ساحل من..قطره ایی دریا

از شبنم عشق...خاک آدم گل شد...

 
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳  

شب آخــر کـــی می آيــد ؟

تنهایم من .. باز تنهایم ..کسی را حس نمیکنم ...چشمها را می بندم به امید رویایی زیبا ...لحظات میگذرند اما خواب از چشمانم مانند اسب سرکشی رمیده ....لحظات میگذزند و من همچنان تنهایم ..کسی را حس نمیکنم ...فکرهای زیادی از مخیله ام میگذرند ..فکرهای زشت و زیبا ...اما ..نه ..مانند این است که کسی دگر نیز اینجاست .. اینک او را حس میکنم ..صدای نفس کشیدن هایش را نیز ...چشم باز میکنم ...کسی را نمیبینم ..چیزی را نمیبینم ... هیچ چیز ..همه جا تاریک است .اما هم چنان صدای نفس کشیدن کسی به گوش میرسد . او کیست؟ .اینجا چه میکند؟..می خواهم او را ببینم ..کیست که شیشه ی نازک تنهایی مرا شکسته ؟..اطرافم را نگاه میکنم اما جز تاریکی محض هیچ نمیبینم ..محیط به بیابانی می ماند بی انتها ..تاریک تر و خوفناک تر از هر بیابان تاریکی ...بی هدف به جلو حرکت میکنم .. اما هم چنان تاریک است .. صدای گام های کسی به دنبالم را میشنوم .. همچنین صدای نفس هایش .. برمیگردم اما کسی را نمیبینم ..وحشت وجودم را فرا می گیرد ..باز هم پیش میروم ..کم کم نوری از آسمان می تابد همانند نور مهتاب اما نه از جنس مهتاب .. کنون میتوانم اطرافم را ببینم ...بیابانی است بی انتها ..با افق های تاریک و سرخ ..سرم را بر می گردانم تا ...!! او را دیدم... کسی که به دنبالم میامد .. سیاه بود از جنس شب ..چشمانی آغشته به خون ..دستانی مانند دستان جادوگر..بوی تعفنش را نمی توانستم تحمل کنم ..زشترین دیوی که میشد تصور کرد ..ترس در تمام وجودم رسوخ کرد .. او کیست و چه میخواهد؟.. با شتاب میدویدم ..اما او بدنبالم بود ..هر چه میگذشت فاصله اش نزدیکتر میشد ..فریاد می کشیدم و کمک میخواستم اما تنها جوابم صدای زوزه ی حیوانات و خنده های وحشتناک کسی بود که بدنبالم بود ..هر چه زمان می گذشت به من نزدیکتر میشد .. از دور نوری دیدم ..نور امیدی در دلم دوید ..هر چه به نور نزدیکتر میشدم قدرت و توانم بیشتر میشد ..دیگر از دیوی که به دنبالم می آمد اثری نبود ..شخصی در کانون نور ایستاده بود... روبرویش ایستادم ..چه زیبا بود..نمی دانم که بود اما خیلی برایم آشنا بود ..گفتم کیستی ؟..من کجایم ؟..راه خانه ام را گم کرده ام .. کمک کن ..لبخند زیبایی زد و گفت : مرا نمیشناسی ؟.. سالهاست با تو همراهم ..سالهاست همدم تو ام ..هیچ کس مانند تو به من ستم نکرد اما دوستت دارم .. مفهوم حرفهایش را درک نمیکردم ..گفتم : دیوی به دنبالم است .. کمکم کن ..سر به زیر انداخت ..گفت : نمی توانم .. او خیلی از من قوی تر است ..راه زیادی در پیش داری و اگر او به تو برسد ..!!!!! ..گیج شده بودم .. نمی دانستم چه اتفاقاتی در حال وقوع است ..خسته بودم با پاهای زخمی .. او مرا در آغوش کشید ..آرامش عجیبی در تنم حس کردم .. تمام دردهایم برطرف میشد ..لحظه ای بعد به من گفت : وقت حرکت است ..در مکانی دورتر از اینجا درویش پیری است که میتواند کمک زیادی به تو کند ..به سوالاتش جواب بده ..امید داشته باش .. امید داشته باش ...امید ..و او محو شد ورفت .. من ماندم و آن بیابان و باز هم صدای نفس های خوف انگیز آن دیو ..