با همون فکر وخیالات همیشگی رفتم تو رختخواب ..مدت کوتاهی رو داشتم فکر میکردم به این همه سال . از اون روزی که شروع شد و امروز که فهمیدم همه چی داره تموم میشه ..و من همچنان در آرزوی انتقام .فکرای عجیب غریبی تو ذهنم میومد . ناگهان ذهنم یه جا متوقف شد ..یعنی من میتونم ؟ نه نمیتونم .. این کار رو دیگه نمیتونم ..اما مگه من با بقیه چه فرقی میکنم .اگه بخوام میتونم ..تو همین فکرا بودم که خوابم برد .صبح زود بلند شدم ..تصمیم خودم رو گرفته بودم ..حاضر شدم و بدون اینکه به بقیه بگم کجا میرم اومدم بیرون .. پیاده به طرف ترمینال اومدم .خیلی سریع سوار ماشین شدم وماشین حرکت کرد. تو راه داشتم فکر میکردم..به اینکه ای کاش میتونستم از پشت چهره ی مردم صورت واقعی اونا رو ببینم ..خیلی دلم میخواست ببینم که این مرد ، یا اون زن یا دختر در واقع چه شکلی هستن .. آخه به نظر خودم پشت همه ی صورت های دنیوی یه چهره ی حقیقی هست که هیچ وقت دیده نمیشه .. خیلی دلم میخواست که بتونم با چشمام اونا رو ببینم .ولی نه .. در این صورت چهره های خیلی زشتی میدیدم که حتی طاقت نگاه کردن رو هم از آدم میگیره .. شاید اون وقت چهره ی واقعی خودم رو هم میدیدم .. نه نه .. همون بهتر که نمیبینم ..تو همین فکر ها بودم که خوابم برد وچه خوابهایی زیبایی دیدیم .. غروب بود که رسیدم . چقدر از این دیار بدم میومد .. از این شهر با این همه دروغ و نیرنگ ..همه جای این شهر انسان هایی رو میدیدم که مثله زالو خون همدیگر رو میمکند و برای پیشرفت خود از جسد برادر و خواهر خود نردبان ترقی درست میکنن .. اما با همه ی این حرفا میدونستم که در کنار این همه زشتی ؛ توی این شهر هم میشه گل رز پیدا کرد .. میشه گل نرگس و یا گل زیبای گلایل رو پیدا کرد ..خودمو جلوی در خونه ی اونا که دیدم فهمیدم که هنوز برای انجام این کار چقدر ضعیفم .. اما یه نیروی عجیبی من رو به جلو میبرد ..زنگ زدم ..خاله ام اومد و در رو باز کرد ..از دیدن من خیلی خوشحال شد .آخه چندین سال بود که خونه ی اونا نرفته بودم ..سلام نادر جان ..خورشید از کدوم طرف طلوع کرده که به ما سر زدی ..داشت تعارفات معمول زنانه رو میکرد اما من حواسم نبود .. بعد از احوالپرسی مفصل وارد خونه شدم ..توی پذیرایی نشستم تا شوهر خالم هم اومد و روبوسی کردیم و نشستیم و حرف میزدیم اما من بازم حواسم نبود .. میدونستم که دیر یا زود اون پیداش میشه ..بعد از مختصری پذیرایی خالم از من قول گرفت که امشب رو پیش اونا باشم .. منم منتظر همین بودم و قبول کردم .. کمی بعد بود که اون از اتاقش اومد بیرون ..سارا آمد ..سارای سنگ دل.. خیلی وقت بود که ندیده بودمش .. دلم داشت پرپر میزد ..اون داشت احوالپرسی میکرد و منم نگاه میکردم ..خودمو کنترل کردم و بهش تبریک گفتم چونکه 1 هفته دیگه عروسی اش بود و الان هم مشغول تهیه مقدماتش بودند .. آتیشی بود که تو دلم میسوزوندن ..حرفایی که در اطرافم میزدن رو نمیشنیدم و به هدفم فکر میکردم .. اما هر چی فکر میکردم به بن بست میرسیدم ..بعد از شام با سارا به اتاقش رفتیم ..اون داشت لباسهای جدیدش و بعضی از خریدهای عروسی رو بهم نشون میداد و نمیدونست که با این کارش با من چه کارها که نمیکنه ..!! توی اون وضع دیگه تصمیمم رو گرفتم .. اومدم توی حال و گفتم که به مناسبت عروسی سارا خانوم همه امشب یه شربت مخصوص مهمون من هستین .. خالم گفت : نادر جان زحمت نکش من خودم پامیشم درست میکنم .. گفتم : نه خاله جان ..شما باید نیروتون رو واسه شب عروسی سارا نگه دارین و سنگ تموم بذارین .. بدون توجه به عکس العمل اونا به آشپزخونه اومدم و شربت رو آماده کردم ..توی یه فرصت مناسب قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون بیام اون پودر مخصوصی که تهیه کرده بودم رو توی پارچ شربت ریختم .. اومدیم و نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم و شربت خوردیم .. بعد از اون من به دستشویی رفتم و هر چی خورده بودم رو بالا آوردم که روی خودم اثر نکنه .. داشت گریه ام میگرفت .. خیلی ترسیده بودم ..اومدم توی اتاقی که خالم برام آماده کرده بود بخوابم .. اونا هم خوابیدن .. من داشتم از تصمیمیم منصرف میشدم .. می ترسیدم.. نمی تونستم ..بازم رفتم تو فکر .. همه ی اون سالهای سیاه جلوی چشمام اومد .. همه ی اون شکست ها ..له شدن ها . همه ی اون درد ها ..بانی این همه درد کی بود ؟ خودم میشناختمش ... اما چه کسی جواب اون سالها رو میده .. انتقام رو باید از کی بگیرم .. نه . من نمیذارم کسی اینجا قصر در بره .. من باید شجاع باشم ..من بنده ی کسی هستم که توانای مطلق هست .. روح اون در من دمیده شد ه پس منم اگه بخوام میتونم .. من امشب باید از مرز همه ی نتوانستن ها بگذرم و به قله ی بلند توانستن برسم .. حتی اگه از روی جنازه ی عزیزانم رد بشم ..دیگه ذهنم کار نمیکرد ..به ساعت که نگاه کردم 2 شده بود .. وقتش بود ..بلند شدم . . به آشپزخونه رفتم و یه چاقوی تیز برداشتم .. همین طور که به طرف اتاق خالم میرفتم شعر متالیکا رو که خیلی دوست داشتم زمزمه میکردم .. اون به من روحیه میداد ..

