ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳  

روزی روزگــــــــــــــــــــــــــاری

با سلام خدمتتون ..دیگه امتحانات که تموم شده و ملت بیکارن .ما هم یکیش ..گفتیم بیایم و یه کم حرف مفت بزنیم ..یه مدت بود که توبلاگ عکس نمی ذاشتم ..امروز یه چندتایی میذاریم ببینیم چه میشه .. یه ماجرا که یه مدت قبل پیش اومده بود رو واستون بگم که لال نمیرم ..

آره .. آقا جون صبح بود .. یعنی واسه ما سحر خیزا ساعت 11 بود و تو رختخواب بودیم ..منتظر بودیم که یه بنده خدایی تلفن بزنه و ما رو از خواب بیدار کنه ..بین این دنیا و اون دنیا داشتیم سیر میکردیم که تلفن زنگ زد .. پیش خودم گفتم الان صدای کی رو میشنوم ..خدا کنه ....!! .. گوشی رو که گرفتم یکی گفت سلام .. واااای .. بازم این ...به بدبختی گفتم سلام ..گفت :امید شناختی .. منم حمید .. گفتم: آره بابا .. جونم بنال ..گفت: زیاد مزاحمت نمیشم ..میخواستم بگم که الان دانشگاهم و واسه ناهار ژتون ندارم.... اگه خونتون چیزی پیدا میشه واسه ناهار بیام ... ( خدمت اونایی که میگن ژتون چیه بگم که یه تیکه کاغذه که تو بعضی دانشگاه ها میفروشن و در قبال دریافت اون مقداری برنج کال و قطعه ای گوشت شتر یا از خانواده ی آن با یک قاشق یک بار مصرف یه آدم تحویل میدن ) پیش خودم گفتم اگه بگم که چیزی تو خونمون پیدا نمیشه اون میگه خوب پس تا من برسم اونجا تو برو از مغازه بخر .. به همین خاطر واسه اینکه خودم رو ضایع نکنم یه کم هم افه معرفت بذارم گفتم : نوکرتم هستم .. تشریف بیارین .. ..( خدمت همه ی شما عرض کنم که شما هم اگه حمید رو خوب میشناختین اصلآ از حرفاش تعجب نمیکردین ..در یک کلام چیزی رو به نام رودربایستی و خجالت نمیشناسه ..). یه بای گفت و تق قطع کرد... خدا به خیر کنه امروز رو .. نیم ساعت نشده بود که پیداش شد ..سلام علیکی و اومد و هنوز نشسته تلفن رو برداشت و شروع کرد به این ور اون ور تماس گرفتن .. کاملآ که چند نفر رو سرکار گذاشت بی خیال شد و اومد سر وقت این کامپیوتر بیچاره ..گفت : امید تا ناهار درست بشه بیا به من یه کم فتوشاپ یاد بده ..گفتم : بابا ول کن تورو خدا // تازه ویندوز نصب کردم .. باز میزنی خراب میکنی .. ولمون کن .. گفت : خوب پس خودم ور میرم یاد میگیرم .. دیدم که نه . فایده نداره .. الان بدتر میکنه . گفتم خوب بشین یه چیزایی بهت یاد بدم . شروع کردم و چند مدل افکت دادن و چیزای دیگه بهش یاد دادم و اونم مثلا یاد میگرفت .. بعدش گفت نوبت منه اینایی که یاد دادی رو تمرین کنم .. گفتم خوب برو تمرین کن .. نشستم کنار و داشتم کتابم رو میخوندم.. حمید گفت : دوتا عکس باحال بده که روش کار کنم .. گفتم اون همه عکس .. چی میخوای دیگه .. گفت : نه بابا .. یه عکس باشه که ادم حوصلش سر نره دیگه .. گفتم آهان .. باشه بابا . تو که آدم نمیشی ..ده بیست تا عکس بریتنی و جنیفر واسش باز کردم که باهاشون ور بره .. چون میدونستم که کلآ حمید از عکسایی که تو اونا در مصرف پارچه خیلی صرفه جویی شده خوشش میاد .. هیچی تا من سفره رو بچینم اون کاملآ فتوشاپ رو از بس الکی کلیک کرده بود و منو باز کرده بود پدرش رو در آورده بود ..