باران باريد..باران برای من باريد

ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی

زمان میگذرد زمانه نیز هم

کودک میشویم جوان هستی و جوانی نمیکنی..میگذری پیر میشوی می مانی

بازهم مثل همیشه در پی گمشده ایی هستی که با توهست و نیست

باز در پی آن علاقه پنهان آن نگاه همیشه تازه هستی

بازهم آن دوچشم روشن عشق را در غبار بی امان زمانه جستجو میکنی...

قدم زنان زیربارون...چه احساس زیبایی...حس برخورد قطره های بارون مثل انگشتهای آسمون به شونه های آدم...چه حس غریبی....

توی خاک داغ و تفدیده غربت شرایط درک این احساس خیلی سخت پیش میاد..اما الان که دارم قدم میزنم خیس خیس شدم..نه از هوای شرجی جنوب..از بارون بی امان..

راه میرفتم و فکر میکردم...به بارون..مدت ها بود ندیده بودمش...از ضربات تندش روی صورتم که مثل سیلی میماند ناراحت نمیشدم...به صورتم میزد که بیشتر از خواب بیدار بشم و چیزهایی رو ببینم که فقط زیر بارون میشه دید...فکر میکردم..به اینکه بارون برای همه میباره...و برای هر کسی به دلیلی..برای یه دهقان ..یه کارگر..یه معلم..یه مهندس..یه بچه ی کوچولو..یه پیرمرد..و شاید برای من...بارون چرا برای من میباره ؟؟..حس میکردم بارونی که بعد از مدت ها حالا داره روی سرم میباره حتما پیغامی برای من داره..نگران بودم..بارون همیشه برای من حس بارانی به ارمغان داشت...دلم برای اون حس هم تنگ شده بود..در ماشین را باز کردم...نشستم...وقتی به صندلی ماشین تکیه دادم حس کردم تمام لباسام بارانیه..دلم نمیخواست خشک بشم..میخواستم بارانی بمونم حتی اگر خودم نمیتونم لباسهام بارانی بمونه..دلم میخواست این بارون قلبمو خیس کنه..چشمم...گونه هامو..

میخواستم حرکت کنم..نگاهم به تقویم توی ماشین افتاد..نگاهی به صفحاتش کردم..روز پنجم آذر بود..با خودکار زیرش نوشتم : باران بارید..باران برای من بارید...اما باز هم دلیلش رو نفهمیده بودم...چند صفحه ورق زدم..آه...یه علامت روی تقویم..یه علامت توی ماه آذر...فهمیدم بارون بعد از این همه مدت برای چی این همه راه اومده بود و برای من میبارید..بارون برای من میبارید چون میدونست که فردا و فرداها هم اسیر این خاک داغ غربتم...بارون میدونست که فردا که از بالای سرم خواهد رفت من میمونم و آسمون صاف جنوب و تیغ آفتاب بالای سرم..من میمونم ویک صفحه ی تقویم و یک علامت قرمز و هزاران سوال بی جواب.........!!!!!!!!!

ماشین زیر بارون شهر ما آروم حرکت میکرد...برف پاک کن آروم آروم قطرات بارون روی شیشه رو کنار میزد..ولی چشمهای من حالا همه چیز رو بارونی میدید..

پشت این پنجره ها... وقتی که بارون میباره

وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد

توی خاک گلدون ها...بذر حسرت میکاره

وقتی شبنم میشینه...رو غبار جاده ها....وقتی هر خاطره ایی تورو یادم میاره

وقتی توی آینه....خودمو گم میکنم....میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس میکنم که چشمام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون میباره

داره بارون میباره

4fuzm0i.jpg

/ 37 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام همه امید زندگیم سلام مهربان ترین که دریا آسمان رود و کویر در بینهایت مهربانیت غرقند. ********************* نگفته بودم! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی ؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری ؟ نگفته بودم ! واژه ها مقدس اند احساس می شوند می ترسند می تر سانند و حادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابر ها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا بار دیگر سبز شوم ******************* هميشه آسمانی بمانی هميشه مهربان من

محبوب

دوباره باز حکایت به انتها نرسید هنوز نیمه تمام است و یک شروع جدید و قصه آنقدر به درازا کشید تا آخر کلاغ در به در قصه هم به خانه رسید هزارویک شب ازاین ماجراگذشت و هنوز هزار و یک شب دیگربه جاست بی تردید هزارویک شب غصه، هزارویک شب اشک هزارویک شب مبهم، دوباره بیم و امید دوباره قصه ی تکراری سکوتی گنگ و حرف های نگفته که بر لبم خشکید هزارشاید و اما، هزار چون و چرا که ماند در دل و از فرط ماندگی پوسید دوباره دفتر شعرم کتاب میشود از رباعیات غزل سان، ترانه های سپید... دوباره رفتن این راه رفته آسان نیست: سلوک چشمه ی آبی به مقصد خورشید به این تسلسل باطل، به این حکایت پوچ دوباره باز شنیدم زمانه میخندید ببین که شعرمن امشب «دوباره باران» شد ولی دوباره حکایت به انتها نرسید *********************** سلام امید جان مثل همیشه بی تکرار زیبا دلنشین و ماندگار بود به امید دیدار دوستت دارم

حکيمه

ممنون از تينکه به من سرزدی.بازم بيا

mahshid

salam narahat shodanesho ke shodam kheiliam shodam ama man kineii nistam vaghti ke fahmidam manzori nadashti bikhial shodam narahatimam bekhatere in bood ke ehsas kardam alagheiike be marzieh daram baese khande digaran shode ama bikhial movafagh bashi byebye

شميلا و فرهاد

سلام با اينكه هميشه از عشق مي نويسيم اين بار ديدن چند صحنه باعث شد نا متفاوت تر از هميشه آپ كنيم منتظر نظر شما هستيم

نسترن

می دونم چی ميگه خوردن قطره های بارون به سر و صورت داغ آدم می تونه چه قدر دلچسب باشه.

ابی فرفره

حالا شبا که نيستی چشمای من می باره آوازه گريه هاتو به ياد من می ياره بعد تو دست بارون رو شونه های گل نيست رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نيست ( دوست دارم ۱۵ تا)

فهيم

سلام . من اينجا جنوب . کافی نت . تولدت مبارک . ببخشيد دير شد

ندا

ممنون که به بلگم اومده بودی تو هم بلاگ خوبی داری ولی متاسفانه من بارون و دوست ندارم چون مو هام زير بارون فر ميشه

باز باران بارید خیس شد خاطره ها مرحبا بر دل ابری هوا! هر کجا هستی باش آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی...