ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

و اما بیست و ششم
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

/

دلم واست تنگ شده ساحلم.. دیدی چی شد ؟ دیدی کجاها رفتم و چی ها دیدم ؟ خدارو شکر ، وقتی همه چشماشونو بستن ، تو بودی و شاهد من بودی .. واسه همه چیز.. بعد از مدت ها برگشتم پیشت..صبرکردم تا همه برن..زمانی چه شلوغ بود اینجا و من توی سکوت شاهد رفتن همه بودم..رفتنی ها رفتن..من و شن های گرمت موندیم....شن های گرم و خورشید مهربونت..تویی که فقط با آرامش میشینی و حرفهامو بی مزد و منت میشنوی .. و در جواب ، صدای امواجت و آغوش دریای خودت رو به روم باز میکنی..تویی که موندی ساحل من...

.

یادته ؟ نهالی که سالها پیش همینجا کاشتم ؟؟ چطور ازش مراقبت میکردم.. روی همین شن های تو ، یادته که مجسمه ایی بلوری از یک مفهوم میساختم...به زحمت.. با رنج دوری..با سختی..با شنیدن خیلی از حرفها ..نیش ها..کنایه ها..اما وقتی چشمم به این نهال و این مجسمه بلوری می افتاد  و صدای امواجت توی گوشم می پیچید ، به همه بی اعتنا میشدم.. فقط به این فکر میکردم که به همه ثابت کنم توی دنیای سنگ و آهن و تبر ، میتونم یه مجسمه بلوری و یه نهال سرسبز داشته باشم.. جز تو یه شاهد دیگه هم اینجاداشتم..کسی که از جنس ابر بود ، و هست .. گاهی  میومد و توی ساختن این مجسمه کمکم میکرد.. دستم رو میگرفت..توی آبیاری نهالم کمک میکرد..یادته ؟؟ چه روزهای خوبی بود... من و تو و ابرم....

.

ساحل گرمم ، اونقدرحرف برای نزدن دارم که باورت نمیشه...توی کار این مردم وا موندم..توی افق چشمهاشون متعجبم...از وقتی اون اتفاق افتاد؛ منم یه رنگ خاکستری به سر تا پام زدم ، یه ماسک لبخند به صورتم..و رفتم وسط مرداب..تا گردن..فقط چشمهام ازدور به تو خیره هست..حالا هم که این شب همیشگی، بهانه ایی شد تا بیام و توی صفحه ی قدیمیت بنویسم.. صفحه ایی که هرگز ، بی هیچ ادعایی ، هرگز تنهام نذاشت..حرفهامو خوب تحمل میکنی..بدی هامو خوب تحمل میکنی ..الان ماهها گذشته ... اون روز که از زیر یه آسمون یا یک ابر ، خیلی عاشقانه گذشتم و اومدم پیشت تا باز نهالم رو آب بدم و مجسمه بلوری قشنگم که دیگه داشت تکمیل میشد رو ببینم ، توی ساحلم یه قبر یک نفره دیدم که کندن..بهش توجه نکردم..چون دلم چنان پرواز کرده بود که فقط به آسمون و ابر فکر میکرد...نه زمین .. شب شد..سرد شد.. ابری که همیشه انتظار اومدنش و نم نم بارونش رو داشتم باز هم اومد ، و آغوشم رو بروش باز کردم..اما .. یادته اون شب رو ؟اون شب ها رو ؟ صاعقه ایی که خورد و مجسمه بلوریم رو شکست..نهالی که قطره قطره بهش آب داده بودم شکست و افتاد.. و جسم نیمه جان منو یادته که توی همون قبر ، توی ساحلم افتاد.. چه شبهایی بود .. چه شبهایی بود ساحلم ... التماسهایی که میکردم..که آخه چرا؟؟ چرا مجسمه بلوری منو شکستین ؟؟ نهالم چه گناهی کرده بود ؟؟ و زخم پشت زخم ... هرچند شب ها تا سحر بیدار می موندم و تکه تکه مجسمه بلوریم رو جمع میکردم و میچسبوندم کنارهم..و زیر شاخه های نهالم رو بلند کردم و به خودم تکیه دادم و شبها با اشک آبیاری کردم تا باز جون بگیره..و مجسمه بلوری هم تمام تکه هاشو چسبوندم.. اما شکافهای بین این تکه های شکسته بود ببین ؟ وقتی سوز سرد میاد ، سرماش تا عمق استخون هام نفوذ میکنه.. و ازاون شب ها و روزها  ، تنها دردی برام باقی مونده که گاهی شب ها مثل همین الان، میاد سراغم و یه قلب خسته رو در آغوش میگیره و زود رها میکنه و میره...شاید هم یک روز قلبم در آغوش این درد برای همیشه بمونه و ....

.

ساحل گرم من ..بیست و ششمین شب سرد پاییزی هم تمام شد ... تو فکر میکنی چیزی عوض شده ؟؟.. جز نهالی که جای تبر کنار ریشه اش خورده و مجسمه ایی که ترک های شکستگی هنوز روی تنش هست.. تو بگو که میدونی ، هرآنچه همه نمیدونن..

.

.

.روز وصل دوستداران یاد باد ........ یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخیه غم چون زهر گشت .....بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من ... از من ایشان را هزاران یاد باد

راز حافظ بعد ازاین ناگفته ماند...ای دریغا رازداران یاد باد...