ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

شب خاکستری
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥  

شب خاکستری

مثل هر سال بازم رسیدم به این شب..همه منتظر این شب هستن..منم بودم..منتظر این شب بودم نه برای تفریحش..نه برای جشن..نه برای شادی..منتظر این شب بودم برای فکر کردن..به اونچه داریم و نداریم...شاید الان وقت نوشتنش نباشه و گذشته باشه..اما من الان مینویسم..از اون چیزایی که میتونم بنویسم..مثل همیشه قرار من توی این شب خاکستری کنار دریا بود..نزدیک..طوری که بوی عطر امواج دریا رو حس کنم..وقتی به آسمون نگاه میکردم انگار که خورشیدی پشت این سیاهی هست و میخواد تو دل شب طلوع کنه...اما انبوه سیاهی آسمون اجازه ی طلوع خورشید رو نمیداد..توی این شب حس طلوع آسمون اونقدر زیاد بود که سیاهی شب به خاکستری میزد..داشتم فکر میکردم..به اونچیزی که دارم و اونچیزی که ندارم..به امواج دریا که زیر نور مهتاب نقره ای رنگ دیده میشدن نگاه میکردم..یاد یه داستان قدیمی افتادم..براتون میگم..

یه روز ارباب ثروتمندی پسرش رو میفرسته سفر..بهش میگه پسرم..میخوام ببینم توی این سفر چی یاد میگیری ؟ چی میفهمی ؟ میخوام تورو به یکی از روستاهای فقیر نشین بفرستم...میخوام اونها رو ببینی و بیای و قدر زندگی خودتو بدونی..پسرک که به جز خونه ی اشرافی خودشون هیچ جا نرفته بود قدم به اون روستا گذاشت..چندین روز اونجا بود...شبها زیر آسمون صاف وپرستاره میخوابید..روزها توی کار به دوستان جدیدش کمک میکرد..عصرها توی مراتع سرسبز روستا بازی میکرد..اصلا نفهمید که چه زود سفرش به پایان رسید..وقت رفتنش شده بود..هیچکدوم از مردم فقیر روستا باور نمیکردن که وقت خداحافظی توی چشمان پسر ارباب ثروتمندشون نگاه حسرت ببینن..پسرک برگشت به خونه بزرگ و اشرافی خودشون..ارباب منتظرش بود..ازش سوال کرد : پسرم..بهم بگو توی این سفر سخت چی دیدی ؟ چی فهمیدی ؟ حالا فرق بین زندگی خودت و آدمهای فقیر رو فهمیدی ؟ حالا قدر زندگی خودتو میدونی ؟ اززندگی که برات درست کردم راضی هستی ؟..پسرک کمی فکر کرد و گفت: پدر..من توی این سفر خیلی درس ها گرفتم..حالا میفهمم که ما چقدر فقیر هستیم...فهمیدم که ثروت یعنی چی ؟..پدر..ما توی خانه خود چهارتا سگ و دو اسب و یک طویله احشام داریم اما اونها صاحب تمامی حیوانات جنگل و پرندگان هستن..ما شبها در خانه مان چندین فانوس و مشعل بزرگ داریم و انها شبها تمامی ستارگان را در خانه ی خود دارند..ایوان خانه ی ما مشرف به حیاط بزرگ جلویی است ولی ایوان خانه ی آنها سرتاسر افق است..ما تکه زمین بزرگی با خانه ای بزرگ برای زندگی داریم ولی آنها دشتهای سبزی دارند که تا چشم کارمیکند ادامه دارد..ما مستخدمانی داریم که هرروزبه خاطرحقوقشان به ما خدمت میکنند ولی آنها به همدیگر از صمیم دل خدمت میکنن..ما دور خانه ی اشرافی خود دیواربلندی داریم که از ما محافظت میکند ولی آنها دوستانی دارند که ازآنها محافظت میکنند...ارباب ثروتمند سکوت کرده بود..پسر ادامه داد : متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم..ای کاش بجای نگرانی برای آنچه که نداریم از داشته هایمان شاکر بودیم...ایکاش....!!!!ایکاش........!!!

یه شعر از یه ساحل ابری ..تقدیم به همه ی دوستان آفتابی ...

میخوام بگم دوستت دارم..به پنجره به آسمون

به این شب آینه دزد ! به تک درخت خونمون

میخوام بگم دوستت دارم..به تو.. به اسم نقطه چین

به گریه های بی هوا..به کولی کوچه نشین

میخوام بگم دوستت دارم..به هر رفیق و نا رفیق

به شاعرای بی غزل..به جنگلای بی حریق

میخوام بگم دوستت دارم.. به قاتلم .! به روزگار

به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار

میخوام بگم دوستت دارم. به بادبادک به مدرسه

به ترکه ی خیس انار.کنار درس هندسه

میخوام بگم دوستت دارم .به مرغ عشق بی قفس

به جغد پیر بی صدا...به نی زنای بی نفس

میخوام بگم دوستت دارم ..به هرچی خوبه ..هرچی بد

به خونه های کاهگلی..به سیبای توی سبد

میخوام بگم دوستت دارم.به بغض تلخ انتظار

به بدترین فصل سفر..به آخرین سوت قطار

به بدترین فصل سفر..به آخرین سوت قطار.....!!!

سایت ساحل من (www.sahelam.150m.com   به روز شد دوستان..به امید دیدارتان