مسافر و دریا

سلام دوستان خوبم .. خیلی خیلی دیر به ساحلم اومدم .این بار در آخرین شنبه از سالی که گذشت مینویسم. چقدر گرد و خاک گرفته بود اما به خاطر سال نو باید خونه تکونی میکردم .. قبل از هر چیز هم سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم .. میدونم که این روزها دیگه خونه هاتون رو خونه تکونی کردین و آماده ی فرارسیدن بهاری تازه هستید .. امیدوارم که امسال بعد از خونه تکونی ؛ چند دقیقه هم تنها بنشینید و خونه ی دلتون رو گردگیری کنید .. فکر کنم که بهار اینطوری خیلی باطراوت تر احساس بشه ... میگی نه ؟ ؟ امتحان کن ...........!!!!  البته خیلی هاتون این نوشته ها رو مدتها بعد از تحویل سال میخونین و شاید اصلا نخونین  اما اگر میخونین پراکندگی سخنم رو بذارین به حساب خستگی  من در سالی که در حال تمام شدن است ...به امید بهاری ماندن همیشگی قلبهایتان !!!

مسافر و دریا

صبح شده بود .. خورشید پشت لایه های سیاه و کبود ابر ؛ جا خوش کرده بود و هنوز با کمی دقت میشد عطر سحرگاهان رو کنار شن های ساحل استشمام کرد ...یه مسافر اومده بود دوباره کنار ساحل و شن های مرطوب رو با پاهاش نوازش میکرد ... رد پاهای مسافر روی شن ها میموند و دریا هم طبق عادت همیشگی اش با امواج خود رد پاها رو پاک میکرد ... مسافر پیش خودش فکر میکرد دریا هرچقدر هم مهربون باشه اما یه کم خودخواه هست .. اصلا نمیذاره رد پای هیچ کس روی ساحلش بمونه ... با اولین موج همه چیز رو پاک میکنه .. ولی شاید هم حق داره .. مسافر بیشتر که پیش خودش فکر میکرد به دریا بیشتر حق میداد ... مسافر پیش خودش گفت : دریا اونقدر ساحلش رو دوست داره که به هیچ کس اجازه نمیده اثری از خودشون روی ساحل دریا بذارن .. مسافر فکر کرد که اگه روزی دریا بود و ساحل خودش رو می یافت به هیچ کس اجازه نمی داد ردپایی روی شن های ساحلش بذارن ... توی همین فکرها بود که یادش افتاد طبق معمول مسافره ... اصلا به همین خاطر مسافر صداش میکردن .. همیشه مسافر بود ... مسافر؛ عادتش مسافرت هست .. با هرکی دوست میشد و کمی صمیمی ، یه روز می کشیدش کنار و در گوشش یواش میگفت : راستی می دونی تو هم مسافری ؟ اون هم نگاه عاقل اندر سفیه به مسافر میکرد و با تعجب میگه :به کجا ؟ ؟ .. مسافر هم دیگه جوابش رو نمیده .. آخه دیگه کم کم داره باور میکنه که اکثر آدم ها مسافرت رو دوست ندارن ... همه یادشون رفته چه بخوان چه نخوان مسافرن .. و از همه بدتر خیلی ها یادشون رفته که مقصد سفرشون کجاست !! .. مسافر هم کم کم داره بی خیال می شه .. هر چی هم بگه فایده نداره .. اونقدر مسیر انحرافی توی نقشه ها اضافه شده که پیدا کردن مقصد واقعی فقط کار چشم دل هست .. چشم دل ؟؟؟ اما چشم دل هم دیگه ........!!!! بگذریم .. مسافر یادش اومد که بازهم مسافر دریاست ... بازهم روی امواج سوار شد و به سمت ساحلی دیگر حرکت میکرد ... باز هم همه ی وجودش رو در اختیار دریا میدید .. بازهم دریایی ترشده بود ...باز هم چشم های خودش رو به دور دست ها دوخت تا شاید این بار جزیره ی رویایی خودش رو ببینه .. اما طبق معمول جزیره ی زیبا ؛ خیلی دورتر از دید قوی ترین چشم ها بود ...مسافر زیاد نا امید نشده بود .. حداقل تا زمانی که چشم هایش توان دیدن داشت امیدوار به یافتن جزیره اش بود .. روی امواجی آرام حرکت میکرد اما دریای قلبش امواجی بلند و طوفانی داشت .. به روزهای آخر زمستان فکر میکرد .. زمستانی که مثل 23 زمستان دیگر درحال سپری شدن بود و همه ی آدم ها به بدرقه اش می رفتن .. مسافر هم به بدرقه ی زمستان بیست و سوم می رفت .. اما زمستان برای همیشه داشت میرفت .. حس می کرد که این آخرین بدرقه اش از زمستان هست ... مسافر حس میکرد که تمام وجودش رو تابستانی داغ فراگرفته .. این فصل تابستان برای مسافر دوازده ماه داشت .. حالا که مسافر زمستان رو بدرقه میکرد از خدا میخواست که دیگه زمستان تنهایی سراغ وجودش نیاد ...مسافر به فصل های سال و آدم های این دنیا فکر میکرد ... فکر میکرد که هر آدمی یک فصل سال هست .. یکی بهار ؛ یکی تابستان ، یکی پاییز و یکی زمستان ..بعضی ها هم هرچهار فصل.. مسافر هم از این قضیه استثناء نبوده ...مسافریادش میاد که زمان های خیلی خیلی دور ؛ بهار بود ... از اون بهار فقط خاطراتی غبار آلود و شیرین به خاطرش میاد ..مسافر یادش میاد که یه زمانی زمستان بود .. زمستانی که اگه سرمای اون رو به این دنیا می فرستادن ؛ همه جا یخ بندون میشد ...و یادش میاد که یه زمانی نزدیک تر ؛ پاییز بود .. پاییزی به اندازه ی غم همه ی برگ های جدا شده از درختان .. ومسافر حالا تابستان شده .. تابستانی که توی دل زمستان طلوع کرد ...تابستانی با یه خورشید که نه تنها توی یک آسمون ؛ بلکه توی هفت آسمون وجود مسافر می تابه ...مسافر وقتی به خورشید بالای سرش نگاه میکرد خوشحال بود که تابستونی شده و همیشه هم خواهد ماند .. آروم شدن امواج مسافر رو از طوفان ذهنش خارج کرد به خودش اومد ... ساحلی دیگر از دور نمایان بود .. ساحلی که برای مسافر نبود .. این ساحل هم دریایی مهربان همیشه در کنارش داشت ..مسافرهرچی به ساحل نزدیکتر میشد ؛ بهتر احساس دریا رو از کنار ساحل بودن درک میکرد .. چه دریای خوشبختی !! .. چند لحظه بعد بازهم مسافر پاهای خودش رو برروی شن های ساحلی جدید حس میکرد.. بازهم مسافر کمی با پاهای خودش روی شن ها نقش کشید .. حرکت کرد و از شن ها دور شد .. در حال رفتن بود که چندین موج بلند با سروصدا به ساحل رسیدن ...انگار دریا میخواست مسافر رو صدا کنه .. مسافر رو به دریا کرد ..دید که این دریا هم ردپای مسافر رو از روی شن های خودش پاک کرد .. مسافر لبخند تلخی زد و پیش خودش گفت : آره .. همه ی دریاها به ساحلشون وفادارند .........!!!

