. اتوبوس همین طور راهش رو توی دل بیابون ادامه میداد ..خودم هم نمیدونستم کجا میرم ..هوا خیلی سرد بود ..ساعت 21:30 شب بود که نگه داشت .. دیگه رسیده بودیم . همون جایی که سال ها میخواستم ببینم چه جور جایی هست .. همون جایی که خیلی ها از اونجا برام تعریف کرده بودن ..وقتی از ماشین پیاده شدم تازه فهمیدم که هوا چقدر میتونه سرد باشه ..مدتی جلوی در معطل بودیم ..بعد از اون ما رو به سمت اتاقکی راهنمایی کردن ..همه ی وسایل ما رو اونجا گشتن .. خیلی بد برخورد میکردن. از همون اول فهمیدم که اینجا همون جایی که میگفتن ..هر چی رو که توی ساک ما میدیدن که بدردشون میخوره  به  بهانه ی اینکه غیر مجازه برمیداشتن .. و کسی هم حق حرف زدن نداشت ..محیط اونجا همه رو شوکه کرده بود ..مدتی رو باز هم در سرمای بیرون ما رو نگه داشتن ..بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود .. با اینکه من همیشه از بارون خوشم میومد اما اون بارون نبود ... تازیانه ای بود که با باد شدیدی که میوزید به صورتم سیلی میزد ..باز کردن چشم هم توی اون بارون سخت بود چه برسد به اینکه مسیر پر از چاله و خار و خاشاک رو درست ببینیم ..کمی که حرکت کردیم به جایی رسیدیم که نوری از دور دیده میشد ..امید رسیدن به یک جای گرم همه رو وادار میکرد که تند تر حرکت کنیم ..نزدیک اونجا که رسیدیم 2 صف آدمیزاد رو دیدیم که بیرون ایستادن و منتظر رسیدن ما هستند ..اونا کسایی بودن که زودتر از ما اونجا امده بودن .. و حالا هم به امید دیدن چهره ای آشنا بیرون جلوی ما صف کشیدن .. ما که مسافرانی تازه از راه رسیده بودیم ..  ما درست از وسط اونا میگذشتیم .. اومده بودن که آمدن ما رو تماشا کنند ..مثل کسانی که مدت هاست انسان ندیده اند به ما نگاه میکردن .. از دیدن چهره ی اونا ترس برم میداشت .. چهره هایی غبار گرفته ..صداهایی که به زحمت از پشت اون همه لباس درمیومد ..اطراف را نگاهی کردم. تا چشم کار میکرد بیابان بود و بیابان ..کوه هایی که از عصبانیت رنگ اونا سرخ شده بود از دور دیده میشدند ..به آسمون هم که نگاه میکردی ستاره ای دیده نمیشد .. فقط ابرهای سیاه بود که نزدیکی اونا رو به زمین به خوبی میشد حس کرد .. جلوی درب اونجا همه به صف ایستادیم و با اجازه ی مسئول اونجا وارد آنجا شدیم ..تعداد زیادی تخت چوبی بود .. یکی رو انتخاب کردم ..خودمو روش انداختم ..بقیه دنبال شام رفته بودن ..شام اول .. اما من نرفتم .. ماندم ..شاید دلم به همین زودی برای خونه تنگ شده بود .. ولی یه چیزی رو میدونستم .. شب اول داره تموم میشه .. بله ..شب اول از دوره ی آموزشی خدمت سربازی ..

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
unknown woman

دوست عزيز می گن زندگی صد سال اولش سخته.so take it easy

mina

اميد جان سلام اگه ميشه شعر بالا را اصلاح كن دريا ترا به رسم « خودش » اينچنين نوشت بايد بگم weblog خيلي خوب شده برايت آرزوي موفقيت ميكنم قربانت : مينا