پسرک کبريت فروش

سلام دوستان .. باز هم منم ..اینبار محرم اومدم کنار ساحل ...محرم امسال هم از راه رسید .. باز هم همه جا صدای حسین حسین میاد .. باز هم ذکر لب همه ی حاجتمندان و عاشقان یا حسین (ع) هست ... این ماه رو به همه ی عزیزانم تسلیت میگم .. امیدوارم که صدای ناله ی یاحسین ما مسلمان ها فقط برای این ده روز محرم نباشه .. امسال محرم واقعا محرم هست .. امسال واقعا باید حسین بود .. امسال باید فقط برای غریبی حسین گریه کرد ... التماس دعا ...یا حق .!

پسرک کبريت فروش

یکی بود یکی نبود

توی یک سرزمین دورافتاده ؛ جایی که روی نقشه های این دنیا اثری ازش نیست ، یه پسرک بود .. پسری که کارش کبریت فروشی بود ...پسرک برای فروش کبریت هاش از این شهر به اون شهر میرفت .. پسرک کبریت هاش رو خیلی دوست داشت و خیلی هم دلش میخواست بفروششون ... روز به روز بزرگتر می شد و روز به روز هم هوا سردتر میشد .. اما هیچ کس ازش کبریت نمی خرید ...پسرک سرما رو خیلی خوب حس میکرد ..توی کوچه ها راه می رفت و می گفت : آهای مردم ؛ کبریت دارم .. کبریت برای قلب های یخ زدتون ..کبریت دارم برای دل های تاریک .. اما همه مردم با بی اعتنایی و تمسخر از کنارش رد می شدن .. پسرک کبریت فروش توی چشمای مردم هیچ چیز نمیدید ... همه جا یخ زده بود و گرمای حقیقی وجود نداشت ... اما پسرک کبریت فروش هم چنان توی کوچه ها راه میرفت و حرف میزد ... معرکه می گرفت .. پسرک میگفت : آهای مردم ؛ چرا به خورشید پشت کردید ؟ نمی بینین که وقتی به خورشید پشت میکنین سایه ی شما جلوی پایخودتون میافته ؟... چرا توی خونه های تاریکتون گل می کارید ؟ مگه نمیدونین همه ی گل ها آفتابگردون هستند ؟ .. چرا گل ها رو فقط به بهانه ی چیدن می کارید ؟ چرا همتون تبر به دست به جان جنگل های احساس هم می افتید ؟ چرا باغبانی فراموش شده ؟ آهای مردم چرا عادت کردید که برای حرکت ؛ جلوی پایتون یک دل قربانی کنید ؟ .. مردم می ایستادند و از کنار خیابان به حرف های پسرک کبریت فروش گوش می کردند .. ولی وقتی توی قلبهای هر کدوم نگاه می کردی قفلهای بزرگ و سیاهی دیده میشد که هیچ حرفی ازش عبور نمی کرد .. پسرک دیگه عادت کرده بود .. می دونست آخر و عاقبت این مردم چی میشه .. می دونست که همشون به درد بی دردی مبتلا میشن ... پسرک همچنان شهر به شهر می گشت ... کم کم داشت کبریت هایی که برای فروش داشت فراموش می کرد ... تا اینکه یه روز ؛ یا یه شب ؛ توی یه شهر ؛ یا یه روستا ؛ نمی دونم کجا ؛ یکی اومد جلو ..کبریت می خواست ...پسرک کبریت فروش نگاهی بهش انداخت .. بوی خورشید و عطر آفتاب میداد ..از جنس نور بود.. احتیاجی به کبریت نداشت ..ولی کبریت برای چی میخواست ؟ .. نمی دونم .. شاید میخواست کبریت فروشی کنه .. دلم میخواست بهش بگم کبریت فروشی چقدر سخته ... با خوشحالی تمام همه ی کبریت هام رو بهش دادم ... هیچ کس نمی دونه چقدر خوشحال بودم که بلاخره کبریت هام یه دونه مشتری پیدا کرده بود ... پولی هم بابتش نمی خواستم اما اونقدر بزرگوار بود که به جای پول یه نشان طلایی بهم داد ... نشانی که هرکسی توی این دنیا لیاقت گرفتنش رو پیدا نمی کنه ...و رفت و کبریت های منو با خودش برد ...پسرک کبریت فروش که هنوزم کبریت فروشی رو دوست داشت همچنان توی خیابان ها با مردم یخ زده حرف می زد .. ازشون هزارتا سوال می کرد که هیچ کدوم هیچ وقت جوابی نداشتند ... پسرک وقتی دید حرف زدن فایده ای نداره یه قلم خرید و روی دیوارهایشهر شعر می نوشت .. شعر می نوشت و شعر می نوشت ... همه روزه مردم بی اعتنا به خطوطی که کنارشون روی دیوارهای سنگی شهر حک شده بود از کنار هم عبور می کردن ... پسرک از همه نا امید شده بود .. فقط خوشحال بود که کبریت هاش رو یکی ازش خریده ...