راه طولانی نيست..اما خسته ام

     خوشبختی چیه ؟..کی میتونه اونو معنا کنه..کسی تاحالا خوشبخت شده ؟..کسی تا حالا تونسته برای همه ی آدمها بگه خوشبختی یعنی چی ؟..اگر کسی نتونسته حتی خوشبختی رو تعریف کنه پس به دنبال چی میدویم ؟..به دنبال چیزی هستیم که حتی تعریف نشده ویک مفهوم کلی وگنگ هست ؟..حس میکنم خسته ام...زندگی چرااینقدر بدمزه هست..اما همه اشتیاق به خوردنش دارن..هرچی بیشتر درون این زندگی دقیق نگاه میکنم زشتی های اونوبیشتر میبینم..نمیدونم تاکی میتونم صبر کنم و هیچی نگم..اما هر روز یک طعم تلخ زندگی رو میچشم..طعمی که میدونم به دهان بعضی آدمها خیلی شیرین میاد...طعمی تلخ حقیقت رو به سختی تحمل میکنم..اما باید تحمل کنم وگرنه برای فرار از این سختی باید از حقیقت هم فرار کنم..و اون حیقیقت چیزی نیست جز حقیقت من..حقیقت تو ..و حقیقت او..حقایق تلخ..حس میکنم خسته ام...

حتی دریا هم از شنیدن حرفهای من خسته شده..دیگه حتی نامه های مچاله شده ی منو هم به سمت افق نمی بره..هنوز ورق های مچاله ی شده ی دفترم رو روی آب های لجن آلود کنار ساحل میبینم که بازیچه ی خرچنگ ها شده...ورق هایی که همه ی خطوطش رو به خط سبز کشیدم ..به رنگ مهر و صفا نوشتم ..به عطرصداقت معطر کردم..و با دستهای دلم به امواج دریا سپردم..ورقهایی که میدونم هیچکس نخونده جز یک افق خیالی..جزافقی که فقط میشه توی نقاشی  بچه ها دید..بچه ها چون دلشون پاکه  افق رو خیلی زیبا نقاشی میکنن...دلم میخواست ورقهای دفترم میرفت به افق نقاشی یه بچه ی کوچولو..اما کنار همین ساحل خشکیده موند و حالا شده لجن زار..و این حقیقتی هست که هرروز تلخی اون روبیشتر مزه میکنم..حس میکنم خسته ام..

یادمه یه روز واسه اینکه از چیزی به نام درد  فرار کنم سعی کردم حرف بزنم و بنویسم..یادمه اون روز برای اینکه درد خودمو آشکار نکنم حرفهای خودمو تو قالب نماد میزدم..اونهایی که خوندن میدونن که از پسرک کبریت فروش گفتم..از دریا و پرستو و قایق های کاغذی ..از بالهای بریده شده..از ساحل خشکیده و دریایی سرد و تاریک..حرفهای خودمو با جهان اطرافم بیان کردم..اما حالا خودم هم شدم یک نماد برای خودم..دیگه نمیتونم ظاهر اطرافم رو نگاه کنم..وقتی ازکنار ساحل شهرمون رد میشم خیلی ازآدمها رو میبینم که ازدورترین نقاط اومدن تا زیبایی ساحل و دریا رو ببینن..اما من هرچی نگاه میکنم به جز یک ساحل خشکیده و سوزان ؛ به جز یک شهر خاکستری و تیره ؛ به جز خورشیدی که هنوز هم پشت ابرهای سیاه قایم شده چیزی نمیبینم...از چشمهای منطقی بیزارم..چشمهایی که فقط اون چیزی رو میبینه که میبینه..ای کاش میشد اون چیزهایی رو دید که نمیشه دید.../>

( دلم میخواست که بازهم ادامه میدادم و مینوشتم. دلم میخواست از دعوای همیشگی عقل و منطق مینوشتم.. .دلم میخواست یه شعر که دوستش دارم اینجا مینوشتم..اما در حال حاضر چیز بیشتری نمیتونم اینجا بنویسم....با اینحال حس میکنم خسته ام..))

