ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

هستم
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  

7 خرداد 1389  جمعه

چقدر خوابم میاد . کله صبح باز سروصدا ؟ یکهو که نمیتونم پاشم ، عمرا ، دوتا پاهامو مثل آدمهای فلج از تخت بندازم پائین ، چند دقیقه اینطوری باشم بعدش نیمه بالائی رو از تخت جدا کنم. چی میشد بازم میخوابیدم. اصلا چی میشد کلا میخوابیدم. نمیشه. باید پاشم. مثل اینکه امروز خبرائی هست. رفتم زیر دوش. با اینکه همیشه دوش آب از بچگی نفسم میگیره اما با آب رابطه خوبی دارم. لطافتشو هیچکی و هیچی نداره. اومدم توی آیینه چشمامو نگاه کردم. وای قرمزه. به خاطر کم خوابیه. امروز دیگه نباید قرمز میشد. نمیدونم چکار کنم. شاید درست بشه. وای موهام هم که سیخ شده. همیشه وقتی استرس زیاد بگیرم شونه نمیشه. حالا ولش کن شاید اینم خودش درست بشه. لباس بپوشم برم. داره دیره میشه.

 مسیر که همون مسیره. توی ماشین همه با هم حرف میزنن. منم با خودم توی خودم حرف میزنم. خوبیش اینه که کسی نمیشنوه. آفتاب اونچنان از پشت شیشه ، مثل ذره بین توی ماشین افتاده که انگار دارم به سمت خورشید میرم. واقعا هم شاید دارم به سمت خورشید میرم. گرماشو خیلی وقته حس میکنم . یک لحظه عینک دودی رو براشتم و چشمامو  توی آئینه نگاه کردم. هنوزم قرمزه. اه.  چقدر زود رسیدیم . احساس خستگی میکنم . این ماه شبها و روزهای خیلی خسته کننده ای داشتم . تنم هنوز هم درد میکنه. انگاری یه میله آهنی توی ستون فقراتم کار گذاشتن که دیگه خم نشه . واقعا هوا گرمه. اینجا دیگه کجاست. هیچوقت اینقدر گرم نبود. خیابون هاش چقدر واسم آشناست. اصلا عادت ندارم توی خیابوناش مثل آدمیزاد راه برم. انگار همش باید توی این خیابونها قایم موشک بازی کنم و از دست کسایی که ندیدمشون قائم بشم. انگار این خیابونها هنوزم بهم استرس وارد میکنن. با اینکه خیلی آشنا هستن واسم. خودمم نمیدونم توی این خیابونها ازکی قائم میشدم. و شاید از چی قایم میشدم. شاید از حرف مردم. شاید امروز بتونم استرس و قائم موشک بازهای چند ساله رو از خیابونهای این شهر جارو کنم و توی خاطراتم بایگانی کنم. شاید.

وای گشنمه. صبحانه هم مثل همیشه عادت ندارم و نخوردم. معدم میسوزه بدجور. آخرش هم زخم معده میگیرم میره پی کارش. چند تا پیتزا و ساندویچ خریدم واسه خودم و بقیه. راستی اینا چرا اینقدر خوشحالن ؟ خیلی وقت بود اینقدر خوشحال ندیده بودمشون. ظهر شده دیگه. بعداز ناهار باید بخوابم. اگر بخوابم شاید قرمزی چشمام بره.  آره حتما میره. هروقت میخوابم و کم خوابیم برطرف میشه قرمزیش میره . البته نمیره. کم میشه. چند سالی هست که رنگ قرمز ، مهمون چشمامه. امکانات واسه درست حسابی خوابیدن اینجا نیست. چندتا پتو  بالشت و غیره هست. یه کولر هم که داره جون میکنه و کار میکنه. خوب هم کار میکنه.  توی حال روی زمین دراز کشیدم و ژست گرفتم که بخوابم. اما مگه صدای این آدمی که بی صدا از درون باهاهم حرف میزنه میذاره بخوابم. نمیذاره که . چندساعتی بیشتر وقت ندارم. دوست داشتم خونه مامان بزرگم بودم. اونجا ظهرها خوابیدن خیلی بهم میچسبه. توی همین تفکرات بود که حس کردم داره خوابم میبره. وای چه حالی میده. آخ جون. داشت چشمام گرم میشد که صدای گوشیم در اومد. اس ام اس بود. یکهو  از خواب پریدم. البته از خوابی که هنوز نرفته بودم.  ( دارم سالاد ماکارونی درست میکنم ! ) . بله. تشکر !

ساعت 5 شده دیگه. باید پاشم کم کم حاضر بشم. باز رفتم جلو آئینه. چشمام هنوز رگه های قرمز داره. دیگه کاریش نمیشه کرد. این خستگی همیشه باهامه. بذار باشه. خودمم نمیدونم الان باید چکار کنم. گیجم یه کم. با اینکه بقیه خوب میدونن چکار کنن و مشغولن. اما من ایستادم و اونهارو نگاه میکنم.  منم یواش یواش لباس تن کردم و اومدم بیرون. چرا همه منو نگاه میکنن ؟ شاید هم من یه جوری نگاهشون میکنم که اونها نگاهم میکنن. شاید هم اصلا نگاهم نمیکنن و من فکر میکنم که نگاهم میکنن.  هنوز هوا گرمه. تمام پیشونیم پر از عرق شده. وای یکی دستمال کاغذی بهم بده. از درون هم داغم. ولی دیگه عرق قلبم رو با دستمال کاغذی نمیتونم پاک کنم.

