غروب روز چهاردهم

در رو آروم بستم..خودم رو پشت فرمان کمی جا بجا کردم...ساعت نزدیک چهارونیم عصر بود...مثل هرسال اضطراب داشتم.23.gif..مثل هرسال بازهم به این روز رسیده بودم..زیاد تکرار نشده بود اما برای من تکراری بود..22.gif

ماشین رو روشن کردم..کمربندایمنی روبستم و حرکت کردم..آروم به سمت اتوبان حرکت کردم..حس میکردم به جای خون توی رگهام یخ حرکت میکنه..مثل یک ربات جلو رو نگاه میکردم و میرفتم..تا اولین چراغ قرمز.40.gif.همه ایستادن منم ایستادم..ثانیه ها از آخر به اول حرکت میکرد..همه منتظر چراغ سبز بودن..منم منتظر بودم.45.gif.اما نه این چراغ سبز که به من اجازه ی حرکت بده..همینطور که ثانیه ها از آخر به اول حرکت میکرد منم توی فکر بودم وبه چراغ قرمز گذشته ی خودم فکر میکردم..از اون سال تا این سال.31.gif.شمارش معکوس ادامه داشت..داشت تموم میشد..تمام اون لحظات چراغ قرمزهای گذشته ام توی ذهنم مرور میشد..نمیخواستم چندثانیه ی آخر چراغ قرمزخاطراتم یادم بیافته.29.gif.ثانیه شمار به 10رسیده بود...9....8...7....6....5.....4....کمربند ایمنی خودم روباز کردم.47.gif.محکم فرمان روچسبیدم وبا تمام قدرت گازرو فشاردادم..صدای زوزه ی لاستیک روی آسفالت و توجه نکردن به چندثانیه آخر چراغ قرمز انگار دوباره منو گرم کرد..با سرعت تمام به سمت دریا30.gif..حرکت دیوانه وار عقربه ی سرعت سنج رو خیلی دوست داشتم..42.gif.لرزشی که روی اون عقربه بود روی دستهای من نبود واین بدین معنی بود که من هنوز خودمم..16.gifیادم نمیاد چطور به ساحل رسیدم..وقتی پیاده شدم بوی تند لنت ترمز سوخته به مشامم رسید..جالب بود..دیگه غروب شده بود..غروب روز چهاردهم.17.gif.

ساحل و دریا مثل همیشه تو آغوش هم..06.gifنوازش دست امواج دریا رو تن داغ ساحل.06.gif.از دور هردوشون رو نگاه میکردم..نزدیک خلوتشون نشدم..ساحل ودریایی که همیشه جزئی از خلوت من بودن حالا حس میکردن با من غریبه هستن.46.gif..حس میکردن دیگه به من اعتماد ندارن..33.gifساحل ودریا حرفهاشونو درگوش هم میزدن.بااینکه میشنیدم اما جوابی نمیدادم..سکوت بهترین بود..32.gif.ساحلی که قدیم ها پیاده با پاهای لخت روش راه میرفتم و دراز میکشیدم حالادورازش ایستاده بودم..چون نمیخواستم کفشهای واکس خورده ام خاکی بشه..نمیخواستم اوتوی شلوارم به هم بخوره.43.gif.حس میکردم دیگه منم جزئی از آجرنماهای ساختمان های شهرم شدم...چیزی که یه روز ازش متنفربودم..14.gif.نیومده بودم برای خداحافظی با همه ی زیبایی ساحل...اما میدونستم که شاید یکی از آخرین بارهایی باشه که با ساحل و دریام خلوت میکنم...اینبار خلوت من توی شب تولد بود36.gif..خلوتی که با سکوت شروع شد و با سکوت هم تموم میشد..فقط افق نارنجی و سرخ رو نگاه میکردم که نشون میداد غروب روز چهاردهم هم مثل بیست و چهار غروب دیگه داره تموم میشه...این غروب رو بهتر ازهر غروب دیگه ایی حس میکردم.02.gif.غروبی که وقتی بهش نگاه میکردم کاملا حس میکردم که ثانیه به ثانیه اون من هستم که دارم غروب میکنم...تموم شد..20.gifهمه جا تاریک شد..به طرف ماشین برگشتم...ماشین رو روشن کردم..کمربند ایمنی خودم رو بستم..آروم حرکت کردم...به طرف خونه نمیرفتم بااینکه منتظرم بودن..میرفتم به طرف یه جای خلوت..جایی که دست های احساسم رو به سیم های سرد یک سازچوبی بزنم46.gif..شاید اینطور راحت تر تحمل کنم که بیست و چهارمین غروب هم گذشت و من ............!!!12.gif12.gif12.gif12.gif

