بيابان تنهايی

گاهی وقتها حس میکنم باید بنویسم..گاهی وقتها میشه که دیگه نمیتونم هیچ کاری جز نوشتن انجام بدم..چقدر نوشتن زجر آوره..قلمم رو بدست میگیرم و چشمهام رو میبندم..توی یک بیابان خشکیده ام...بی هدف به سمت جلو حرکت میکنم..همه ی اطرافم رو آتش فراگرفته..آتشی که نه تنها به جسم ؛ به جانم شعله میکشه..آتشی که حس میکنم از اعمال خودم ؛ خودم را میسوزانه..ورقهای سبز رنگ دفترم را میبینم که خوراک شعله های برافروخته ی این بیابان بی انتها میشه..به سختی قدم بر میدارم..به سختی..هیچ کس نمیخواد پاهای زخمی منو ببینه.حتی خودم.. لنگان لنگان حرکت میکنم..به کدامین راه ؟ نمیدانم..توی این بیابان هرچه هست بی راهه است..کدام راه ؟ نمیدانم..نمیدانم..در زیرپاهای خسته ی خودم صدای خش خش برگهای پاییزی شنیده میشه..برگهایی که روزی سبز بودند و بر درخت تنومند آروزهایم می درخشیدند..اینک مجبور به شنیدن صدای خش خش برگهای خشکیده ی آرزوهایم هستم..و چه غمگین است لگد کردن بر این برگهای زرد...خارهای تیز و برنده ی این بیابان داغ را هر لحظه در پاهایم حس میکنم..خارهایی که نیش آن تا اعماق قلبم را می آزارد..خارهایی که تیز و برنده است همانند حرفها و کنایه هایی که در گوشم می پیچند..توی این بیابان سوزان به دیدن سراب هم عادت کردم..حتی برای رسیدن به سراب هم اشتیاقی نیست..چقدر تنهایی در این بیابان سخته ؟..چقدر حرکت در غربت بیابان سخته ؟..

بارها و بارها کلمات تکراری دفترم را خوانده ام

عشق..محبت..گل..برگ..آسمان آبی..دریا..ساحل..رویا

و اینک بازهم کلمات دفترم را میخوانم

بیابان..سوختن..راه..بیراهه..غربت..خشکیدن..گرییدن..

نوشته ام و خوانده ام ..بارها نوشته ام و خوانده ام .. برای یافتن کلمه ایی از جنس رهایی

برای یافتن کلمه ای به زیبایی یک بال..برای یافتن کلمه ای به ابهت یک پرواز

برای یافتن خورشیدی به حرارت محبت..برای یافتن محبتی به لطافت یک آواز

برای یافتن چشمه ای به زلالی قطره ای اشک..

به بخشنده گی یک ابر بارانی..برای یافتن کلمه ایی بیزار از هر عشق نافرجامی

و اینک بازهم کلمات دفترم را میخوانم

بیابان..راه ..بیراهه..غربت..سوختن...خشکیدن..گرییدن

درنهایت غم خندیدن..درنهایت سکوت گرییدن..باپاهایی خسته دویدن..نرسیدن..نرسیدن

دندان بر جگر فشردن..آروزها را به طوفان وحشی زمان سپردن..

شکستن..نشکستن..از پایه فرو ریختن و هیچ نگفتن ..

گرفتن..نگرفتن..دست یاری دراز کردن و هیچ انعکاسی نشنیدن..

کشیدن..نکشیدن..خنجر محبت از نیام دل براوردن و به دل فرونشاندن..

بازهم غربت و سوختن و خشکیدن و خنجر از پشت نکشیدن..

بارها و بارها کلمات تکراری دفترم را خوانده ام ..اینک نیز میخوانم

عشق..محبت..گل . گلزار.برگ..آسمان آبی ..دریا..ساحل ..رویا

..

/ 26 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

در حيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه زنده کش مرده پرست تا مرد بود زنده کشندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سر دست...

افروز

سلام . نوشتن آدم را سبک می کنه . اگه گوش شنوا نداشته باشی برای کاغذ و دفترت هم حرف بزنی کلی بهتر از توی خودت ريختنه .

محبوب

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پی در پی دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را............. موفق باشی اميد جان

بهار

سلام ... خوبی ؟ نوشتن خوبه گاهی خيلی حفا رو نميشه بزبان آورد هر چند که بايد سعی کنيم حرف رو بزنيم ولی گاهی حرفا ، حرف دله که بايد يه جورايی زده شه که با نوشتن می تونی خودتو سبک کنی

غريبه آشنا

اين مطالب رو بهت ميگم لطفا دست از سر اين بيابان بر دار چون اين بيابان آخر تو را از پا در می آورد از طرف يک دوست

صبا

حسرتی گر به دلم هست همان ديدن توست من پرستوی خزان ديده ی خاموش تو ام..... سلام اميد زندگی من هميشه فاصله ای هست گاهی بيابان گاهی کوه گاهی کوير گاهی رود و دريا فرصت فاصله ها جرم تو نيست لحظه ها فاصله را می سازد لحظه ها در تپش آهن و دود بين ما فاصله می اندازد ...........

مرضيه

سلام آپ کردم دوست داشتی سربزن

ارتميس

سلام مثل حسهای منو داری ولی من شدبدتر از تو دوست من موفق باشی باييييييييييييييييييييييييييی

حميد

سلام آقا پروانه.حميد رضا لاوريان.