ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

غروب روز چهاردهم
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥  

در رو آروم بستم..خودم رو پشت فرمان کمی جا بجا کردم...ساعت نزدیک چهارونیم عصر بود...مثل هرسال اضطراب داشتم...مثل هرسال بازهم به این روز رسیده بودم..زیاد تکرار نشده بود اما برای من تکراری بود..

ماشین رو روشن کردم..کمربندایمنی روبستم و حرکت کردم..آروم به سمت اتوبان حرکت کردم..حس میکردم به جای خون توی رگهام یخ حرکت میکنه..مثل یک ربات جلو رو نگاه میکردم و میرفتم..تا اولین چراغ قرمز..همه ایستادن منم ایستادم..ثانیه ها از آخر به اول حرکت میکرد..همه منتظر چراغ سبز بودن..منم منتظر بودم..اما نه این چراغ سبز که به من اجازه ی حرکت بده..همینطور که ثانیه ها از آخر به اول حرکت میکرد منم توی فکر بودم وبه چراغ قرمز گذشته ی خودم فکر میکردم..از اون سال تا این سال..شمارش معکوس ادامه داشت..داشت تموم میشد..تمام اون لحظات چراغ قرمزهای گذشته ام توی ذهنم مرور میشد..نمیخواستم چندثانیه ی آخر چراغ قرمزخاطراتم یادم بیافته..ثانیه شمار به 10رسیده بود...9....8...7....6....5.....4....کمربند ایمنی خودم روباز کردم..محکم فرمان روچسبیدم وبا تمام قدرت گازرو فشاردادم..صدای زوزه ی لاستیک روی آسفالت و توجه نکردن به چندثانیه آخر چراغ قرمز انگار دوباره منو گرم کرد..با سرعت تمام به سمت دریا..حرکت دیوانه وار عقربه ی سرعت سنج رو خیلی دوست داشتم...لرزشی که روی اون عقربه بود روی دستهای من نبود واین بدین معنی بود که من هنوز خودمم..یادم نمیاد چطور به ساحل رسیدم..وقتی پیاده شدم بوی تند لنت ترمز سوخته به مشامم رسید..جالب بود..دیگه غروب شده بود..غروب روز چهاردهم..

ساحل و دریا مثل همیشه تو آغوش هم..نوازش دست امواج دریا رو تن داغ ساحل..از دور هردوشون رو نگاه میکردم..نزدیک خلوتشون نشدم..ساحل ودریایی که همیشه جزئی از خلوت من بودن حالا حس میکردن با من غریبه هستن...حس میکردن دیگه به من اعتماد ندارن..ساحل ودریا حرفهاشونو درگوش هم میزدن.بااینکه میشنیدم اما جوابی نمیدادم..سکوت بهترین بود...ساحلی که قدیم ها پیاده با پاهای لخت روش راه میرفتم و دراز میکشیدم حالادورازش ایستاده بودم..چون نمیخواستم کفشهای واکس خورده ام خاکی بشه..نمیخواستم اوتوی شلوارم به هم بخوره..حس میکردم دیگه منم جزئی از آجرنماهای ساختمان های شهرم شدم...چیزی که یه روز ازش متنفربودم...نیومده بودم برای خداحافظی با همه ی زیبایی ساحل...اما میدونستم که شاید یکی از آخرین بارهایی باشه که با ساحل و دریام خلوت میکنم...اینبار خلوت من توی شب تولد بود..خلوتی که با سکوت شروع شد و با سکوت هم تموم میشد..فقط افق نارنجی و سرخ رو نگاه میکردم که نشون میداد غروب روز چهاردهم هم مثل بیست و چهار غروب دیگه داره تموم میشه...این غروب رو بهتر ازهر غروب دیگه ایی حس میکردم..غروبی که وقتی بهش نگاه میکردم کاملا حس میکردم که ثانیه به ثانیه اون من هستم که دارم غروب میکنم...تموم شد..همه جا تاریک شد..به طرف ماشین برگشتم...ماشین رو روشن کردم..کمربند ایمنی خودم رو بستم..آروم حرکت کردم...به طرف خونه نمیرفتم بااینکه منتظرم بودن..میرفتم به طرف یه جای خلوت..جایی که دست های احساسم رو به سیم های سرد یک سازچوبی بزنم..شاید اینطور راحت تر تحمل کنم که بیست و چهارمین غروب هم گذشت و من ............!!!