روزگار همچنان سرد و یخی برای همه ی مردم و پسرک می گذشت ... چند مدتی بود که پسرک سرما رو خیلی زیاد حس میکرد ...حس میکرد که جوهر قلم اش توی این سرما منجمد میشه ... پس شروع به نوشتن کرد .. برای مردم شهر داستان می نوشت .. از پرستو و نی گفت .. از زمستانی که نی رو فدا کرد گفت .. از دریا نوشت .. از شهر بی پرنده و دریای بی کران گفت .. از پسری با قایق های کاغذی گفت .. از قایق ها بر روی امواج گفت .. در نهایت از انسانی با بالهایی رویایی گفت .. از دیواری بی انتها گفت .. از سرزمین سرد غربت گفت .. پسرک کبریت فروش درست حس می کرد ...اینبار زمستان نه فقط برای مردم شهر بلکه فقط برای پسرک کبریت فروش آمده بود .. زمستانی که از جنس زمستان های دنیا نبود .. زمستانی که مثل گرمای آتش می سوزوند ...یه روز؛ یا یه شب ؛ توی شهر یا روستا ؛ نمی دونم کجا ، پسرک گوشه ایی مشغول نوشتن بود .. همون کسی که ازش کبریت خریده بود اومده بود ... میخواست کبریت ها رو پس بده .. اما پسرک کبریت فروش با نگاهش گفت که پس نمی گیره ..اون گفت کبریت هات خیلی سنگینه .. نمی تونم توی راه زندگی ام حمل کنم .. کبریت های تو نه تنها بهم روشنی نمی ده حتی نمی ذاره حرکت کنم ...پسرک کبریت فروش نگاهی به دستای اون کرد .. پر از کبریت های روشن نشده بود .. حتی یکی از اونها رو هم روشن نکرده بود ..پسرک نمی تونست خواسته اش رو قبول کنه ..اما بلاخره کبریت ها رو جلوی پای پسرک انداخت ..پسرک برخورد زانوهاش به زمین رو احساس کرد... دستش رو جلو آورد و نشانه ی طلایی که بهپسرک کبریت فروش داده بود ازش گرفت ... و همانطور که اومده بود رفت ... پسرک کبریت هاش رو از روی زمین جمع کرد . خیلی از اونها لگد مال شده بودن ولی پسرک کبریت فروش همه رو جمع کرد .. دیگه نای حرکت کردن و کبریت فروختن هم نداشت .. همون جا نشسته بود.. فکر میکرد .. حس میکرد .. سرما خیلی زیاد شده بود .. اونقدر زیاد که یک حس گرم برای پسرک مثل رویایی دست نیافتنی شده بود .. پسرک کبریت فروش به گذشته هاش فکر میکرد .. یادش می اومد که قدیم ها ؛ وقتی بچه بود کتاب دخترک کبریت فروش رو می خوند ..اون کتاب رو خیلی دوست داشت .. احساس میکرد حالا جای همون دخترک کبریت فروش هست .. پیش خودش گفت برای اینکه کمی بیشتر توی این سرما دوام بیارم کبریت هام رو روشن میکنم ... چند تا کبریت رو به دیوارهای سنگی و مغرور شهر کشید اما روشن نشد .. این کبریت ها مثل همه کبریت ها عادی نبودند .. مثل بقیه روشن نمی شدن .. پسرک کبریت فروش ؛ کبریت ها رو آروم به صورتش کشید .. اولی روشن شد ... چه گرمایی مطبوعی داشت .. پسرک به همه ی آدم های دنیا حسودی میکرد که حتی یکی از این کبریت ها رو هم روشن نکردن ... توی شعله ی کبریت قشنگ ترین آرزوهاش رو دید .. آروزهایی که هیچ کس هیچ وقت ازش مطلع نشدند ... پسرک هم چنان کبریت ها رو یکی پس از دیگری روشن میکرد ... رد کبریت ها روی صورت پسرک مونده.. سرما بیشتر می شه و کبریت ها کمتر ... دوستان .. این داستان اینجا تموم نمیشه .. این داستان از جنس داستان نیست ... هنوزم وقتی قشنگ گوش میکنم صدای مالیده شده کبریت ها به صورت پسرک کبریت فروش رو میشنوم ... دوستان .. شبها ، یا روزها ، یه جایی توی این سرزمین , توی یه شهر ؛ یا یه روستا ؛ نمی دونم کجا ؛ هنوزم پسرک داره آخرین کبریت هاش رو روشن میکنه .......!!!

