حسین

مرز در عقل و جنون باریـــک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم

 
گیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است


من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم ســیاه


دین دیوانه به دین عشق تو شـــد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد

 
مستم از جام تهی ، حیرانی
باده نوشیده شده پنـــــــهانی


/ 0 نظر / 15 بازدید