توبه ی گرگ

I feel a change .... Back to the bad days   

Darkness stands on the back of my neck      

In wildness is the preservation of the world        

So i seek the WOLF in Myself       

( My Everytime Friend :

James Hetfield )                  

 

توبه ی گرگ .........!!!

آروم آروم قدم میزدم . مثل همیشه .. همه جا ساکت بود . مثل همیشه ... فقط صدای برخورد پای من به زمین بود که به زحمت شنیده می شد ..وقتی شنیده بودم که آوردنش اینجا خیلی زود خودم رو رسوندم .. هیچ کس بجز من و اون اینجا نیست ..درب اتاقی که سفیدتر از درهای دیگه به نظر میرسید رو باز کردم .. بازهم آروم آروم جلورفتم .. فقط یک تخت در وسط اتاق دیده میشد .. بالای سرش رسیدم و ایستادم ..جلوتر نمی تونستم برم .. روانداز سفید را از روی صورتش برداشتم .. آره خودش بود که زل زده بود تو چشمای من ..با دقت بیشتری نگاش کردم .. یک حسی در درونم منتظر بود که بگم نه نه اشتباهی شده .. این خودش نیست .. ولی خودش بود و هیچ اشتباهی نشده بود.. سالهای سال بود که میشناختمش .. به اندازه ی همه ی بهارها .. همسایه ی دیوار به دیوار من بود .. از اول تا همین الان ..ولی یه جورایی فرق داشت .. نمیدونم چرا ولی حس میکردم زیاد عادی نیست .. حرفهاش رو هم خیلی وقتها نمی فهمیدم .. دوست خیلی خوبی برام بود .. همیشه تا وقت آزاد پیدا میکردیم با هم می نشستیم و کلی حرف میزدیم و بحث میکردیم ..با طرز فکرش بهتر از خودش آشنا بودم .. همیشه هم نصیحتش میکردم و برای خیلی از حرفهاش بهش اخطار میدادم .. بلاخره میدونستم که یه روز باید بیام و روانداز سفید رو از روی صورتش کنار بزنم ...به چشماش خیره شدم .. بی رنگ شده بود ..نمیدونم چرا ؟ اون همیشه چشمهای رنگی داشت .. به اندازه ی همه ی رنگهای طبیعت .. ولی یادمه که این اواخر بهم میگفت که همه چیز رو سیاه و سفید می بینه .. درست نمی فهمیدم که منظورش چیه ولی فقط می تونستم بهش بگم بره پیش چشم پزشک .. اون هم مثله خیلی وقتهای دیگه یک لبخند غمناک تحویلم میداد و میرفت ..حالا که از نزدیک به چشمهاش نگاه میکنم میبینم که هیچ رنگی ندارن ..نه سفید نه سیاه ..علتش رو فقط خودش میدونست .. دستم رو گذاشتم روی صورتش .. وای چه سرد بود .. خیلی خیلی سرد ..رنگش کمی سفید شده بود ..دست به سینه اش کشیدم .. بازهم سرد بود .. صدای هیچ ضربانی شنیده نمیشد ..احساس میکردم جای یه چیزی توی سینه اش خالیه ..شاید یه قلب .. شاید هم قلب خودش ..دست به دستهاش کشیدم .. خیلی جالب بود که هنوز داغ بودن .. اونقدر داغ که فکر نمیکنم تا ابد هیچ سرمایی بتونه دستهاش رو سرد کنه ..شاید هر کس دیگه بود خیلی از این امر تعجب میکرد ولی من به اینجور چیزها عادت داشتم ..خیلی کارهاش غیر عادی بود .. این روزهای آخر توی دل زمستان ؛ توی باغچه ی حیاطش گل کاری میکرد .. هرچی بهش میگفتم که توی زمستان این گل ها خشک میشن تو سرش نمی رفت ..بعدش یادمه که یه روز تموم دیوارهای اتاقش رو به رنگ سرخ ؛ رنگ آمیزی کرد و روی این دیوارهای سرخ برای خودش می نوشت ..بعضی وقتها کارهاش برام خنده دار بود .. حتی وقتی الان می بینم که بی صدا و بی حرکت جلوی روی من دراز کشیده و ساکت شده هم برام خنده داره ..به همین خاطر از دیدن دستان داغ در پیکر سردش زیاد متعجب نشدم .. چون میدونستم که این جسم مال کیه ..نگاهی به پاهاش انداختم .. خیلی دلم واسش سوخت ..پاهاش زخمی و کبود بود .. انگار که تموم عمرش رو پیاده و پا برهنه راه رفته ..خیلی وقتها از خستگی به من گله و شکایت میکرد .. منم دلداریش میدادم ..ولی نمیدونم توی این زمستان کجا رفته که پاهاش اینقدر زخمی و خسته شدن ..باور داشتم که اگه هنوزم قدرت حرکت داشت با همین پاها دوباره راه می افتاد و به مسیر ناشناخته ی خودش ادامه میداد ..دلم میخواست بدونم که چه اتفاقی اونو به اینجا کشونده ...توی جیب لباسهاش کمی جستجو کردم ..چندتا دفترچه ی کوچیک پیدا کردم .. همون دفترهایی که همیشه دستش بود و هیچ وقت اجازه نداد نگاهی بهشون کنم .. گاهی وقتها از پشت پنجره که نگاش میکردم می دیدم که کنار باغچه و گلهای تازه شکفته اش میشینه و توی دفترش مینویسه ..آرزو داشتم که بفهمم چی مینوسه ..دفترچه ها رو باز کردم و بارها ورق زدم ..یک دنیا حروف الفبا بود که در قالب هزاران کلمه به هم چسبیده شده بود .ولی من هیچی ازش سر در نمیاوردم ..کلماتی بود که تاحالا نشنیده بودم و اصلا نمیتوستم بخونم ..ای کاش یک بار ازش میخواستم که چندخط برام بخونه ..روی صفحات آخر این دفتر جای لکه های زیادی بود .. لکه های مثل باران ..بارانی که از آسمان روی دفترش باریده بود و شاید هم از ...!!! دفترهاش رو توی جیبم گذاشتم .. از این همه علامت سوال خسته شدم .. باید برای همیشه ترکش میکردم ..برای آخرین بار توی صورتش نگاه حسرت آمیزی زدم و روانداز سفید را دوباره روی صورتش کشیدم ..همونطور که آروم آروم آمده بودم برگشتم ..هوا خیلی سرد شده بود ..نمی دونم شاید به زودی دلم خیلی براش تنگ بشه .. توی راه قدم میزدم و به دفترچه های نا مفهوم نگاه میکردم ..به درد من که نمی خوردن شاید به درد یکی دیگه بخورن .. پیرمردی رو دیدم که از سرما کنارخیابون آتیش روشن کرده بود ..دفترها رو بهش دادم که با سوزاندن اونها شاید بتونه کمی بیشتر خودش رو گرم کنه و لااقل این دفترها به درد کسی هم خورده باشه .. شاید اگه روزی می فهمید که عاقبت دفترچه های عزیزش این هست اصلا نمی نوشت .. و شاید هم الان ازسرنوشت ورق های خط خطی اش از هر وقت دیگه ای راضی تر باشه ..مطمئن بودم که تا حالا سرما کار اون گل های باغچه اش رو هم تموم کرده .. نزدیک خونه که شدم رفتم کنار دیوار اتاقش ..سرم رو چسباندم به دیوار اتاقش .. صدای عجیبی از توی اتاق می اومد .. صدایی شبیهه نفس های یک گرگ ...!!!