4fuw3yf.jpg

/ 83 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفيسه (امواج دريا)

i get the best feeling in the world when you say hi or even smile at me because i know, even if it is just for a second,that i've crossed your mind tnx

دختربارانی

سلام سلام. ببینم تو راست راستی ساحل نشین هستی؟ این پستت که خیلی نمادین بود..سالروز تولدت بود؟ بیست و چهار سالت شده بود؟ خب خوب بود خلاصه..ولی خیلی نفهمیدم اون ساحله چی هست! باید بیام بقیه نوشته‌هاتم بخونم....حالا فردا میام از سر کار!!!

دختربارانی

سلام. مسابقه هنوز برگذار می‌کنیم. مطمئن باش! بعدشم که اون آدرس، مال فن فیکشنه. فن فیکشن یه کم قضیه‌ای فرق می‌کنه. ما الان دو تا مسابقه داریم. یکی ع.ت.ف و یکی فن فیکشن(هوادارانه!) به زبون‌ساده اش می‌شه گند زدن تو کار یه نفر دیگه! مثلن یه داستانو که خودشت اومده ادامه‌شو بنویسی..(بقیه توضیحاتم لابد اون تو هست دیگه!) ولی اون یکی مسابقه اصلیه است و اگه داستان نوشتی واقعن باید به اونیکی بفرستی contest@fantasy.ir واسه من هم می‌تونی بفرستی اگه اون سخته!

دختربارانی

در ضمن من تند رفتنو دوست دارم! حال می‌ده..من کلن عاشق سرعتم! بعدشم که بیا فعالیت کن تو سایتمون! با خیلی باحالیم و این حرفا!

نگار بانو

وباز همه چیز از نو اغاز شد...سلام من اپم خوشحال میشم بیای

دختربارانی

والا راستش من رییس نیستم که! من ممد هیچ کاره سایتم! یه زمانی اسمش هیات تحریریه بود الان نداریم دیگه! راستش تصمیم گیری در مورد داستان‌ها با داورهای و سردبیر . ولی داستانت رو برای من ایمیل کن ببینم چیه. باید خودم بخونم تا بتونم ازت دفاع کنم! سردبیرمون هم کارش درسته بابا .خب یه جورایی مجبوره سخت بگیره

فاطيما

سلام وبلاگ زيبايی دارين ميشه کبوتر تنها رو هم توی پيوندات جا بدی خوشحال ميشم بهم سر بزنی

اميد....ساحل نشين

سلام زنبق سرکارخانم رنجی معنای کامنتت رو نفهمیدم...صبر کردم تا برام ترجمه اش کنند..خیلی قشنگ بود و ممنونم ازت..بازهم صبر کردم که بتونم به همون زبان قشنگ آذری تشکر کنم و اینجا برات بنویسم اما بازهم سخت بود نتونستم...اجبارا فارسی مینویسم. . صبر کردم تا کامنت های این وبلاگ به آخرین کامنت ها برسه و بعد جواب کامنتت رو بدم تا جوابم به کامنت تو در بین کامنت های دیگه گم نشه..بازهم صبر