!

در پایان شعری از آخرین نقطه ی زمستان به قلب تابستان .. دوستدار شما .. ساحل نشین ..یا حق !!!

باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه نه من این یقین را باور نمیکنم

تا همدم من است نفس های زندگی

من با خیال مرگ قلبم ؛ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل ؛ خس و خاشاک میشود؟

آخر چگونه این همه رویای نو نهال ،

نگشوده گل هنوز    ننشسته در بهار

می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست   چه هجر هاست !

در من چه دست ها به دعا مانده روز وشب هنوز

اینها چه می شود ؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت ؛ بی وصل ونامراد

بالای بامها و کنار پنجره ها

چشم انتظار یار ، سیه پوش می شوند ؟؟

باور کنم که عشق نهان می شود به گور ؟

بی آنکه سرکشد گل عصیانش ز خاک

باور کنم که دل روزی نمی تپد ؟

نفرین بر این دروغ ،، دروغی هراسناک

پل میکشد به ساحل آینده شعر من

تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند

پیغام من به بوسه ی لبها و دست ها پرواز میکند

باشد که عاشقی به چنین پیک آشتی ؛ یک ره نظر کند

این ذره ذره گرمی خورشید وار؛ یک روز بی گمان

سر میکشد زجایی ؛ خورشید میشود

تا دوست داری ام ؛؛ تا دوست دارمت

تا اشک ما به گونه ی هم می چکد ز مهر

تا هست در زمانه یکی جان دوستدار

کی مرگ میتواند نام مرا برباید از یاد روزگار ؟

بسیار گل از کف من برده است باد

اما من تنها ، گلهای یاد هیچ کس را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

می ریزد عاقبت یک روز برگ من

یک روز چشم من هم در خواب میرود

زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست اما

اما درون باغ

همواره عطر باور یقین من پرواز میکند..............!

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Bashir

سلام اميد جان...عيدت مبارک.....اميدوارم که توی اين سال به هر چی که دلت ميخواد برسی.....شما خيلی به من لطف داری.....من کوچک شمام.....

Bashir

تصوير سازی بسيار زيبايی از دريا و ساحل کردی....همچنين از اون بخش مسافر هم خوشم اومد....جدا همه ما مسافريم و خيلی ها مون نميدونيم......توصيف جالبی بود.....شعرت رو کامل نخوندم ولی از چند بين اولش فهميدم روش وقت گذاشتی....جالب بود...تو پرانتز بگم من از شعر بدم مياد....کلا از شعر بدم مياد....نه اينکه از شعر شما بدم بياد......به حال رک بودن بهتر از تعريف الکی و فريبه!..اميدوارم اين رک بودن منو ببخشی......

Bashir

به اميد ديدار مجدد...راستی اپ کردم.....

سينا

سلام رفيق قديمی/ سال نو مبارک / آپ کردم / پوسترهای درخواستی/ اگه دوست داشتی سر بزن/ منتظرم

سهند

سلام عزيزم عزيزم سلام خوبی اميد جان منم ميشناسی که همونی که خيلی دوسش داری واسه عيد زنگ نزدی تبريک بگی واسه همين هم ازت دلخورم ديگه ديگه دوست ندارم واسه من گل نفرست خوب واسه خانومت سلام برسون

elaheye mehr

جمله آخری خيلی زيبا و عجيب بود

saba

سلام اميد عزيزم نمی دونم در برابر اين همه احساس شيرين چی بگم از خدا می خوام که کشتی خوش بختی وپيروزی تا ابد در ساحل زندگيت لنگر بيندازد هميشه به يادت تا بينهايت صبا

حسین

سلام.من از وبلاگ و از مطالبتون لذت بردم.خوشحال ميشم به وبلاگ من سر بزنی

saba

سلام عزيزترينم اميد خوبم کم پيدا شدی زود تر به ما سر بزن هميشه به يادت صبا