( Die ..Die by my hand ,,Creep across the land ..Killing first heart born ..) ..وارد اتاقشون شدم .. اونا بیهوش تو آغوش هم خوابیده بودن ...شربت کارساز شده بود ..دست خالم رو توی دستم گرفتم ..دوستش داشتم اما نه اون قدر که بتونه منو از قله ی توانستن دور کنه ..اونم مقصر بود .. میدونست که سارا رو میخوام اما ..........!!! چاقو رو روی مچ دستش گذاشتم و با یه خراش عمیق خون بود که از اونجا فواره میزد ..میدونستم که زیاد دوام نمیاره ..نوبت شوهر خالم بود .. اون بیگناه بود . اما بیگناهی اون بزرگترین گناهش بود .. بالشی برداشتم و روی سرش گذاشتم . بعد هم چاقو رو روی شاهرگش ..یه فشار کوچولو آوردم و بعد هم ردی از خون رو روی متکا دیدم ..همه جا خون بود و خون .. حتی توی چشمان من ...و بلاخره ..به طرف اتاق سارا اومدم ..در رو باز کردم و روی تخت کنارش نشستم ..نمیخواستم تو خواب بمیره .نه ..اون باید همه چیز رو میدونست و میمرد.. صداش کردم . اما هیچ جوابی نمیشنیدم .اثر دارو بود .. چند تا سیلی محکم به صورتش زدم اما کمی چشماشو باز کردو بازم بست .. یه لیوان آب بالای تختش بود .. همه رو توی صورتش خالی کردم تا کمی بیدار بشه .. آروم چشماشو باز کرد و گفت : نادر تویی ؟ اینجا چه کار میکنی ؟ چرا بدون اجازه اومدی تو اتاق؟؟ ..یقه اش رو گرفتم و بلندش کردم ..چسبوندمش به دیوار .. گلوش رو با دستم محکم چسبیدم . وقتی که دستان و چاقوی خون آلود رو دید کاملآ بیدار شد ..ترسیده بود .. وقتی ترس رو تو چشمامش میدیدم احساس خوبی به من دست میداد ..اومد حرفی بزنه اما دهنش رو محکم گرفتم .. گفتم حالا نوبته منه که حرف بزنم ..آره .. این منم .. نادر . همونی که 10 سال به دنبال خودت کشیدی .. 10 سال اونو بالا پایین کردی ..10 سال اونو شکستی و له کردی ..10 سال زجر دادی و لذت بردی ..اره این منم .. حالا نوبته منه .. اما تقاص سختی باید بدی سارا .. ناباوری رو تو چشماش میدیدم .. بهش گفتم : اون نادرناتوانی که حتی جرات نداشت بگه دوستت دارم الان روبروت ایستاده .. الان جونت تو مشت منه . الان یک قدم تا قله ی توانستن مونده .. و اون یک قدم هم تویی ..دستم رو از روی دهانش برداشتم .. گفت : نادر .. تو هیچ وقت لیاقت منو نداشتی . تو یک انسان ذلیل و پست بودی و هستی..تو یک ترسو بودی و هستی ..یک ترسو ..داد زدم : احمق .. میکشمت .. لااقل ازمن التماس کن ..از من بخواه که نکشمت .. التماس کن .. التماس .. اما تنها جوابی که شنیدم آب دهانی بود که توی صورتم پاشیده شد ..چشامو بستم . چاقو رو روی قلبش گذاشتم .. جایی که سالها آرزو داشتم یه شب سرم رو اونجا بذارم و با ضربان قلبش به خواب برم .. اما.. حالا نوک چاقو رو اونجا گذاشته بودم ..دیگه تحمل نداشتم ..من تا قله راهی نداشتم و ........!! یه لحظه چاقو رو بالا بردم و با قدرت فرود آوردم ..و خندیدم .. خنده ای جنون امیز ..بله .. تموم شد .. من توانستم .. من توانای مطلقم ..من روی قله ام ..سرم رو پایین انداختم و چشمامو باز کردم .. به پاهام نگاه میکردم و منتظر بودم .. منتظر بودم که خون سرخش رو زیر پاهام احساس کنم .. اما .. این انتظار طولانی شد ..خونی جاری نشده بود .. هیچ دلیلی برای این کار پیدا نمیکردم ..سرم رو بالا آوردم .. خشکم زدم ..عرق سردی روی بدنم نشست و شروع به لرزیدن کردم .. چهره ی سارا عوض شده بود .. چقدر شبیه من شده بود و با چشمانی باز داشت منو نگاه میکرد... چقدر زشت بود .. کریه تر از اون چهره تا بحال ندیده بودم ..داشت به من میخندید .. از ترس عقب عقب رفتم و خوردم زمین ..گفتم : تو...تو..تو.. کی هس هستی ؟ خنده ای وحشتناک کرد که چهره اش خیلی زشت تر شد ..گفت : من نادرم .. نادر واقعی ..تو منو این شکلی کردی .. مگه نمیخواستی منو ببینی .. حالا خودت رو نگاه کن .. از ترس دیگه فلج شده بودم .. اما خوشحال بودم از اینکه من به قله ی توانایی رسیدم .. اما ناگهان اون یعنی خودم بازم به حرف اومد .. اون حتی فکر منو هم میخوند .. بهم گفت: فکر میکنی که الان توانای محضی ؟ خنده ی بلندی کردم و گفتم : آره .. الان من از همه توانا ترم .. من از مرز ناتوانی گذشتم ..من در قله ام .. خنده ای وحشتناکی کرد و گفت :نه .. هنوز یه قدم مونده به قله .. تو این قدم رو فراموش کرده بودی .. قدمی که برداشتن اون برابر با سقوط از قله هست ..و بازم خندید و با دستش سینه ی منو نشون داد .. سرم رو با ترس پایین آوردم .. چاقو رو دیدم که تا دسته توی سینه ام فرو رفته و خون سیاهی از اون به زیر تخت سارا فواره میزنه ..فریاد بلندی کشیدم ..

