۱ تا ۵.........تا من

سلام دوستان

بعداز مدتها دوباره اومدم..اومدم که دوباره واسه خودم بنویسم..توی این مدت خیلی چیزها دیدم و خیلی چیزها شنیدم..خیلی چیزها یاد گرفتم...حرف واسه گفتن زیاد دارم..کم کم اینجا مینویسم..واسه این دفعه به روز کردن وبلاگم قرار بود توی یه مسابقه شرکت کنم...توی 5شماره خودم رو معرفی کنم..توی این مدت فکر میکردم اخه چطور آدم میتونه خودشو توی 5شماره تعریف کنه ؟؟ به نظر من اگه منصف باشیم کار خیلی سختیه..هرکس این 5شماره رو به زبان خودش مینویسه..منم سعی میکنم به زبان خودم بنویسم...البته یه داستان هم واسه این شماره داشتم..اما توی وبلاگم نمیذارم ..توی سایت میذارم..داستان هام رو اونجا مینویسم...اینجا بهتره یه دفتر خاطرات بمونه......

۱- موقعی که دنیا اومدم واسم یه اسم انتخاب کردن...اسمی که اون موقع معناشو نمیدونستم...شاید هنوزم نفهمیده باشم..اما اون چیزی که از دنیا شناختم اسم منه..همون اسمی که آخر هر پست نوشته میشه..درس میخونم فعلا...ترم آخرم..درس خوندن رو مثل بچه های دبستانی دوست دارم..اضطراب امتحان و کلاس و کنفرانس رو دوست دارم..یه روز واسه قبول شدن توی دانشگاه کتاب تست زیر لباسم قایم میکردم و زمانی که توی برجک پست میدادم ؛زیر نور چراغ کم نوری اسلحه به دوش درس میخوندم...وقتی قبول شدم یه روز واسه رسیدن به دانشگاه سوار تاکسی میشدم و 10دقیقه بعد میرسیدم دانشگاه..چند ماه بعد واسه رسیدن به دانشگاه سوار اتوبوس میشدم و سیصدکیلومتر میرفتم تا به دانشگاه میرسیدم..چند ماه بعد واسه رسیدن به دانشگاه باید سوار قایق میشدم و توی آبهای آزاد و آرام دریا حرکت میکردم تا به دانشگاه برسم..دنیا تو نگاه من خیلی کوچولو هست..بعد از همه این مشکلات حالا که حس میکنم یه دوره از تحصیلم تموم شده حس میکنم زحمت بی فایده کشیدم..هدف جایی دیگه بود...!!!

2- موسیقی رو خیلی دوست دارم..از هر سبکی گوش میدم..موسیقی رو گوش نمیدم به خاطر قشنگی یا زیبایی یا ریتم و ابتذال آهنگاش..موسیقی رو گوش میدم که بتونه احساسی رو در من برانگیخته کنه..صدای اعتراض رو دوست دارم..عقیده دارم هر نوع موسیقی یک نوع حس رو به آدم القاء میکنه ..خودم موسیقی راک و متال رو که سالهاست دنبال میکنم دوست دارم..نزدیک به یه سال هست که جدی گیتار رو ادامه میدم..عقیده دارم واسه نواختن علاوه بر قدرت و مهارت احتیاج به قوی بودن و قوی شدن احساس هم هست..سبک کلاسیک رو دوست دارم و ادامه میدم..چون هدفمند هست و هر نت توی سبک کلاسیک میتونه بیانگر یه کلمه؛بیانگر یک حس باشه..استادم(که از بهترین دوستامه)میگه پیشرفت عالیه اما مشکلت اینه که میخوای زود به همه چیز برسی...شاید راست میگه....!!!

3- یه دفتر خاطرات دارم..به جلد مشکی به رنگ سبز..بعضی صفحاتش رو به رنگ سبز نوشتم...بعضی صفحاتش به رنگ سیاه..بعضی قرمز و بیشتر به رنگ آبی مینوسم..به رنگ امواج دریا..هربرگ دفترم ،برگی از احساسات و خاطرات منه..هربرگ یک حس..هنوزم نذاشتم چشم غریبه ایی بهش بیافته..توی هر برگ از دفترم اسم دوستانم هست..هر اسم یک حس هربرگ یک نام ..دوستی..رفاقت..صداقت..مهربانی..وفا..جفا..خشم..غرور..همه احساسات..و نفرت...توی صفحه ی نفرت دفترم فقط اسم یک نفرهست.......!!!