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کمند

وقتیکه مثل شراب مست مستم میکنی. عاشق عشق میشم می پرستم میکنی. وقتیکه به من میگی جون من بسته به جونت. منو آروم میکنه اون صدای مهربونت. نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی. خراب و ویرونه میشی. بتی که داغونه میشم . ابری که گریونه میشم وای. نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی . دوباره دیوونه میشم.. دل غمگین منو باز تو آروم میکنی . میشکنه طلسم غم . آخه جادوم میکنی آخه جادوم میکنی. وقتیکه تو بد میشی باز می بینم. دنیا رو سرم خرابه. می بینم که باز دارم دق میکنم. همه چیم نقش بر آبه. اما تامیخوام برم گریه کنون . سر به دیوارا بکوبم. باز به دادم میرسی به من میگی . عشقمی تو خوب خوبم. باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره. مهربونه با منو اشکمو در نمیاره. باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره. مهربونه با منو اشکمو در نمیاره. نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی . خراب و ویرونه میشی. بتی که داغونه میشم . ابری که گریونه میشم وای. نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی . دوباره دیوونه میشم. دل غمگین منو باز تو آروم میکنی . میشکنه طلسم غم . آخه جادوم میکنی آخه جادوم میکنی . آخه جادوم میکنی.

آزاده از کلبه ی عشق

دعوت رسمی از امید ...معرفت:۷مرداد قراره وبلاگی داريم.ميريم کوه عظيميه تو کرج.همه قراره ۸ صبح (ماکسیمم تا ۸:۳۰)جلوی در خروجی سالن مترو تو کرج باشن.تا ۴-۵ بعدازظهر هم طول میکشه.تو وبلاگم توضیح دادم.فقط يه ناهار ساده برای خودت بيار.اميدوارم ۷ مرداد حتما ببينمت.اميد بازم اينم مثل سوالم سرسری بگير خوب؟؟؟؟؟؟

taraneh

يارب چه چشمه ايست محبت مادر ، كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم........ الان كه خوب فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه اگه دل نبود اين انسان چه چيزي رو مي تونست با سنگ مقايسه كنه ! اگه خزان نبود چطور ميتونست دل خودش رو به مهمونيه غنچه ببره ! اگه جدايي نبود چطور مي تونست فاصله ها رو معني كند ! اگه ديوارنبود چطور ميتونست زشتي ها رو پنهان كنه!/مادر روزت مبارک/منم آپم ومنتظر/بای بای

آزاده

سلام/اگر خواستی لوگوت را بفرست تا بذارم/واگر هم خواستی می تونی لوگوی منو برداری/در پناه حق باشید/یا علی....../

hadi

سلام بهت تبريک مي گم.وبلاگت خيلی قشنگه

شیما

سلام: من از وبلاگ شما خیلی خوشم اومد.نمودونم چرا؟ ولی خیلی باحال بود. فقط می خواستم بدونم که داستان هایی که شما می نویسید ساخته ی ذهن خود شماست؟ و چرا شما خودتان را غریبه معرفی می کنید؟

آزاده

سلام/خیلی بی معرفتی/خیلی خیلی بی معرفتی/ اگه دوست داشتی بعد از این که خوندی پاک کن/ خیلی بی معرفتی/منم پاکش کردم......................... لینکتو می گم.....

naser

سلام....مطالبت خواندنی بود..خوشحال شدم به ت سر سزدم..خوشحالم میکنی به ام سر بزنی.