پاییز طلایی من

 

 آخرین ساعات یه تابستان سخت ....داریم میریم تو پاییز...من از پاییز خیلی خاطره ها دارم..اولین خاطره هام ازپاییزه...از دنیا اومدن تا الان..من پاییز رو قشنگ ترین فصل میدونم...خیلی چیزها توی پاییز ازدست دادم و خیلی چیزها بدست آوردم...چند سالی بود پاییزی سختی داشتم...اما امسال باید فرق کنه...امسال پاییز رو هم خیلی دوست دارم..خیلی منتظرشم...

.اینجا توی همین پست بازهم مینویسم..واسه پاییز..واسه پاییزی که امسال میخواد منو خیلی جاها ببره...الان نمیتونم...

.فکر میکردم امشب خیلی با شب های دیگه باید فرق کنه..شب  آخر تابستونه...اما امشب هیچ فرقی با شبهای دیگه نمیکنه...فرق بین داشتن و نداشتن گاهی خواستن و نخواستنه........!!!

.ماه رمضون هست...خیلی ها روزه میگیرن خیلی ها نمیگیرن...معنای روزه نخوردن و نیاشامیدن نیست..اون اسمش گرسنگی کشیدن..روزه رو به خیلی چیزای دیگه هم میشه نسبت داد و فقط مال رمضون نیست..دلم میخواد از اولین روز پاییز روزه اشتباه بگیرم..دلم میخواد خیلی از اشتباهاتمو تکرارنکنم..روزه ام رو به سادگی افطار نکنم..شما هم روزه ی بگیرید..نه روزه ی شکم...روزه ی روح و دل...ببین کی افطارمیکنی..

راستی بچه ها...پاییز چه رنگیه ؟؟؟من فکر میکنم طلاییه ..طلاییه خوش رنگ مثل طلا..تو چی فکرمیکنی ؟؟؟

……………..

یه شعر تقدیم به آخرین روز تابستانی خودم

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم...

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست...

ببخشای مارا اگر ازحضور فلق  روی صنوبر خبر نیست...

به پایان رسیدیم اما ...نکردیم آغاز ...

فرو ریخت پرها ... نکردیم پرواز

4l43wyb.jpg

/ 128 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

من نميتونم... نميتونم و مجبور هم نيستم بيشتر ازين صبر کنم يه روز يه آپ طولاني از کارايي که کرده نوشته بودم... فرستادم تو بلاگ ولي دو دقيقه بعد همش رو پاک کردم... اميد اون افسردم کرد اون اعتماد به نفسم رو خيلي خيلي خيلي پايين برد اون مث دخترا منتظر بود من از چشماش و موهاش و قد و بالاش تعريف کنم اما کار خودش چي بود؟... "نازي لبت چرا اينطوريه؟ اگه اين خال رو عمل کني بهتر ميشه! اگه دندونت بيسار شه خوبه! اگه پوستت! اگه بدنت! اگه وزنت! اگه قدت! اگه... اگه... اگه...." ديگه حالم از خودم داشت بهم ميخورد! مريض شدم! رواني شدم!

نازنين

ميدوني اين همه الان داره آف ميذاره خواهش ميکنه ولي يه زنگ بهم نزده؟ قبلنا موبايلمو آتيش ميزد اينقد زنگ ميزد و اس ام اس ميفرستاد خب اينا همش يعني چي؟راضيه... قرار بود هفته ي ديگه بياد با بابام حرف بزنه خواستگاري کنه! ببخشيد اين حرفو ميزنم اميد اما بهم ميگفت "يه روزه ميام اونجا بيا هتل با هم سکس کنيم البته مجبورت نميکنما"... اما انگار مطمئن بود من همچين کاري رو ميکنم! اونم بخاطر کرمايي بود که خودم ميريختم! :)) ... ولي مي ديدي اينجا تو بلاگ خصوصيم هميشه تو آپام مينوشتم دوست ندارم بياد و کلي بهونه تراشي ميکردم! همش بخاطر همين بود. احساس ميکردم قراره ازم سو استفاده بشه ميدوني آدرس بلاگم رو بهش ميدم اصلا نمياد بخونه و اصلا نميپرسه آپديت کردي يا نه؟ P:

نازنين

خيلي بخشيدم و صبر کردم... خيلي کوتاه اومدم... من وفادار بودم... اميد... اميد آخه دروغ چرا ! خب من دختر زشتي نيستم ميتونم با هر کس بخوام دوست شم! اخلاقم هم خوبه هر پسري ميتونه عاشقم بشه و منو بعنوان مادر بچه هاش انتخاب کنه ولي هيچوقت اينکارو نکردم... اووووون پسر عاشق جوابمو اينطوري داد!!! اين همه از عشقش تو بلاگ ميگفتم که به خودم تلقين مثبت شه! خيلي وقته از چشمم افتاده... خيلي وقته... وقتي چند شب پيش اومد اين بار از هيکل رو فرمه مشترياش که همه زن هستن تعريف کرد ديگه نتونستم صبر کنم که حتي حرفاش تا آخر تموم شه... ديگه نميتونم بيشتر از اين توهين رو بخاطر يه عشق مسخره تحمل کنم! ديگه نميتونم با تهديداش که "نازنين من آدم بداخلاق و عصبي اي هستما" کنار بيام و بگم "بيخود ميگه بعدا عوض ميشه خوب ميشه" الان وضع ماليش بهتر شده. قبلا ماهي 80 تومن ميگرفت بعد شد 120 تومن الان يوهو شد ماهي 500 تومن!... اون هم عوض شد... قبلا ميگفت "دخترا دوس پسر واسه پولش ميخوان کسي باهام دوست نميشه! نازنين تو خيلي عجيبي که منو با اين وضعي که دارم دوست داري! تو دنيا مثل تو پيدا نميکنم... خيلي فرق داري و متفاوتي"