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم ..دعا کردم ..دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان دنیایی است رویایی

و تو تنها برای دیدن زیبایی آن ، مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ؛ شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؛ تا کی ؛ برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانیدانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام

برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانه گی مان باز

برای شاد و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم دعا کردم دعا کردم ....!!!

 

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Bashir

سلام اميد جان....ببخشيد اگه دير به دير ميام.....ولی دير اومدن بهتر از هرگز نيومدنه....نـــــــــــه!.....مطالبت قشنگه...راستش گاهی وقتا بهت غبطه ميخورم....به خودم ميگم بچه بيا يکم حرف حسابی توی بلاگت بزن.....يکم حرف مفيد.....ولی بعدش پشيمون ميشم....ميبينم قلم من زياد قدرت و کشش اين بحثا رو شايد نداشته باشه....برای همين ممکنه بحث رو به بيراحه بکشونم و نتونم خوب جمع و جورش کنم.....

Bashir

خلاصه اينکه خيلی خوشحالم از اينکه اگه من نمی تونم حرف حسابی تری توی بلاگم بزنم يکی هست که جور من و خيلي يای ديگه رو بکشه و چهار کلمه حرف حسابی و دلنشين و در عين حال تامل انگيز بزنه!!....راستی آپيدم....از راک گفتم..موفق باشی...با اجازه فعلان بايی.....

تارا از کلبه ی عشق

و تا وقتی که هنوز روز و شب معنا دارد هنوز هم پسرک آخرين چوب کبريت هایش را روشن خواهد کرد.........اميدوارم اين بار ذيگه اين کامنت ارسال شه..........ميگم اميد يه وقت به کلبه سر نزنی ها...اصلا تو حق نداری به کلبه بيای..نيای ها...تارا

samaneh

سلام اميد خان بسيار جالب بود اميدوارم تواناييت در نوشتن اين مطالب زيبا همچنان ادامه داشته باشه من را هم جزو کوچکی از خانواده دوستان خودد بدان

leyla

سلام اميد اين وبلاگ زيبا رو يکی از رفقا به من معرفی کرد ولی خدا وکيلی خيلی قشنگ بود باز هم سر می زنم

صبا

سلام اميد نازنينم خيلی زيبا بود واقعا دست به قلمت را در نوشتن اين مطالب زيبا ميستايم هميشه پيروز باشی

darya_del920

salam mamnon kily ghashanghan man dc bodam vali hifam omad chizi vasat nanvisam b ain k enemishnasamet vali engar khily mishnasamet rastesho bekhay ashkamo dar avordiii