4- همه نوع فعالیتی رو داشتم...یه زمانی تموم زندگیم ورزش بود...به سبکی که کار میکردم خیلی علاقه داشتم...فلسفه ی اون رشته توی تمام ذهنم ریشه داشت و هنوزم پایه های فکری اون دوران توی ذهنم هست...توی سیاست فعالیت داشتم و دارم..تفکرات سیاسی تندی دارم..با هرکسی بحث سیاسی نمیکنم چون خیلی مخالف دارم...توی تفکرات سیاسی اجتماعی خودم خیلی متعصب بودم..فقط یک روی سکه رو میدیدم..اما وقتی سرم به سنگ خورد؛چشمام کمی بازتر شد..حالا متعادل فکر میکنم و هردوروی سکه رو میبینم و قبول دارم...از آدم های یک بعدی خوشم نمیاد..الان هرکسی بند شماره 4 رو میخونه فکر میکنه دارم دستور پخت غذا میدم..........!!!

5- باطبیعت زندگی کردم..توی این کشور بزرگ و هزاررنگ...همیشه واسه بهتر دیدن احتیاج به نمادی از طبیعت داشتم ودارم..به این نوع نگاه به دنیا عادت کردم..یه روز ازبالای بام خونمون شن های کویررو نگاه میکردم وفکر میکردم به زیبایی کویر..بعدها شب ها روی یک تخته سنگ وسط رودخونه دراز میکشیدم و به درختای بلند جنگل نگاه میکردم و آسمون پرستاره ی بالاسرم...به لطافت گذر آب از کنار گوشم گوش میکردم و چشمام رو میبستم تا اون لطافت رو جایی دیگه حس کنم...و حالا تا اونجا که چشمم کارمیکنه دریاست و ساحل...یه ساحل داغ و شرجی..اما زیبا و دوست داشتنی..حالا وقتی به زیبایی طلوع خورشید از انتهای طلایی دریا نگاه میکنم و زمانیکه به غروب نارنجی خورشید درسویی دیگه نگاه میکنم دلم میخواد همه ی آدم های اسیر دیوارها و آپارتمان های بلند و تاریک به من زیبایی هایی که میبینم حسرت بخورن...زیبایی برای خیلی ازآدم ها زندگی پشت صف طولانی ترافیک و گوش دادن به صدای گوشخراش بوق ماشین ها و استشمام هوای سرب آلود شهر هاست...هرچند میدونم که شاید آخرین نگاه هایی باشه که به ساحلم میندازم........شاید فردا.........!!!

/>

/ 77 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Bashir

سلام امید جان...با کمی تاخییر سال نو مبارک!... امیدوارم امسال سالی بسیار شیرین و stable برات باشه....Happy new year pal

سلام از اینکه به وبلاگ من سر زدی ممنون. وبلاگ شما رو لینک می کنم.لطفازود به زود آپ کن.

بهار

سلام ... خوبی ... سال نو مبارک ... امیدوارم سالی پر از شادی سلامتی و موفقیت به همراه داشته باشی ... موفق باشی

شبنم

سلام.... خيلی خوشحالم ازينکه اينجا رو پيدا کردم

سهيد

salam OMid Omidvaram ke vaghean khoobo shaad bashi manam baade modatha oomadam ziad harfi vase goftan nadashtam amma hes-haye soheedi ro gozashtam- mamnoon

شبنم

چرا ديگه آپ نميکنی؟

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛پس از باران؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

سلام اولين باره که به ديدارت ميام وبلاگت زيباست بهم سر بزن ديروز اپ شدملبخند))))) خورشید را به چشم تو پیوند می زنم با طرحی از نگاه تو لبخند می زنم می ایی و پرنده ای اغاز می کنی و اتش در این همیشه در بند می زنم از دور ها بریده ام انگار" بگذریم رقصی به دوش صاعقه هر چند می زنم دارم تمام می شوم اما تبسمی در حزان این سرود غم اکند می زنم حالا اگر قبول کنی" افتاب را در لحظه ای به چشم تو پیوند می زنم بيايی منم هميشه ميام يا مولا.

Bashir

سلام اميد جان....مرسي كه به خونه خودت سر زدي....راستش اين پست آخر يك Sequence از يك Screenplay هست...يك داستانه كوتاه از مخلوطي از خاطرات و روياهايي كه داشتم....البته در مورد يك بخشي اش.....چه خوبه كه آدم وقتي حرفي براي گفتن داره بلاگ رو آپ مي كنه....از اين كارت خوشم مياد..همش مثل من و امثال من حرفهاي Cheap نمي زني و حرفات رو بايد آناليز كرد.... اگه آپ كردي خبرمون كن....شاد و پيروز