بیست و پنجمین روز پانزدهم - تقدیم به تو باد

شوق رسیدن به این شب هیچ وقت برام خوشحال کننده نبوده..فقط شبی هست مثل شب های دیگه برای فکرکردن...به اینکه با کوله باری بیست و پنج ساله از کجا میام وبه کجا میرم...اینکه واقعا برای چی اومدم...سالها پیش در چنین لحظاتی برای چه هدفی وارد این جنگل شدم و الان با اون هدف چقدر فاصله دارم..امشب هم شب فکر کردنه...شب حس کردنه...حس میکنم یه احساس لطیف بهم خیلی نزدیکه...حس میکنم توی این شب اون تونسته تمام فاصله های سرد رو برای من پر کنه و اینجا کنارم باشه...همین حس نزدیک امسال این شب رو برای من قشنگ کرده.

بارها توی این شب فقط احساس ناراحتی و دل تنگی میکردم...اما امشب حس میکنم طور دیگه ایی هست...امشب حس میکنم خورشید فردا خیلی چیزها رو برای من با طلوع خودش به ارمغان میاره...حس میکنم احساس های بسیار زیبا و لطیفی در پس فردا وفرداها هست..حس میکنم شناختم از دنیا به اندازه ی صفحات یک کتاب یک ساله بیشتر شده...اما از دنیا و آدم های دنیاپرستش هنوز فراری ام...

نمیدونم خدا واسه ما بنده ها چی در نظر گرفته...البته اینو برای خودم میگم که به خدا اعتقاد دارم..اونهایی که اعتقاد ندارن با اصول خودشون حرکت میکنند...اما توی چنین شبهایی وقتی به گذشته ها فکر میکنم خدا رو شکر میکنم که از هدایتش دور نیستم...حس میکنم اینجایی که ایستادم جایی هست که باید می ایستادم و هرجایی به جز اینجا اگر بودم مصلحت من نبوده..خودش منو تا اینجا آورده و از اینجا به بعدش هم خودش می بره..پس اصلا نگران نیستم...

مینویسم ... برای اونیکه توی این شب همین نزدیکی هاست...اون روز که با هم به غروب نگاه میکردیم و خورشید رو میدیدیم که پشت انبوهی از آهن و آجر داره فرو میره غروب خیلی سختی بود...اما بهت میگم اون خورشید که پشت اون دیوارهای سرد و سیاه جلوی چشمای منو تو غروب کرد ، یه روز صبح از یه ساحل زیبا و آرام طلوع میکنه و منو تو رد پاهای خودمون رو توی اون صبح روی ساحل خواهیم گذاشت....برای تو می نویسم..همون که احساس لطیفت همین نزدیکی ها پرسه میزنه...شب تولدم را....این بیست و پنجمین شب را به تو تقدیم میکنم که خورشید این شب سرد و تاریکی.... چه بمانی چه نمانی رد پای تو در ساحل من خواهد ماند..این شعر زیبا رو هم برات می نویسم .. میزنم و میخونم..میدونم که میشنوی...

**********

تو آخرین عابر  ***  از این زمستونی

نام گل یخ رو   ***   تویی که میدونی

تویی که میتونی  ***   تو قلب سرد من

طلوع کنی با عشق  ***   به مرز درد من

گل یخم اما  ***   گریزون از سرما

بذار توی دستات  ***   آب بشم از گرما

6l2b52t.jpg 

***به دلیل از کار افتادن سرور پرشیان گیگ ممکن است عکسهای وبلاگ هم اکنون قابلیت نمایش نداشته باشند**

/ 58 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
http://rapidshare.com/files/73125334/lovechess_age

http://rapidshare.com/files/73125334/lovechess_age_of_egypt_2.29.rar

آزاده از کلبه ی عشق

امییییییییییییییییییییددددددددددددددددددددددددد٬ هنوز هم اون ارتباط نزديک وجود داره ...اگه تقصيری هست به گردن درس هاست...تو ببخش اميد

