اشک يخ زده

سلام دوستان

از اون روز اولی که اینجا مشغول نوشتن شدم سعی کردم خودم رو بنویسم .. هیچ وقت توی این مدت سعی نکردم ازدنیای آرزوهام بنویسم ...هیچ وقت نخواستم از اون دنیایی بنویسم که وجود خارجی نداره ... هیچ وقت توی نوشته هام بلند پروازی نکردم .. حتی عاقبت بلند پروازی رو با بالهای بریده پیش بینی کردم .. همیشه دلم میخواست از دنیایی بنویسم که وجود داره . .دنیایی که حس میشه .. دنیایی که لحظه به لحظه اش برام قابل احساس بود .. تک تک کلمات این نوشته ها خودم بودم ..خودی که قابل ترجمه نبود و مجبور بودم که در پشت عناوینی مثل پرنده و پرستو و نی ؛ دیو و فرشته ؛ گرگ و بیابان ؛ دریا و قایق های کاغذی حرف بزنم .. اما تا کی علامت سوال ؟ علامت هایی که امروز پشت هرکدوم از اونها یک دنیا اتهام برای من وجود داره ... اتهامی که فقط توی دادگاه احساساتم ثابت میشه ...بگذریم .. امروز میخوام آخرین نوشته از دنیای خودم رو بنویسم ..و بعد از اون دنیای خودم رو جایی ترجمه میکنم که احتیاج به هیچ ماسکی نداشته باشم ..مثل یک ناشناس ..توی این وبلاگ هم مینویسم اما نه از دنیایی که میبینم .. از گذشته های خیلی دور و شاید از آینده ...

برای من خواندن اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست.میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برایم بیهوده است        ( آندره ژید )

 

 

-- چقدر خسته بودم ..احساس میکردم که این خستگی بیشتر از حد توان من بود... وقتی خوب فکر میکردم می دیدم که خستگی من برای راهی بود که هرگز نرفته بودم ..از درون کوچه هایی که روزی باسرعت تمام ازشون رد میشدم به آرومی عبور میکنم .کوچه هایی مثل کوچه های کاه گلی خاطراتم..وقتی که توی دلم یه نم کوچیک بارون می باره بوی عطر بارون روی دیوارهای خاکی خاطراتم بلند میشه.. و منو از خود بیخود میکنه ..منو توی کوچه هایی که روی همه ی دیوارهاشون دستخط خودم حک شده میچرخونه... مثل یک روح سرگردان ..این روزها اصلا دلم نمیخواد کسی منو توی کوچه پس کوچه های خاطرات به گردش ببره ..چون اصلا دلم نمیخواد که از کوچه های قدیمی و ساکت خودم بیرون بیام .. توی همین فکرها آروم آروم به خونه میرسم .. احساس میکردم که همه چیز عوض شده .. دیوارهای سفید کمی سیاه تر شدن .. از سبزی درختها هیچی نمونده .. حتی گل های قرمز حیاطمون هم به کبودی میزنن .. انگار دلشون خونه ... خیلی آروم طوری که کسی منو احساس نکنه از حیاط عبور میکردم ..ناگهان زیر نور آفتاب از گوشه ی حیاط چیزی در حال درخشیدن بود که نظر منو به خودش جلب کرد .. درخشش از لابلای شاخه های یه درخت بود .. به طرفش رفتم و لابلای شاخه ها رو بدقت نگاه کردم ...یه دونه تسبیح قرمز رنگ بود .. با دیدن اون دوباره خاطراتم برام زنده شد .. یادم افتاد روزی که این تسبیح رو اینجا روی شاخه ی درخت آویزون کرده بودم .. آخه یک یه داستان قدیمی شنیده بودم که اگه کسی حرفی با فرشته ها داره میتونه حرفهای خودشو به یک تسبیج بزنه و اون تسبیح رو یه روز صبح ؛ قبل از طلوع آفتاب ؛ روی یک شاخه ی سبز یک درخت و زیر آسمون خدا آویزون کنه .. وقتی که فرشته ها از توی آسمون رد بشن درخشش نور این تسبیح حرفهای مارو به فرشته ها میرسونه و فرشته ها هم اونقدر مهربونن که اگه دستی به طرفشون دراز بشه هیچ وقت نا امیدش نمیکنن ... منم اون روزی که داشتم از این خونه میرفتم همین تسبیح رو آویزون کردم تا حرفهای منو به فرشته های آسمونی برسونه .. اما پس چرا هیچ فرشته ای دستش رو به طرفم دراز نکرد ؟ حتما هیچ فرشته ای از بالای آسمون حیاط ما رد نشده ... آره .. من اونقدر دور افتاده ام که حتی فرشته ها هم از اینجا رد نمیشن .. دستی به علامت نوازش به تسبیح کشیدم ..اما بر اثر گرمای شدید حتی تسبیح هم پوسیده بود وبا اشاره ی دست من از هم گسیخت .. دونه های قرمز اون مثل اشک هایی که از یه دل زخمی ببارن ؛ بروی شاخه های درخت ریخت و آروم آروم روی زمین افتاد ... دیگه نمیتونستم اونجا بایستم .اون روزی که فکر ميکردم هيچی ندارم و از همه ضعيفت ترم همه چيز داشتم و حالا که فکر ميکنم همه چيز دارم در واقع هيچ چيز ندارم.حتی يک تکه سنگ از يک کوه بزرگ... راه خودم رو عوض کردم و به طرف دریا حرکت کردم .. همیشه وقتی دلم بیش از حد میگیره میرم کنارش و باهاش درددل میکنم ..از گلایه هام بهش میگم ..کم کم داشتم عات میکردم که گلایه هام رو فقط برای خودم نگه دارم ...اما اینبار که به سمت ساحل میرفتم انگار دریا خیلی دورتر شده بود .. دیگه اون بوی آشنای همیشگی رو نمیشد از دور استشمام کرد .. تحملم داشت تموم میشد .. وقتی از دور شن های ساحل زیبای خودم رو دیدم شروع به دویدن به طرفش کردم .. نفس نفس زنان در چند قدمی دریا ایستادم .. چشمام رو بستم ..میخواستم یه بار دیگه دریای گرم و آرومم رو با تمام وجود حس کنم ..میخواستم شن های داغ ساحلم رو زیر پاهام نوازش کنم .. اما تنها چیزی که درحال رسوخ به تنم بود سرمای شدیدی بود ... چشمام رو باز کردم و به دریا نگاهی انداختم ..این دریا اون دریای همیشگی نبود .. غریب و خشمگین بود .. موجهای مهربانی نداشت ..پس دریای من کجاست ؟ دریای گرم و مهربان من .. شن های داغ و سوزان ساحل من کجاست ؟ ...آروم روی شن های سرد دراز کشیدم ...فهمیدم که دریای من از اینجا رفته ...من اون دریای مهربون رو خوب میشناختم .. اون هیچ وقت تحمل شن های سرد و بی روح ساحل منو نداشت .. دریا با رفتن خودش حتی گرمای سوزان ساحل منو هم با خودش برده بود .. حرفهای منو .. اشکهای منو .. قایق های کاغذی منو باخودش برده بود ... میدونم که اون دریا هیچ وقت به این ساحل برنمیگرده ..سرمای روزگار بود که حتی ساحل داغ وسوزان منو منجمد کرد ... دیگه شب شده بود ... نای برگشتن از این راه اومده رو نداشتم .. خودم رو روی شن ها پهن کردم ..شن هایی که روزی تا اعماق قلبم رو آتیش میزد حالا نیزه های سرد خودش رو به تنم فرو میکرد ...احساس میکردم که کم کم سرما تمام تنم رو فرا گرفت .. دیگه هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم ..فقط میتونستم با چشمام آسمون بالای سرم رو نگاه کنم ...توی این آخرین لحظات هنوز به دنبال اون فرشته میگشتم ... شاید الان از بالای سرم رد بشه و دستهای منوبگیره .اما نه. سرما کم کم توی صورتم دوید .. چشمهام نیز بر اثر سرما بسته شد .. شاید برای همیشه .. و آخرین قطعه ای از وجودم که در حال یخ زدن بود یک قطره اشک بود ...........!!!!