از سر کوچه پیاده راه افتادم. اون آدم بی صدای درون هنوز داره یه بند حرف میزنه. میگه بینخبنقه نلمخیح ملنهبلیخ جحمخلن ملنلن مشنهب حجمخلبتن ممحجیشن لللتبه ن حبفه تبیم جس تنلهب مخبی مبینخهبخ مح . مبخیسحبیخن ؟؟؟ مگه نه ؟؟  گفتم آره بابا تو راست میگی. الان دیگه وقت این حرفها نیست. استرس دارم ولم کن شب با هم قبل خواب حرف میزنیم. الان یه کم بخواب . همه با هم سلام علیک و احوالپرسی میکنن و منم وارد شدم.  همه رو نگاه کردم. یه چهره آشنا از اون دور دیدم. باز خدارو شکر یکی اینجا آشناست.  نشستم. همه باهم حرف میزنن. کسی با من البته حرف نمیزنه . من بقیه رو نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم. گاهی سرمو بالا میارم میبینم بعضی ها دارن زیرزیرکی  نگام میکنن. سنگینی نگاه همیشه احساس میشه. ای بابا یکی هم با من حرف بزنه. منم آدمم ها . باز خدا رو شکر تلویزیون روشنه من نگاه کنم حوصلم سر نره. اما نه. کاش خاموش بود. ثانیه ها هم که انگار باهم مسابقه گذاشتن. چه زود هوا تاریک شد. آخ این چایی چقدر چسبید. با اینکه آدمهای این خونه رو تاحالا ندیده بودم، اما انگار سالهاست میشناسمشون. هرچند همه به من چشم یه غریبه نگاه میکردن جز یک نفر. همون یه نگاه آشنا. ای بابا یکی بیاد جلو یه کم حرف بزنیم بگیم بخندیم صدای منم در بیاد دیگه. نگاه های همه رو وقتی گاهی از روی من رد میشد ترجمه میکردم. ترجمه رو دوست دارم. نه فقط متن. اصلا بهتره با بغل دستیم حرف بزنم. هرچند فارسی خوب بلد نیست حرف بزنه. سر به سرش بذارم دوتا لبخند بزنیم که عضله های صورتم از انجماد در بیاد. اونقدر کسی باهام حرف نزد تا باز این صدای بی صدای درون صداش در اومد. گفت : بیمسبمی سبحخیسظطصظحها ؟؟ بهش گفتم بذار یه چیزی بهت بگم.  آدم ها توی بعضی چیزها مشترکن. داشتن رویا. خیلی ها میتونن رویا داشته باشن. رویا بسازن. اما بدست آوردنش چی؟ اما فکر میکنی چندتا آدم میتونن اینجا جای من اینجا بشینن ؟ گفت : سشیبمبیح مبیمبی خیبنیخ مبیخح . گفتم آره میدنم. شاید هنوز اول راهم ، اما تا همینجاش اومدن هم کار هر کسی نبود. خودت بودی و دیدی که این مسیر چندساله ، از چه دره هایی رد شدو رسید به اینجا. جایی که گاهی توی خواب میدیدمش. محکم ایستادم و حالا اینجام. نمیدونم بعدش چی میشه. اما الان خوشحالم. با تمام دغدغه هایی که از همین الان حضورشونو بیشتر احساس میکنم ، اما از اینکه موندم و رسیدم خوشحالم. حالا روتو کم کن بذار یه کم از این سالاد ماکارانی بخورم که نذاشت بخوابم.

دیگه وقت خداحافظی بود، دلم میخواست بیشتر بمونم. محیط یه جورایی واسم آشنا بود. هرچند رسما نا آشنا بود. نگاه ها موقع رفتن هم ترجمه های خاص خودشونو داشتن. مثل کلماتی که گاهی توی متن ، معنایی کاملا متفاوت با نقش خودشون رو میدن.  منم به سادگی هر چه تمام خداحافظی کردم. کسی که باهام حرفی نزد، حداقل یه خداحافظی بکنیم که معلوم بشه لال نیستم.  توی ماشین همه ساکت بودن. نگاه های آدم های توی ماشین رو  برانداز می کردم. یکی با موبایلش ور میرفت ، یکی خواب بود، یکی بیرون رو نگاه میکرد ، و یک جفت چشم که 28 سال هست عاشقانه بهم نگاه میکنه ، نگران بود. عاشقانه نگران بود.

از نیمه شب گذشته بود که تونستم لباسامو در بیارم. انگار به تنم چسبیده بودن. رفتم جلو آئینه. رگه های قرمز هنوز توی چشمام بود. ولی دیگه واسم مهم نبود.