ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

شب آخر-- ساحل ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦  

روی شن ها قدم میزدم..همون جایی که همیشه میرفتم و خیلی وقت بود که دیگه به هیچکس نمیگفتم کجا میرم و برای چی میرم..اینبار قدم هام خیلی سنگینه..میدونم چرا .. این بار جای پاهام خیلی زود از روی ساحل پاک میشه...با اولین موج رد پاهام پاک میشه و میره تو دل دریا...غروب شده..اما امروز غروب ساحل خیلی غمگینه...باید برای آخرین بار نگاهش کنم..این افق رو چقدر دوست دارم..چقدر قایق کاغذی برای این افق فرستادم و جوابی ازش نشنیدم..حالا میدونم که آدرس قایق هام رو اشتباهی میفرستادم و دیگه واسه آدرس عوض کردن خیلی دیر شده..من قایق هام رو روی این امواج رها نمیکردم..اونجایی که قایق ها و نوشته های گرم من میرفت به سمت یه مرداب بود..یه مرداب سیاه که جز مرداب هیچی نبود....اینجا روی این ساحل از پرستو و نی مینوشتم...از پرستویی که حالا بهتر میفهمم که پرستوی داستان من پرستو نبود..یه کرکس سیاه بود..اینجا روی این ساحل از حرارت قلب ها میگفتم..از گرمای خورشید...حالا که سالها گذشت ، توی این روزآخر بهتره میفهمم که خورشیدهای خیالی و کاغذی چقدر میتونن باعث سرما و یخبندان قلبها بشن..لعنت به خورشیدهای کاغذی..همین طور قدم میزدم و فکر میکردم..توی این ساحل فهمیدم که فرق نوشتن غم با خوندنش خیلی زیاده..فهمیدم که گفتن از عشق با درک کردنش خیلی فاصله داره..آدم هایی رو دیدم که از عشق میگفتن ولی از روح عاشقی دنیا دنیا فاصله داشتن. آدم هایی رو دیدم که فقط از عشق مینوشتن و میگفتن و میگفتن و میگفتن...یاد شعری افتادم که هیچوقت یادم نمیره..*..این مدعیان در طلبش بی خبرانند..آنرا که خبرشد خبری باز نیامد...*

..توی این ساحل دور افتاده چقدر دنیا رو بهتر شناختم..چه چیزها که ندیدیم..چه حرفها که نشنیدم..توی این ساحل من چه رد پاهایی که اومدن و با اولین موج رد پاهاشون پاک شد..و چه رد پاهایی که روی این ساحل مونده هنوز .. چه زخم هایی که روی تن ساحل خورده و هر بار که امواج شور دریا روی ساحل میاد ، سوزش رو تو دلم حس میکنم...چه خنده های مصنوعی که زدم تا خورشیدم طلوع کنه و چه گریه هایی حقیقی کردم ..چون خورشید پشت ابرهای زمان بود..توی این ساحل بزرگ شدم..بیشتر از تمام سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی ام..توی این ساحل فهمیدم غرق شدن توی دریا بهتره از نشستن کنار مردابه..توی این ساحل دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که با هزاران کیلومتر فاصله ؛ بعضی شب ها کنار همین ساحل براشون دعا میخوندم...هرروز صبح ؛ با این دلخوشی از خواب بیدار میشدم که میتونستم انعکاس طلایی خورشید رو روی آب های ساحل ببینم...بعضی از شب ها با دوستام میرفتیم و توی تاریکی جلوی امواج روی شن ها می نشستیم و آهنگ میزدیم...صدای ما و صدای امواج باهم یه سمفونی جادویی رو بودجود میاورد..خیلی روزها توی گرما،توی شرجی؛ توی بارون، توی طوفان و رعدوبرق ورگبار ، سوار براین امواج میشدم و دل رو میزدم به دریا..میرفتم تا یه جزیره دیگه..یه ساحل دیگه و بازهم برمیگشتم...چه احساس زیبایی بود وقتی از دور ، از روی امواج بازهم ساحل خودم رو میدیدم که لحظه به لحظه به آغوشش نزدیکتر میشم....

اما حالا دیگه وقت رفتنه...میدونستم یه روزی ؛ بلاخره باید با این ساحل خداحافظی کنم...شاید زود بود..شاید هم خیلی دیر...اما زمان منتظر من نمیمونه..حرکت میکنه و میره..این منم که باید بدوم...حالا باید ازاین ساحل دور بشم...حالا باید برم جاییکه دریایی از سیاهی توش موج میزنه و ساحلی هم نداره..جاییکه مردم حتی وقت نگاه کردن به رنگ آبی آسمان رو هم ندارن...جاییکه همه زندگی میکنن برای اینکه مجبورن زندگی کنن..از ساحلم خداحافظی میکنم...میدونم که بازهم می بینمت...میدونم که بازهم حرارت داغ ظهر تابستونت رو حس میکنم..چه زود..چه دیر...دوستان ساحل..رد پای شما همیشه روی شن های داغ ساحلم خواهد موند و هیچ موجی اونها رو پاک نخواهد کرد....خداحافظ ساحل گرم و همیشگی من...

 

خدا حافظی گریه در یک غروبه

خداحافظی رنگ دشت جنوبه

خداحافظی غم توی کوله باره

خداحافظی ناله قطاره

یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم

دل جا گذاشتم..بریدم گذشتم

تو تا قطره اشک روی شیشه حیرون

یکی گریه من..یکی مال بارون

چه غمگینه جاده چه بی رحم رفتن

جدا میشم از تو ..جدا میشی از من

یه قلب مسافر یه مرغ مهاجر

با یه دفتر از خاطرات قدیمی

جدامیشه از لحظه های صمیمی

خدا حافظی گریه در یک غروبه

خداحافظی رنگ دشت جنوبه

...................

...................