******************************************

************آرشيو خونه************

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ζζָ Ŧָ îָ лָ д ָζζ

سلام اميد جان.ممنون که به من سر زديد.ميگم اين وبلاگا خيلی جای خوبيه که آدم خودش و خالی کنه.نظر شما چيه؟موفق باشی .بدرود

پري

سلام دوست خوب / وبلاگ قشنگی داری وخيلی زيبا می نويسی . اميدوارم هميشه تو زندگی ت موفق باشی .

ζζָ Ŧָ îָ лָ д ָζζ

سلام امیدجان.عزيزم من آپ کردم.بدو بيا که بی صبرانه منتظرتم.د بدو بيا ديگههه

hamideh

برای من خواندن اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست.میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برایم بیهوده است ....

غزال

اميد سلام...اشک...ساحل...دريا...خيلی وقته از هيچ کودوم يادی نکردم...قدر اشکای پاکی رو بدون که بی دليل ميريزن...ارزششون حتی بالاتر از اونيه که فکرشو می کنی.

azi

امييييييييييد ۳ ساعت برات کامنتيدم اما سند نشششششششششششششششششششد برا همين از اين کافی نتا متنفرم

azi

omid my computer is dead.maybe i come back one day but be sure till that day i never forget my good friends.do u know who i mean?????????

saeed

سلام اميد جان ممنون از لطفت مو تونيم با هم تبادل لينک داشته باشم؟ وبلاگتم قشنگ بودVery well!!!!!

saeed

آقا لينکيديمت شما هم اگه دوست داشتيد بفرماييد

صبا

اميد عزيز و دوست داشتنی ام پسر ساحل نشين سلام نمی دونم در باره مطالب زيبايی که می گی چی بگم قلم من قدرت نوشتن من و تمام توانايی من در برابر خلاقيت ذهن و انديشه پاک تو ناچيزند برات آرزوی سلامتی و موفقيت دارم و از خدا می خواهم که سربلند و آسمانی بمونی که تو عصاره تمام آرزوهای منی.....