وقتی چشمام رو باز کردم چند دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم تو اتاق خودم هستم ..تمام تنم از عرق خیس شده بود .. ساعت 4 صبح بود ..جرات اینکه دوباره چشمام رو ببندم رو نداشتم .. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و کورمال کورمال لامپ خوابم رو خاموش کردم .. مبادا اینکه صورت خودم رو توی آینه ی بالای تختم ببینم .. و دوباره به فکر فرو رفتم ........

/ 9 نظر / 11 بازدید
bahar

dastanhat raste?

فرزاد

سلام وبلاگ حيلي باحالي داري ولي حيف که از عکس استفاده نکردي آخه يه عکس مي تونه يه دنيا مفهوم رو برسونه . درسته که اين کار تو پرشين بلاگ سخته ولي من يه راه حل برات دارم کافيه به آدرس URL مراجعه کني و طبق راهنمايي اونجا عمل کنط اگه مشکلي داشتي بهم ميل بزن اگرم موفق شدی يه ميل بهم بزني ممنون ميشم.فعلا قربانت

/\/IMI J00

سلام اميد جان ... اند داستاني‌ها ... لينك من رو هم كه نذاشتي ... به هر حال ... داستان توپي بود .... به من هم سر بزن ... موفق باشي .... باي .......................... اينم لينكم : عشق و نفرت

فرزاد

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس سايت کليک کنی.

/\/IMI J00

سلام اميد جان ... وبلاگم رو آپديت كردم كردم ، خوشحال ميشم سر بزني .... موفق باشي ...باي

تارا از کلبه ی عشق

سلام...خوبی اميد؟خيلی قشنگ وتکان دهنده بود گاهی آنقدر بالا ميريم که از آن طرف در قعر دره گم می شويم.

rahgozare_jadeye _eshgh

سلام .زيبا بود؛اما اميدوارم تا هميشه فقط ۱ داستان باقی بمونه.انسان گاهی انقدر دلش از نامرديهای ادمايی که اطرافشن پر ميشه که همه ی زيبايی ها را وسيله برای رسيدن به پلیدیها ميبينه.پيروز و با اميد باشی

IMI Joon

سلام امید جان ... آپدیت کردم ... نمیای؟ .... موفق باشی ...بای