==>> این مطلب بدون ویرایش به روز شد

259zy2a.jpg

/>/>

/ 43 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفتاب

اشاره به انتحار قانونی: اخيرا خبری در روزنامه ( ۱۵/۶/۸۵ ) احساس خيلی از وجدانهای بيدار را خراش داد : « زنی فرزند ۵ روزه خود را به علت اينکه سرپرستی ندارد با کارد ميوه خوری سر بريد و در سطل آشغال انداخت . و تا ديگران جسد اورا بيابندکلاغها قلب کودک را طعمه خود قرار دادند » در اين واقعيت تلخ کودکی که در بدنيا آمدن خود نقشی نداشته ، بدست عزيزترين کس خود بيرحمانه تکه تکه می شود . ايکاش قبل از اينکه مولودی متولد شود، سرگذشت او را در اختيارش می گذاشتند تا اگر نخواهد به دنيا بيايد ،همانجا مجوز انصراف را بگيرد . چه فايده ای دارد که فردی متولد شود ،رنج و سختی را تحمل کند ، تازه يادش بيايد که با اين بروکراسی اداری و کاغذ بازی ها برود بدنبال مجوز برای « انتحار قانوني»

مجتبی

سلام ممنون که به من سر زدی.//در مورد مزهاش پرسی بايد بگم ؛عالی بود//نميدونم که تو اميد ساحل نشينانی يا ساحل نشين اميدوار ٬ولی نباید اميد رو نااميد کرد

آزاده از کلبه ي عشق

اي شب ! به من بگو اكنون ستاره‌ها نجواگران مرثيه عشق كيستند ؟ و گاه عصر بر سر ديوار باغ ما باز آن دو مرغ خسته چرا مي‌گريستند ؟

ابی فرفره

ما هميشه در ياد شما هستيم........... جای خوبيه ديگه(لب) مگه چه عيبی داره؟ تازه آتيشه لب محسوس تره

ساحل

سلام خوبی؟ عيدت مبارک برات يه فال حافظ گرفتم: کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن ... بقيه رو خودت از تو ديوان بخون

زينب *** مهر زندگی***

دوست عزيز سلام. ضمن عرض تبريک به مناسبت عيد نيمه شعبان به استحضار میرساند وبلاگ من به همين مناسبت به روز شد. خوشحال ميشم که پا به کلبه حقیر بگذارین. ممنون. شاد باشین. خدانگهدار. --->همه هستى‏ام را كه ذره‏اى از لطف بى‏نهايت اوست، خاك قدمت كردم، شايد بيايى و نفسى بر اين خاك تيره ، پاى عنايت گذارى.

آزاده از کلبه ي عشق

من و او و من ها و اوها محكوميم راه بدرنگ و زشت جدايي ٬ راهي كه از آن بيزاريم طي كنيم اما هنوز جمله ي زيباي شكسپير در مخيله ام طنين انداز است كه مي گويد:كسي را كه دوست مي داري آزادش بگذار اگر قسمت تو باشد برميگردد وگرنه از روز اول هم ماله تو نبوده است!!!!!

آزاده از کلبه ي عشق

من و او و من ها و اوها محكوميم راه بدرنگ و زشت جدايي راهي را كه از آن بيزاريم طي كنيم اما هنوز جمله ي زيباي شكسپير در مخيله ام طنين انداز است كه مي گويد:كسي را كه دوست مي داري آزادش بگذار اگر قسمت تو باشد برميگردد وگرنه از روز اول هم ماله تو نبوده است!!!!!

شبنم

سلام!!کلبه ام منتظر قدمته!! من آپم.........یا علی

سلام گلم. من آپیدم. خوشحال میشم یه سری بهم بزنی منتظر حضور گرمتون هستم بای