ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

يک امتحان
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦  

یک سال گذشت..

مثل همه جمعه ها دم عصر روی تختم دراز کشیده بودم..بابام اومد گفت بلند شو پسر میخوایم بریم خارج شهر چند ساعتی بمونیم بیایم..من که اصلا اهل باخانواده بیرون رفتن نبودم گفتم حال ندارم شما برید..و رفتن....!!! دم غروب بود..نزدیک اذان و من لعنتی داشتم .........!!! حوصله ام سررفته بود تو خونه..گفتم ایکاش میرفتم باهاشون..هوادیگه تاریک شده بود که موبایلم زنگ خود.آبجیم بود..سعی میکرد اضطراب و درد رو توی صداش مخفی کنه..گفت بابا با ماشین زده به جدول..پاشو بیا بیمارستان خاتم الانبیا..همونی که حدس میزدم..اصلا حس میکردم امروز با همه روزها فرق داره..گفتم کسی چیزیش شده ؟ گفت فقط بیا..خیلی خونسرد لباس پوشیدم..با تاکسی داشتم به سمت بیمارستان میرفتم که دوباره زنگ زد..آبجیم بود..گفت داریم میریم یه بیمارستان دیگه..بیا شهید محمدی..صدای آژیر آمبولانس رو پشت تلفن شنیدم..این یعنی اوضاع اونطوری نیست که فکر میکنم..به راننده گفتم برو شهید محمدی..ساعت 9شب شده بود..پیاده شدم..به سمت سالن بیمارستان میرفتم.از دور نور چراغ گردون دوتا آمبولانس رو میدیدم که اونجا ایستادن.اما نمیدونستم کی اون تو هست...نزدیکتر شدم..آره..خودشون بودن..تمام خانواده من..

همه رو یکی یکی از آمبولانس میاوردن پایین..اول پدرم رو دیدم..صورتش سیاه وخونی بود و دستاش زخمی و کبود..میتونست راه بره اما حرف نمیزد..شوکه شده بود..خواهرم؛اون هم تمام صورتش ورم داشت و خونی بود..حتی چشمامش هم دیده نمیشده.. دوتا دیگه از خواهرام هم از ناحیه سر و صورت و دهان شدیدا زخمی بودن..و آخر از همه مادرم..خیلی نگرانش بودم..و دیدم..بدترین صحنه ایی که تو عمرم دیده بودم..روسری همیشه سفیدش به رنگ قرمز خونی شده بود..بدون کفش تمام پاهاش خونی بود..نمیتونست راه بره..یه لحظه حس کردم الان میوفتم زمین..اما اونجا همه چشمشون به من بود..حتی آدم های بی خیالی که ایستاده بودن و نگاه میکردن..همه منو نگاه میکردن که الان مسئول این خانواده هستم...توی این شهر نه دایی نه عمو نه خاله و نه حتی یه دوست خانوادگی..هیچ کس رو نداشتم..فقط خودم بودم و خدا...مادرم رو گرفتم وآرام آرام درون بیمارستان بردم..فهمیدم دستش از چندجا شکسته و همینطور پاهاش..صورتش از چند محل خراش عمقی براشته بود..صحنه هایی که فقط توی فیلم ها میشد دید اون شب توی قالب خانواده ی من جلوی چشمام به وقوع پیوسته بود..همه رو بستری کردم و پرستارها مشغول مداوا..منم هرچند دقیقه بالای سر یکی می ایستادم و باهاشون حرف میزدم..سعی میکردم بخندونمشون..روحیه بدم بهشون..از آبجی هام توی همون وضع با گوشی عکس گرفتم..پرستار با تعجب نگام میکرد..آبجیم خندید و میگفت الان وقت عکس گرفتنه ؟ بهش گفتم آره اتفاقا..میخوام عکس خودتو چندروزدیگه که خوب شدی بهت نشون بدم تا باهم بخندیم...سخت بود..سخت..وقتی ببینی دوتا پرستار تازه کار شروع به بخیه زدن صورت مادر بکنن..هرکدوم یه جور بخیه بزنن و آخرش هم باهم دعواشون بشه و کل بخیه ها رو باز کنن تا دوباره بخیه بزنن.خیلی جالب بود واسم همونطور که مادرم روی تخت بود و تمام بدنش زخمی ازم میخواست براش کمی خاک ببرم تا تیمم کنه و نماز بخونه..یه لحظه تکون شدیدی خوردم و برای خودم تاسف خوردم که با تن سالمم خیلی وقتها...!!!بهش گفتم مامانی الان شرایط نماز خوندن رو نداری به خدا.گفت نه پسرم..دراز کشیده نماز میخونم..و خوند و من نگاه میکردم..حتی توی بدترین شرایط هم خیلی چیزها رو میشه یاد گرفت...پدرم و یکی از آبجی هام اون شب سرپایی مداوا شدن و فرستادمشون خونه...چند دقیقه بعد دکتر گفت حتی دنده های مادرت هم شکسته و پای اون هم باید جراحی بشه..گفت این خواهرت هم مشکوک به ضربه مغزی هست وباید تا صبح تحت مراقبت باشه و دوباره ازش آزمایش بگیریم و من فقط خونسردانه گوش میکردم...همشونو توی یه اتاق بستری کردم و خودم پشت در اتاق نشستم..نصفه شب بود..بعد از ساعت ها روی صندلی بیمارستان نشستم..هیچکس توی سالن نبود جز من و سکوت...

