--

اه اه .. این ماشین چقدر یواش میره ..بابا یه کم عجله کن ..گاز بده ..همش تو این فکر بودم که امروز رو دیر میرسم یا نه ..آخه تا حالا سابقه نداشته بود که من سر قرارم دير برسم .. همین طور که ماشین به سرغت حرکت میکرد منم به صندلی تکیه دادم و از پنجره بیرون رو تماشا می کردم ..یاد چند سال پیش افتادم ..روزايی که تازه به این شهر اومده بودیم ..چقدر برام سخت بود .. جدايی از دوستانم خیلی برام سخت بود اما اون چیزی که همیشه ازش میترسیدم به وقوع پیوسته بود ..جدايی و جدايی.. کلمه ای که برام خیلی آشنا بود ..روزای اول توی خونه ی جدیدمون برام خیلی زجر آور بود .. بدون هیچ هم صحبتی ..اتاقم یه پنجره داشت که به ب?رون باز م?شد ..پنجره ای که همیشه بسته بود و هیچ وقت فکر نمیکردم که با باز کردن اون چقدر زندگیم عوض میشه .. یه روز صبح که بیدار شدم بی اختیار به طرف پنجره رفتم و اونو باز کردم .. نسیم صبح که به صورتم میخور منو از خود بیخود میکرد .. هنوز خیابون ها شلوغ نشده بود ... روبروی خونه ی ما یه خونه ی دیگه هم بود ..با پنجره ای درست روبروی پنجره ی اتاقم ..اما اون بسته بود و فقط پرده ی زیبايی از پشت اون پنجره دیده میشد ..دیگه پنجره ی اتاقم رو نبستم تا هوای مطبوعی که میوزید وارد اتاقم بشه ..فردا صبح هم طبق معمول رفتم جلوی پنجره و بیرون رو نگاه کردم .. حالم خیلی خوب بود. دستامو باز کردم و داد زدم : سلام شهر "سلام مردم" ...یه نفس عمیق کشیدم و اومدم برگردم تو اتاقم که چشمم به ساختمان رو برويی افتاد ..پنجره باز بود و یکی داشت از اونجا به من نگاه میکرد ..منم ایستادم و ذل زدم تو چشماش ..اره ..اون الهام بود ..کسی که الان بعد از سالها احساس میکنم که خیلی دوسش دارم .. همه ی آرزوی منه ...از اون روز به بعد هر چند وقت یکبار اونو میدیدم .. فکر نمی کردم که اینقدر زود با هم دوست بشیم و به هم عادت کنیم ..یه روز از پشت پنجره اون با اشاره ی دستش چند تا عدد رو نشون میداد.. اونا رو که کنار هم گذاشتم شماره ی خونشون در اومد .. از اون روز قرار گذاشته بودیم که غروب روزای پنج شنبه بریم کنار پنجره و با هم حرف بزنیم ..تو تموم این چند سال دیگه احساس تنهايی نمیکردم .. یک سال بعد از اولین دیدارمون من دانشگاه قبول شدم .. اما توی يه شهر دیگه ..مجبور بودم که رفت و آمد کنم .چندین بار خانواده ام بهم پیشنهاد کردن که برم اونجا اقامت کنم . اما فقط به خاطر الهام نمیتونستم .. اونم مثله من تنها بود و من هنوز قرار روزهایپنج شنبه رو فراموش نکرده بودم ...