عسل

سلاممممممممم اينجا که هنوز آپديت نشده جواب سوالت رو تو پست دادمااااااا بعدشم عوض نشدم غيبتم دليل داشت اينقد زود قضاوت نکن و لطفا ديگه... اسم اون شخص رو واسم نيار مرسی مهربووووووووون از خودت خبر بده؟ چيکار ميکنی با برف؟ برف بازی ميکنی؟ تهران چطوره؟ خودت چی؟

asal

کامنتت اشکم رو در آورد منم دلم پرررررررررررررررر منم از ته دلم خوشحالم که دوستی مثل تو دارم صادق و رو راست و یکرنگ اونجایی که باید انتقاد میکنه اونجایی که باید پیشنهاد میده جایی که باید تشویق میکنه و ... خدا دوستیتو ازم نگیره خوشحالم که لایق این آشنایی بودم

فائزه

ان الحسين مصباح الهدی و سفینه النجاه

آبجی نازلی

سلام داداشی خوبی توهم که بدتر از من دیگه آپ نمی کنی بیا آپ کن دلمون تنگ شده واسه مطالبت

گلشن

سلام،خوب هستيد؟چرا آپ نميكنيد؟به ما هم سر نمي زنيد؟موفق باشيد.

ابی فرفره

سلام عزيزم ببخشيد دير اومدم.... يه دنبا ممنون.... کارت خيلی درسته باشه جبران کنم

عسل

سلام اميدوووو چطوری؟ ايشالا که خوب باشی واسه رشته دقيقاااااا منم به همين فکر ميکنم!‌اسم رو بيخيال... بعدش واسم مهمه! به بيزينس اگه فکر ميکنم بخاطر اينه که بعدها بابام تواين زمينه ميتونه راهنماييم کنه و من دوست دارم جايی کارمند باشم و از کسی حقوق بگيرم! از طرفی جو کلاس ها و درساش رو اصلا دووووست ندارم... معماری هم رشته ی مورد علاقم از دوران راهنماييه ولی خرجش زياده! بابا ميتونه بده ولی من دوست ندارم هی به بابام بگم پول بده واسه فلان چيز دانشگاه خواستن! می مونه کامپيوتر که همينجوريش بدون کلاس و معلم خودم خيلی چيزا ازش ياد گرفتم!‌طوری که ديگران فکر ميکنن مهندس کامپيوترم و بعضی دوستام که مهندس هستن ميان يه سری ايراداشون رو ازم می پرسن (دوستای نتی) اما عيبش اينه که الان بچه ۱۴ ساله هم بلده و بيرونم با رفتن به يه کلاس دو ماهه ميتونم مدرکش روبگيرم ولی خب بهتره رشته ای رو بخونم که واسم ساده تره حوصله ی يادگرفتن چيزای جديدتر و وارد شدن به عالمی که کوچکترين اطلاعی ازش ندارم (معماری و تجارت) ندارم... بخاطر همين بهتر ديدم همينی که نصفه بلدم رو برم کامل کنم!‌ البته اگه خدا بخواد و بشه و ثبت نامم ک

عسل

اون پسره عمر هم هنوز داره به مامانم زنگ ميزنه!‌حسابی همه رو شاکی کرده واسه روزه گرفتن تو عاشورا کاملا باهات موافقم ولی متاسفانه اينا احمق تر از اينن که اينجورچيزا رو بفهمن!‌ خودم شخصا هيچوقت نه عمر رو مسخره کردم نه ابوبکر نه عثمان! اسمشون رو با احترام ميارم بهرحال چه بخوام چه نخوام تو تاريخ دينم هستن و خيلي کارا انجام دادن و خليفه شدنشونم کار خدا بوده و حکمتی داشته... مثلاتوسايت youtube نگاه کنی يه فيلم پخش شده به اسم ؛عمر کشان؛ يارو آخونده تاپ و شلوار پوشيده و سينه گذاشته و تو «مسجد» بين مردا چنان رقصی ميکنه که آدم دهنش باز مي مونه! بقيه هم دست ميزنن و يه شعر مسخره واسه عمر ميخونن و ابو لولو ميگن!!!!!!!!!!!!!