بیچاره قلط کرده بود که فتوشاپ شده بود .. گفتم ول کن بیا ناهار .. اونم شیرجه زد رو سفره ..چون میدونستم که عادت داره سر سفره لم بده غذا بخوره دوتا بالش هم بهش دادم .. لم داده بود و کوفت میکرد .. بعد از ناهار فکرکردم که میره .. اما گفت که بازم میخواد فتوشاپ کارکنم . وای.. الان کامپیوتر رو داغون میکنه .. دیدم که همین اول باید برم سراغ راه آخر ..گفتم : حمید داداشی یه بازی گرفتم .. خیلی توپه .. بذارم بازی کنی؟؟ ..گفت : دهنت جاخالی ..خوب زودتر میگفتی .. هیچی آقا .. گذاشتیم و اونم شروع کرد ..من خیلی خوابم میومد . اما نمیتونستم بخوابم ..همین جور داشتم چرت میزدم که با یه صدای مهیب پریدم .. گفتم : هوی مریض چرا رو کیبورد مشت میزنی .؟؟. گفت : خوب آخه همش آخر میشم .فکر کنم ایراد از کیبوردت باشه ..عوضش کن ..گفتم : باشه بابا .. ول کن بیا یه کم حرف بزنیم بعد از مدت ها ..یه کم آدم شد و اومد نشستیم .سریع رفتم سر اصل مطلب .. گفتم : از نازی چه خبر ؟ .. گفت : جدیدا خیلی باهاش رله شدم و غیره و ذالک .. شاخ در آوردم .!! گفتم مگه شما به هم نزده بودین و تازه مگه اون عقد نکرده بود؟ گفت : بی خیال بابا..من که این حرفا حالیم نمیشه ..داشتم به گذشته ها فکر میکردم ..یادمه که سال سوم دبیرستان که با حمید خیلی دوست بودم روزی نبود که اون خونه ی ما نباشه .. اون روزا داشت از عشق نازی میمرد .. میومد خونه ی ما و روی نوار کاست با نازی حرف میزد و بعد هم اونو میرفت میداد بهش .. نازی هم حمید رو میخواست .. اما خیلی عشوه میومد ..تا اینکه کنکور شد و منو حمید جفتمون قبول نشدیم .. یادمه که یه روز حمید اومد و قیافش مثله ارواح شده بود . فکرکردم باباش مرده .. اما گفت که نازی عقد کرده .. یادمه که اون روزا همش با من نقشه ی قتل نازی رو می کشید.. اما بعدش من رفتم سربازی و دیگه کم حمید رو میدیدم . سال بعد حمید دوباره امتحان داد و مهندسی قبول شد( البته از نوع کشاورزی ) .. حالا هم فهمیدم که چون نامزد نازی دیپلمه بوده به خاطر حمید میخواد به هم بزنه و دوباره اومده سراغ حمید .. به حمید گفتم : خوش به حالت شده دیگه .. وقتی که از نامزدش جدا شد میری خواستگاری دیگه؟ .. گفت : هان ؟ مگه خرم .. گفتم : مگه به خاطر تو نمیخواد به هم بزنه ؟ خوب تو هم که میخوایش دیگه .. گفت : نه احمق جان ..مگه خولم که برم خواستگاری دختری که وقتی نامزد داره میاد با من فلان ...!! ..گفتم یعنی آره ؟ .. گفت آره .. دیگه هیچی نپرسیدم .. همش تو فکر ماجرای نازی و حمید بودم و اینم اخرش ..البته دلم واسه نازی هم نمیسوزه .. خدا آخر عقبتشون رو به خیر کنه .. حمید کم کم حوصله اش سر رفت و گفت من برم .. منم میدونستم اگه تعارف کنم شب رو اینجا چترمیشه ..گفتم پس من میرم یا الله میگم تا تو بیای .. اون که رفت ساعت 8 شب بود .. گفتم یه چرت بزنم تا شام .. وای چه حالی میده .. هنوز کله رو رو بالش نذاشته که زنگ خونه رو زدن .. حامد بود .. ای بابا ..