---

وقتی به خودم اومدم که ماشین خیلی وقت بود نگه داشته بود و همه پیاده شده بودن .. سریع پیاده شدم و خودمو با تاکسی به خونه رسوندم ..به ساعتم که نگاهی کردم دیدم که 10 دقیقه دیر کردم ..وای .. اما میدونستم که الهام صبر منو میکنه .. رفتم تو اتاق و از پنجره اونطرف رو نگاه کردم . اره .. الهام ایستاده بود .. براش دستی تکون دادم و اونم همین کارو کرد ..خیلی دلم برای صداش تنگ شده بود و به همین دلیل گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی خونه ی اونا رو گرفتم ..اما اشغال می زد .. تعجب کردم . دوباره گرفتم .. بازم اشغال بود .. با تعجب نگاهی به الهام انداختم و اونم شونه هاشو بالا انداخت .. یعنی خبری نداره ..گوشی رو سر جاش گذاشتم ... الهام با دستش اشاره ای به ساعتش کرد که یعنی دیرش شده .. بعد هم بای بای کرد و پنجره رو بست رو رفت .. نمیدونم چرا امروز اینجوری بود .احساس کردم که کسی از روی عمد تلفن رو اشغال گذاشته بود...سردی رو توی نگاهش میخوندم ..احتمالا برای این ناراحت بود که من دیر رسیده بودم .. اره .. حتما برای همین بوده ..تمام طول اون هفته رو به این امید سر کردم که ببینم چرا الهام از دستم ناراحته ..توی طول هفته رفت و آمدهای زیادی به خونه ی الهام میشد .. ماشین های باکلاس . آدم های اتو کشیده ..نمیدونم چه خبر بود ..اما میدونستم که این پنج شنبه همه چیز رو از الهام سوال میکنم ..بلاخره پنج شنبه شد و منم جلوی پنجره چشم انتظار الهام بودم ..با چند دقیقه تاخیر اومد ..حرکاتش مثله اشباح میموند .. دیگه از اون لبخند شیرین همیشگی خبری نبود .. دیگه تو چشماش شوق دیدار مجدد رو نمی دیدم .. دیگه ضربان قلبش رو از اون فاصله ی کمی که داشتیم حس نمیکردم و همه ی این ها دست به دست هم میدادند و منو می ترسوندند .. براش دست تکون دادم... اونم همین کار رو کرد .. وقتی دستش رو بالا آورد درخشش طلای یک حلقه رو دور انگشتاش دیدم .. دیگه همه چیز رو فهمیدم . گوشی تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم ..با اولین زنگ برداشت ..نمیدونستم چی بگم اون هم همین طور .. همه توانم رو جمع کردم و گفتم : الهام چرا؟ ..گفت:ببین منطقی باش ..من و تو فقط با هم دوست بودیم و نه بیشتر ..مگه نه ؟ .. گفتم:فقط دو تا دوست؟ همین؟ مگه قرار نبود برای همیشه کنار هم بمونیم ؟.. مگه به هم قول نداده بودیم ؟..پس اون حرفا چی شد؟ . ..بهم گفت:کدوم حرفا رو میگی ؟..گفتم: همیشه بهم میگفتی که از همه ی آدم های دنیا بیشتر دوستم داری منم بهت میگفتم که دوستت دارم .. همیشه بهم میگفتی که دوری منو نمیتونی تحمل کنی و منم میگفتم که دوریت برام سخته اما غیر قابل تحمل هم نیست .. همیشه بهم میگفتی که اگه یه بار سر قرار نیام تو از دلتنگی میمیری و منم میگفتم که اگه به قرارم نرسم منتظر دفعه ی بعد می مونم ... همیشه بهم میگفتی که اگه من باهات قهر کنم خودتو میکشی و منم میگفتم که اگر تو قهر کنی من دلم میمیره .. همیشه بهم میگفتی که اگه منو با یکی دیگه ببینی خودتو ميکشی و منم میگفتم که اگه تو رو با یکی دیگه ببینم فقط حسودیم میشه و میرم ببینم که اون کیه.اما خودمو نمیکشم ... همیشه بهم میگفتی که اگه اتفاقی برام بیافته تو دیگه به زندگیت ادامه نمیدی و منم بهت میگفتم که تا شقایق هست باید ادامه داد ..و خیلی حرفای دیگه که میزدی ..مگه نمیگفتی ؟ .. کمی مکث کرد و گفت:اره .. اما الان فرق میکنه.. الان دیگه ..!!!! نذاشتم جملشو کامل کنه ..گفتم : آره ..فرق میکنه .. الان فرق بین منو تو معلوم م?شه ..تو همه ی حرفايی که میزدی دروغ بود و من هر چی گفتم راست بود .. این تنها فرق ما بود .. همین طور که نگاش میکردم گوشی رو قطع کردم .. اما اون هنوز گوشی دستش بود ..با اینکه خیلی برام سخت بود اما پنجره رو میخواستم ببندم ..برای همیشه .. آخرین لحظه از بین درز پنجره نگاش کردم وهمه ی این مدت جلوی چشمم اومد .. دیم که همون طور که گوشی دستش بود لباش جنبید و چیزی گفت که من هیچ وقت نفهمیدم .. شاید گفت که دوستت دارم ..شاید گفت خداحافظ برای همیشه و شاید... !! اما چیزی که اون گفت چيزی بود که من نباید هیچ وقت میفهمیدم ..و پنجره رو بستم ..میدونستم که دیگه هیچ وقت این پنجره رو باز نمیکنم ..یک روز تمام تو اتاقم بودم و فکر میکردم ..به اینکه زندگی ما آدما چقدر شبیهه قصه هاست..یا شاید قصه ها شبیهه زندگی ما آدماست ..فردا که کمی حالم بهتر شده بود اومدم بیرون که هوايی عوض کنم اما هنوز هم گیج بودم ..پیاده به طرف سر کوچه میومدم که یه ماشین آخرین سیستم از کنارم گذشت ..الهام داخلش بود در کنار مرد زندگیش .. آره .. یارو کارخانه دار بود..پولدار بود .. همه چیزايی که من نداشتم رو داشت ..اونا رفتن و منم میرفتم ..به این فکر میکردم که همه جا میگن عشق و محبت رو با پول نمیشه خرید .. اما من دیدم که عشقم رو خریدن و جلوی چشمم بردن ..هوا ابری بود ..خیلی ابری ..نمیدونم بغض دلم زودتر میترکید یا بغض آسمون ..سرم رو بلند کردم که آسمون رو قشنگ نگاه کنم ..منظره ای دیدم که خیلی برام باور نکردنی بود.. .وای خدای من ...ساختمان های شهر ما چقدر پنجره داره ...............!!!!