نازنين

ولي اين جريانا تکرار شددددددددددن بعد از 4 سال فهميدم 5 ساله... بخونا اميد... دقت کن...5 ساله با يه دختره ديگه هم دوسته! اسمش الينا بود... دختره ميره مغازش و مياد... دختره ميدونه گولو عاشق نازنين و نازنين عاشق گولو! ولي به گولو گفته "منتظر ميشم تا جدا شين من جاي نازنين رو بگيرم! عشقاي اينترنتي چرته ميدونم جدا ميشيد" خيلي زور داره مگه نه؟؟؟؟ زور داره که ببيني اونم قبول کرده تا دختره تو نوبت باشه و نگهش داشته خيلي بي شخصيتم که 6 ماه پيش که يه sms ساعت 3 نصف شب اشتباهي برام فرستاد نوشته بود: "سلام بهار ببخشيد امروز نتونستم جوابتو بدم سرم شلوغ بود take care " برام بياد و من مث ديوونه ها غش غش بخندم و بعدش بازم ببخشمش و بگم "بيخيال عزيزدلم فراموش کردم" خيلي خرم نه؟ بيشعورم نه؟ بي شخصيتم نه؟

نازنين

ميدوني چقد سخته يه دختر عشقش رو با دو تا دختر (ليلي و آهو) رو در رو کنه تا ثابت شه خيانت کرده يا نه؟؟؟ ميدوني چقد غرور آدم جلوي اون دو تا دختر ميشکنه؟؟؟ ميدوني چقد زور داره بعدش دختره بياد بگه "نازنين بخدا بي منظور ميگم ولي اگه گولو عاشقت بود هيچوقت با من حرف نميزد! اون فقط دوستت داره عاشقت نيست! به خدا بخاطر خودت ميگم!" سخته بعد از اين که رفتي سر اين جريان خودکشي کردي سه روز نگذشته...ببين! دقت کن اميد...بعد از سه روز... همون دختره بياد بگه "نازنين اين آيدي جديد دوس پسرته! ديروز ساخته و منو اد کرده ميگه بازم برام عکس جديد بفرست"... بعد آيدي رو به گولو بدم و بخنده بگه "خب که چي؟ فقط کنجکاو بودم ببينم بعد از عمل بينيش چه شکلي شده"!!!!!!!!! خيلي شخصيت خودم رو بردم پايين...رو اين حساب که نميتونم عاشق کسي بشم و حيفه عشقمو بخاطر مسخره بازي و بچه بازي از دست بدم

نازنين

در مورد مسير هم دقيقا همينطوره... درمورد بيراهه ها هم... يه بار کلاس اول راهنمايي بودم يه آقاهه تو برنامش يه حرفي زد که تصادفي شنيدم و تو ذهنم موند... گفت: «سيب وقتي ميرسه ميوفته, ولي آدم وقتي ميوفته ميرسه»... شايد همين باعث شده از شکست ها نترسم و عين خيالم نباشه... اون پستم واقعا شاد بود اميد... دارم لذت ميبرم از اين آزادي... احساس ميکنم از اسارت رها شدم... و البته خوشحالم که همچين تجربه اي رو پشت سر گذاشتم... ساده نبود و به همون اندازه خطري هم برام نداشته خدا رو صد هزار بار شکر... چيزي از دست ندادم که هيچ, تازه کلي هم بدست آوردم... حرفي براي زدن دارم که تجربه ي خود خودمه! اميد مهربونم, اميدوارم زودتر حالت بهتر شه و روبراه بشي... جداي از مسايل ديگه, تغيير شهر آدمو خسته ميکنه... کم کم روحيت خوب ميشه گلم...

نازنين

با مهربوني و شوخي ميپرسيدم "عزيزدلم امروز کجاها رفتي شيکارا کردي؟" عصبي ميگفت "من خيلي بدم مياد آمار کارمو به کسي بدم و بگم کجا بودم و چيکار کردم"........................... همه اينا توهينه اميد............ بازم تحمل ميکردم و ميگفتم اشکال نداره... ولي ديگه سر ريز شدم... بستمه........................................

نازنين

خودش رو با من مقايسه ميکرد که به قول خودش «کدوم سرتريم»!!!!!!!!!!!!!!!!!! نميدوني چقد ازين حالت و رفتاراي يه پسر بدم مياد "نازي من بدم نمياد برم ديسکو! نازي... من بدم نمياد برم کنسرت تو دبي... وقتي ازدواج کرديم با هم بريم خب؟ خانوادگي که بريم مشکلي پيش نمياد! نه خانومي مزاحم من ميشه نه پسري ميتونه بهت نزديک بشه" هنوز دنبال کشف محيط اطرافش بود... جذب خيلي چيزا ميشد... نميگم دختر مومن و متديني هستم ولي اين حرفاش واسم زنگ خطر بود! زنگي که صداي بلندش گوشم رو کر ميکرد... از ترس تا مرز سکته کردن ميرفتم ميگفتم بيا با هم نماز بخونيم بيا با هم شروع کنيم به خوندن... مسخره ميکرد که اعتقاد نداره و چرا بايد عربي بخونه و... ازين چرت و پرتا... حالمو ميگرفت

غريبه ی ساحل نشين کيه؟