رفتم جلو در .. اومده بود دنبالم که بریم بیرون .. با اینکه خیلی دوسش دارم وبعضی وقتا بهش میگم اگه دختر بودی رو هوا میگرفتمت ؛ اما این دفعه اگه طلاق هم بگیری بیرون نمیام چون خیلی خسته ام .. گفت : دیونه .. فامیلمون اومده و میخواد شیرینی ماشین باباش رو بده .. اگه نیای ضرر میکنی ها .. دیدم که راست میگه ها . رفتم و سه صوت حاضر شده و رفتیم سر قرار.. فامیل حامد و دوستش و سهند اومدن .. ( یه توضیح کوچولو اینکه سهند مدل ضعیف شده ی حمیده . اما از نوع با کلاسش ) .. اول بحث سر این بود که کجا بریم شیرینی بخوریم .. رفتیم طرف ناهار خوران ( اطلاعات ایران شناسی : نام منطقه ای تفریحی است در جنوب شهر ما ) ..اونجا بود که فامیل حامد گفت : خوب نفری 500 تومان بدین من برم واستون یه چیزی بخرم .. وا .. یعنی چی؟؟؟ .. مگه قرار نبود که تو واسه ما شیرینی بخری ؟ این کارا چیه ..البته اینا رو تو دلم گفتم که اگه بلند میگفتم یه لنگه کفشی چیزی میخوردم .. یه کم معطل کردم دیدم نه ..داره صداشو میبره بالا.. اگه دست به جیب نشم ابرومون میره اینجا ..هیچی.. رفتیم دور میز نشستیم و یه چای زدیم .. حامد هم که الان فکر کنم زندان باشه داشت واسه گروه رییس جدید انتخاب میکرد و ما هم تند تند چای میزدیم که پولمون هدر نره ..از همه بیشتر رفیق فامیل حامد میخورد ..بعد هم فامیل حامد گفت : بریم بهتون شام بدم .. دیدم به به .. بلاخره نمیردیم و این مدلی رو هم دیدیم .. رفتیم یه پیتزا فروشی و نشستیم .. باز دیدیم که داره سر وصدا میکنه ومیگه هرکی باید دانگ خودشو بده . خوب این چه مدل شیرینی دادنه ؟ من قاط زدم .. حامد گفت بابا بی خیال امید .. اینجااین آبرومونو میبره ها.. ما رو متقاعد کرد و رفتیم چند تا پیتزا یونانی کوفت کردیم .. تو پیتزای سهند هم مو پیدا شد .. یه موی بلند .. وای .. تو پیتزا فروشی خانوم که نبود .. من به اون پیتزا پزه شک کردم .. تو پیتزا فروشی که جا این کارا نیست .. واقعآ که دوره ی آخر زمانه ..پیتزا رو که خوردیم بابای رفیق فامیل حامد زنگ زد و یه کم دعواش کرد که تا این وقت شب کجا یی و غیره .. اونم 100 تومان از سهند قرض گرفت که کرایه تاکسی بده و رفت .. آخی ..بعد هم ما سوار تاکسی شدم به طرف خونه اومدیم . دیدم هیچ کس کرایه تاکسی حساب نمیکنه .. اگه منم حساب نکنم اولین مشت رو من میخورم چون صندلی جلو نشستم .. ناچار پول کرایه رو هم حساب کردم و بعد هم موقع خداحافظی به حامد گفتم که جون اون آبجی ات که شهره ی شهره اگه بازم فامیلاتون ماشین خریدن سراغ من یکی نیا ..اونم از خجالت آب شد رفت تو زمین .. ساعت 11:30 رسیدم خونه .. خسته کوفته .. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود .. خواب ...

** .. نکته 1: آهای سارا .. هم اتاقی فامیل حامد ..بازم بگو داستانای این بلاگ دزدیه .. حتما اینم دزدیه ؟ آره ؟ دفعه ی بعد میدم آی دی تورو سهند بسوزونه ها .. از ما گفتن بود آبجی .. بای ..

**.. نکته 2 : با چندتا از دوستام رفتیم کافی نت ..وب لاگ منو که دیدن خیلی بهم خندیدن .. میگفتن این چندتا نظرخواهی هم که داری خودت واسه خودت میذاری .. همش تقصیر تو نامرده .. آره تو که داری الان میخونی ..اگه یه نظر میدادی اینا منو مسخره نمیکردن ..بی وفایی .بی وفایی .. دل من !!!!!!!