عجب صبری خدا دارد

..اگر من جای او بودم " به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ..سراپای وجود بی وفا معشوق را ...پروانه میکردم ...

عجب صبری خدا دارد

...اگر من جای او بودم "برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان .. هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ... آواره و دیوانه میکردم ...
/ 8 نظر / 4 بازدید
armin

سلام اميد جون .. داستانت رو خوندم .. بد نبود .. بازم برامون بنويس .. يه سری هم به ما بزن خوشال ميشيم ..

tina teen

سلام ..وبلاگ خوبی داری ..قالبشو هر کی درست کرده خوب بوده ..داستانت هم بد نبود ..اما خيلی زود تموم شد ..ميتونستی بيشتر روش کار کنی ..شعرم تو بلگت بنويس .. اگه خواستی .. مرسی ...

ناشناس

سلام اقا .. من از طريق يک بلگ ديگه اينجا لينک شدم ..بيکار بودم اينا رو خوندم .. يه ايراد کلی داره .. جولاتت خيلی کوتاهه .. داستان قبلی هم پايانش معلوم نشد و هدف خاصی رو دنبال نميکرد .. يا تمومش کن يا يه جوری ننويس که خواننده آخرش پشيمون بشه

سارا

سلام اميد .. اميدوارم که حالت خوب باشه .. بابا کجايی چند وقته ؟ اون وبلاگ قبلی چی شده ؟ ديگه اونجا نيستی ؟ داستانت هم خوب بود .. بابا چرا اينقدر غمگين مينويسی .. چرا؟

XXXXXXX)

مگه قرار نبود ديگه اينجوری ننويسی .. من دفعه ی دومی هست که برات کامنت ميذارم .. اگه گوش نميکنی من اصراری ندارم ..ديگه هم نميام . بای

Mariam

سلام...نوشتتو بعدا ميخونم...آهنگ وبت محشره...و اشعار زيبايی رو آوورده بوده...راستی ببخشيد به حرفت گوش ندادم و سر زدم...مريم.

/\/IMI J00

سلام اميد جان . بابا داد همرو درآوردي كه ؟؟؟؟!!! ولي انصافاً وبلاگت باحاله . راستي چرا اينقدر دير آدرس وبلاگتو دادي؟ به هر حال موفق باشي . به من هم سر بزن . باي

kozet

سلام غريبه جون...مرسی که بهم سر زدی...من با تبادل لينک موافقم...راستی آپ کردم...منتظرتم...