یک روز مهم - تغییری نیست

یک روز مهم...چیزی تغییر نکرده..

.

از بالا که نگاه میکنم یه سیاره سرد و خاکی و آبی هست که هنوز چیزی توش عوض نشده...هنوز آدم هاش دنبال دیو و فرشته ، توی داستان ها میگردن...هنوز اونی که دیو تره ،زورش بیشتره...هنوز دیو های این سیاره خیلی راحت مراسم فرشته کشی راه میندازن...هنوز هم مثل هزاران سال پیش ، یکی هست که بی بهانه بکشه و یکی که بی بهانه کشته بشه...چیزی تغییر نکرده...هنوز همه جای این سیاره ؛ کسی نتونسته برداشتی از کلمات آزادی،حق،عدالت و غیره بکنه...هنوز وحشیانه همدیگر رو میکشن تا بگویند ما بیشتر میفهمیم....هنوز چیزی تغییر نکرده...

.

همین سیاره رو از نزدیک تر که نگاه میکنم ؛ سرزمین طلایی خودم رو میبینم...اینجا هم چیزی تغییر نکرده...از شمال به جنوب و شرق به غرب این سرزمین قطاری پرسروصدا و مغرور به نام عدالت ، برروی ریل هایی ناموازن حرکت میکنه و چه خالی و بی سرنشین هست این قطار ظالم عدالت..چیزی تغییر نکرده..هنوز چند ده میلیون انسان تاوان زندگی چند ده هزار نفر رو پرداخت میکنن..هنوز قرآن بر سر نیزه کردن،نیرنگی صدها ساله است...چیزی تغییر نکرده...هنوز کاخ ها بزرگ تر و کوخ ها ویران تر میشود...هنوزهم آب ، بابا ، نان ... بابا نان ندارد...…سارا و دارا دارد اما نان ندارد ...سارا تو یک دفتر پر نان نوشته:داریم... ولی بابای تو ، آن هم ندارد…سارا بگو یک جمله که نان داشته باشد،..خانم معلم سفره ما نان ندارد...هر چند هر شب مشق من نان است و بابا..باور کنید بابای سارا نان ندارد ...بابای سارا زیر باران پای پیاده ،آمد... ولی در کوله بارش نان ندارد؛سارا شکم خالی ولی دفتر پر از نان ،خوابید زیر سفره ای که نان ندارد...هنوز چیزی تغییر نکرده..

.

همین سرزمین طلایی رو که از نزدیک تر نگاه میکنم یه اتاق، با سقفی کوتاه،رو به خیابانی شلوغ میبینم.. توی این روز مهم ؛ اینجا هم چیزی تغییر نکرده..هنوز هم وقتی به چشمهات نگاه میکنم رنگی از دروغ وفریب و نیرنگ نمیبینم...هنوز هم رنگِ بی رنگ ِ مادیات رو توی چشمهات نمیبینم..هنوز هم احساس درون چشمهات به قیمت شش دانگ آپارتمان نیست ...هنوز هم دلی هست که تنگ شود و فاصله هایی بی رحم...هنوز هم فروغ شاید برای ما میگوید...آن کلاغی که پرید...از فراز سر ما .... و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد....وصدایش همچون نیزه کوتاهی،پهنای افق را پیمود...خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...همه میدانند...همه میدانند...که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس...باغ را دیدیم....و از آن شاخه بازیگر دور از دست...سیب را چیدیم...همه میترسند...همه میترسند از من و تو...به چراغ و آب و آیینه پیوستیم...و نترسیدیم...

.

پ.ن : وقتی کسی چندین سال رو با یک آدم دروغگو بگذرونه، راحت میفهمه داستانی که میشنوه چقدردروغه

پ.ن: دیشب که خوابیدی...ابرهای آسمانِ کوتاه اتاقم باریدند..بی صدا

 

 

/ 0 نظر / 78 بازدید