بازهم دیو به سمت من حرکت کرد و من هم به جلو می دویدم ..هر چه می گذشت دیو به من نزدیک تر میشد ..دیگر آنقدر نزدیک شده بود که گویی با قدم بعدی در کنارم خواهد بود ..با شتاب بیشتری حرکت کردم .. بلاخره به دروازه ی بزرگی رسیدم ..درویش پیر جلوی دروازه بود ..تا به او رسیدم دیو از من دور شد ..طوری که انگار اصلا همراهم نبوده ..سلامی کردم و پاسخی شنیدم ..صدای درویش پیر در تمام بیابان می پیچید .. لحن صدایش امید را در رگ هایم حرکت میداد .. از او کمک میخواستم .. اما انگار او حرف دلم را میفهمید و نیازی به گفتن من نبود ..گفت: کمکت میکنم هر چند سخت است ..سپس شروع کرد و گفت : کیستی و چگونه آمدی ؟.گفتم : ره گم کرده ای هستم . به حقیقت آمده ام ..گفت : چرا آمدی ؟ ..گفتم : به کجا روم ؟.به کدام در رو کنم ؟..این ره است و ره دوم ره نیست .. این در است و در دوم در نیست ..گفت : تا به حال کجا بودی ؟..گفتم : ره گم کرده بودم .. گفت : خوب ..ره گم کرده بودی ؟.. حال چه با خود آوردی ؟..کمی درنگ کرده و گفتم : اولآ دل شکسته ؛ که از شما نقل است در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس .. بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است .. ثانیآ جز نداری نبود سرمایه ی من ..طلب بخششم از درگه سلطان من است ..ثالثآ خدایم مرا آفرید رایگان ؛ روزی داد رایگان ؛ آموخت رایگان ؛ او خدای من است نه بازرگان .. وقتی این را گفتم سکوتی کرد و گفت : اگر بگویم تو را بازگردانند چه می گویی ؟ گفتم : نمی روم ز دیار شما به کشور دیگر .. برون کنید از این در درآیم از ر دیگر .. گفت:این جرات از که آموختی ؟ هر چه می گویم جواب میدهی ؟.گفتم : از حلم شما .. با خشم نگاهی به من انداخت و با دست به دیو پشت سرم اشاره کرد که در دور دست ایستاده بود ، سپس گفت: تو ظالم به نفسی ؛ گناهکاری ..جایت اینجا نیست .. نمی دانستم چه بگویم ..شرم داشتم .. اما گفتم : نا کرده گنه در این جهان کیست ؟بگو آن کس که گنه نکرد و زیست کیست ؟ بگو؟ .. من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو ؟ ...لبخندی زد ..لبخند زیبایی که دلم راروشن کرد .. آنگاه گفت : این سخنان از که آموختی ؟.. گفتم : بلبل از فیض گل آموخت سخن ، ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در این عالم .. سر به زیر افکندم .. نای بلند کردن نداشتم .. تنها یک آرزو در دلم بود .. اما می دانستم که راه برگشتی نیست .. دیگر هیچ جوابی برای گفتن نداشتم ..می دانستم که او می داند چه آرزویی دارم .. ناخواسته اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد .. درویش پیر با دستانش آنرا پاک کرد .. دستی به سرم کشید و گفت : در کشور ما با ارزشترین و پاک ترین متاع اشک دل شکسته است .. آرزویت براورده میکنم .. آنگاه دست بر شانه ام گذاشت .. لحظاتی چشمانم بسته بود...می خواستم چشم باز کنم اما باز می ترسیدم .. اما هر چه باشد ترسناک تر از دیوی که به دنبالم بود نخواهد بود .. چشم باز کردم ..سقف اتاقم را دیدم که بالای سرم بود .. دیگر از بیابان و دیو و تاریکی خبری نبود .. هنوز سنگینی دستی بر شانه ام احساس میشد ..عرق سردی بر پیشانی بود ...