطقی بیزارم..چشمهایی که فقط اون چیزی رو میبینه که میبینه..ای کاش میشد اون چیزهایی رو دید که نمیشه دید...

( دلم میخواست که بازهم ادامه میدادم و مینوشتم. دلم میخواست از دعوای همیشگی عقل و منطق مینوشتم.. .دلم میخواست یه شعر که دوستش دارم اینجا مینوشتم..اما در حال حاضر چیز بیشتری نمیتونم اینجا بنویسم....با اینحال حس میکنم خسته ام..))

==>> این مطلب بدون ویرایش به روز شد