اصلا اهل شکایت از خدا نیستم..میتونست خیلی بدتر از اینها بشه..خدا رو شکر میکردم که بدتر از این نشد..این فقط یه امتحانه..یه امتحان کوچولو..نصفه شب بود که پرستار شیفت بیمارستان از صدای خنده من اومد بیرون..گفت آقا چه خبره ؟ مریض توی این اتاق هست..منم بهش گفتم مریض ها مال خودمن..بیدارن..ممنون از تذکرتون..توی اتاق با اینکه همه یه جور درد داشتن اما لبخند میزدن..از دست آبجی که تهرانه..بهش زنگ زدم که بیاد تصادف کردیم..میگفت تا نگی کدوم فوت کردن نمیام..داشت جیغ و داد میکرد و زاری میکرد..منم صداشو گذاشته بودم رو پخش و هرچی مامانم و آبجی هام بهش میگفتیم باباجون به خیر گذشته میگفت نه..حتما بابایی فوت کرده به من نمیگین و زاری میکرد..توی همه ی تلخی های اون شب اون ماجرا واسم یه کم شیرین بود..روز بعد و شب بعد هم گذشت و من بیمارستان بودم..بعد از دو روز و نیم بیداری توی بیمارستان اوضاع که عادی شد برگشتم خونه..بازهم خوابم نمیومد..فکر میکردم ما انسان ها خیلی قوی هستیم..اگر بخوایم سخت ترین فشارها رو تحمل میکنیم..مامانم میگفت تا یک هفته هرروز که میومدی بیمارستان تنها تغییری که بعد از تصادف در تو میدیدم این بود که رنگت زرد شده بود دیگه اصلا اخلاقت عوض نشده بود....فقط همین...از اون روزها گفتنی زیاده..اما بسنده میکنم..توی اون روزها خیلی از دوستام بهم دلداری دادن..با پیغامها و حرفهاشون..همونها بود که حس میکردم تنها نیستم..از همه ی دوستام که منو تنها نذاشتن تشکر میکنم و یه تشکر مخصوص هم ازدوتا دوستان آبی من؛ زنبق آبی و امواج دریا که توی اون روزها دعاهای اونها رو باتمام وجود حس میکردم.امیدوارم هرجا هستند دلی آسمونی و قلبی دریایی داشته باشند.... 

و حالا یک سال از اون ماجرا گذشته..خیلی چیزها عوض شده..پدرم دیگه با اون ماشین رانندگی نمیکنه..عروسی خواهرم که قراربود چند هفته بعد برگزار بشه شش ماه عقب افتاد..رد جراحی هنوز روی صورت خواهرم هست و مادرم دیگه توانایی گذشته رو نداره اما خوشحالم من توی این امتحان کم نیاوردم..خوشحالم امتحان خدا درحد طاقتم بود...بعدها یک دوستی یه روز ازم پرسید : اونجا که بودی وقتی عزیزانتو توی اون اوضاع دیدی گریه هم کردی ؟ نمیدونم چه جوابی دادم اما هنوز توی زندگیم کسی از نزدیک اشک منو ندیده..شاید اون روز دلم میخواست جلوی همه بزنم زیر گریه یا حتی چند قطره اشک بریزم اما همیشه معتقد بودم کسی باید اشک های آدم رو ببینه که به اندازه ی چشم به آدم نزدیک باشه و همچین کسی هنوزتوی زندگی من نیست..!!!

دوستان..قدر خانواده و نزدیکانتون رو که الان به راحتی هر روز میبینید و خیلی راحت از کنارش رد میشید بدونید..شاید یه روزخدا برگه امتحان رو جلوی شما بذاره...