ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

"یک" "ما"
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  

................

سالهاست که توی چنین روزی، هوای ساحل به سرم میزند...سالهاست که توی چنین روزی ، بازهم از افق تا افق ساحل زندگیم را نگاه میکنم .. سالهاست که توی چنین روزی ، حال و هوای دلم ، حال و هوای شرجیه یه ساحل دور هست ... امسال ،  پانزدهم آذر، وقتی قدم روی شن های گرم ساحلم گذاشتم ، توی سرمای همیشگیه شبهای آذر ، دلم گرم و شرجی بود ... امسال ، پانزدهم آذر ،  خورشید ساحل در حال طلوع بود ... امسال ، پانزدهم آذر ، روی شن های ساحلم ، که تک تک ثانیه های عمر من است ، ردپایی کوچک را کنار پاهایم دیدم....رد پاهایی که سرتاسر ساحلم را پوشانده ، ردپاهایی که گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ ، اما همیشه روی شن های این ساحل بوده و هست ..  ردپاهایی که از این ساحل نرفت و دیگر هرگز نخواهد رفت ... امسال ، پانزدهم آذرماه ، روی آسمان آبی ساحلم فقط یک ابرسفید سایه انداخته است... امسال ، پانزدهم آذر ماه ، همه ی ساحلم "یک" بود..
"یک" ساحل ...
"یک" خورشید ...
"یک" ابر...
"یک" دریا...
"یک" عمر..
"یک" زندگی ...
 "یک" راه ..
"یک" ما ..
.
امسال ، پانزدهم آذرماه ، "ما" متولد شدیم ...